شعرِ آ
شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1394
درباره وبلاگ


. علی رضا آیت اللهی alireza ayatollahi
متولد 1324 . دارای تحصیلات ادبیات در ایران ، زبان و ادبیات و فرهنگ و تمدن در اکس آن پرووانس فرانسه ، علوم اجتماعی در ایران ، معماری در ایتالیا ، شهرسازی در اسپانیا ، و مدیریت دولتی ، و دوره های دکتری آمایش سرزمین ، مردم شناسی - جامعه شناسی و اقتصاد در دانشگاه اکس - مارسی . فعالیت سردبیری ماهنامه علمی - هنری ، سرویراستاری ادبی ، فنی و علمی در متون اقتصادی - اجتماعی - فرهنگی . سردبیری ماهنامه مجلس . آموزش آئین نگارش به مدیران کشور ، آموزش ادبیات فارسی در دانشگاه ( عضو هیئت علمی سابق دانشگاهها ) . دارای بیش از دویست تالیف و تصنیف ( استاد سابق پژوهش ) . هم اکنون : پژوهشگر آزاد . شعردوست ، شعرشناس و کمی هم شاعر و منتقد ! .

مدیر وبلاگ : alireza ayatollahi
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 4 مهر 1395 :: نویسنده : alireza ayatollahi

شاعران یزد اندر خواب ناز !


شاعرانِ یزد  اندر خواب ناز
خورده نان و کشک با روغنپیاز

حس ٌ و حال عاشقیشان را نجور
حرفهائی میزنند یک من یک غاز

شعرِ عشقی بد قدیمی گشته است
شعر دستوری ؟ دوبیتی یک پیاز

روغنِ ارده ؟ بباید پنج بیت !!
بابت نان هم غزل باید دراز

مانده است این کشک کلشوریِ شور
در به روی کشکمالی هاست باز ...

رفت وحشی ، عشق را همراه برد
شاعر یزدی است غرق اندر نیاز

باز یزدی گوید این هم شعر شد ؟!
راه باز است ای عزیز ! ، جاده دراز

تو بگو بهتر زمن ای کشک خور !
من به چوب خود نمی گردم دراز

خورده ام بس دوغ ها ، یارانه ای
تا زبان کردم به این شوخی دراز !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 29 شهریور 1395 :: نویسنده : alireza ayatollahi




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 21 شهریور 1395 :: نویسنده : alireza ayatollahi




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 21 شهریور 1395 :: نویسنده : alireza ayatollahi
.

السلام علیک !
ای که طنٌازی

به طنازی و شعر ، می نازی

پسر خوب ! دخترم ! هشدار !
« با دم شیر می کنی بازی »

چون که هر دوست می زند لبخند
سرِخود پیشِ غیر می بازی

دشمنت شیر ، ببر و یک فیل است
نه که هر یک چو « موش یک غازی »

حرف مهمل اگر زنی سهل است
حرف حقٌ تلخ و حکم ِ سربازی

پس چرا طنز گو شدی مؤمن ؟!
گشته بیکار و محض یک بازی ؟

خُب ، بیا پیش ما و شاغل شو !
شاد ، چهچه بزن ، بزن سازی

فکر نت یا که دستگاه مباش
چون که استاد و ماهرِ جازی

من ندانم تفاوت اینها ...
هر کدام اند بهر خود فازی ؟

یکی از غرب آمده است به زور
دگری مانده از فلان تازی

فقط یک لحظه می شوی پررو
در ره « خانِ خود براندازی »

هاجرت می دهد کمی قر و فر
آسیه در بغل به تو گازی !

آن یکی در صف است که عاشقتم
خویشتن را رها ... و یک نازی ...

گر ز مائی و ازفلانها نه
گویمت سر به گوش یک رازی

این که « نجوا » مرا پذیرفته ست
سعه ی صدر کرده ، غمٌازی

السلام و علیک ، ای طنٌاز
پیش لوطی مکن مَلَق بازی !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

به مناسبت

چهلمین سال درگذشت پروفسور محسن هشترودی 

که افتخار شاگردی ( چند ساعته ) ی آن شاعر ارجمند 

و پژوهشگر مشتاق در ادبیات شفاهی - فولکلور فارسی را دارم


« شعر زیبایی که به اشتباه به پروفسور هشترودی منسوب شده است...

دانش > دانش‌های بنیادی - شعر «با تو در عالم ریاضیات» سروده دکتر محمدحسین قائمی است که اغلب به اشتباه به زنده‌یاد پروفسور محسن هشترودی منسوب شده و البته اغلب با غلط‌های فراوان بازگو شده‌است. اصل شعر را در خبرآنلاین بخوانید.

در طول تاریخ، دانشمندان زیادی به سرودن شعر علاقه داشتند و گاه می‌شد که برخی مسایل علمی را به زبان شعر بازگو می‌کردند. 

و اما شعر «با تو در عالم ریاضیات» که دکتر قائمی آن را به تضمین تک‌بیتی (بیت نخست: منحنی قامتم...) سروده که شاید تنها همان تک‌بیت از پروفسور محسن هشترودی باشد.

منحنی قامتم تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه‌ تعریف دل، در حرم کوی توست 

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

مهر تو چون می‌دهد سمت به بردار دل

هر طرفی روکنی، هم‌جهت و سوی توست

پرتو خورشید شد مشتق از آن چشم تو

گرمی و جان‌بخشی‌اش جزئی از آن خوی توست

چون به عدد، یک تویی، من همه‌ صفرها

آن چه که معنا دهد قامت دلجوی توست

گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم

سر به رهت می‌نهم، چون که سرم گوی توست

هجر و فراقت شکست قائمه قائمی

نقطه پرگار عشق واله و پی‌جوی توست »





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چشمانم

از : لیلا صالح

حریر سرخ آتش را به دامانم نیندازی 
به جای قصر شیدایی به زندانم نیندازی 
 
خیال خسته ام را "شب" به عطر یاس می پیچد 
فروغ صبح فردا را به ایوانم نیندازی 
 
اگر از عشق مثقالی برایت مانده حرفی نیست
خریدارم ولی جانا به دکانم نیندازی 
 
تمام بند بند پیکرم را لاله گون کردی 
ترک برداشتم، رعشه به اَرکانم نیندازی 
 
نگاهت میکنم اما دعای آخرم این است 
نگاهت را به یک باره به چشمانم نیندازی 

نقد این شعر از علیرضا آیت اللهی :

سلام
قبل از هرچیز باید بگویم که زیبا سروده اید و شیوا
رمانتیک است و آنهم رمانتیکی زنانه ؛ که یعنی رمانتیک تر
شِکوه محوریش دال بر اصالت ایرانی بودنش هم می شود و یکی از ژرفای چند هزارساله شعر و ادب فارسی
این که به سرعت وارد « اصل موضوع » می شوید اگرچه فرقتی با غزلهای کلاسیک مامی یابد امٌا بر صراحت و بلاغت شعرتان می افزاید : سریع و صریح ؛ ساده و بی پیرایه .
اگر چه در مورد استعاره ی حریر به جای شرار با سرکار عالی هم سلیقه نیستم امٌا مجموعا" این مصراع و به طور کلٌی بیت اوٌل را حسن مطلع تقویم می کنم . تفاوت سلیقه ی دیگر در اینجا در صفت « شیدائی » برای قصر است که شاعرانه تر و رمانتیک تر از نظر من است امٌا گمان می کنم از نظر رعایت زبان فارسی و قواعد صفت و موصوف در آن اگر به جای  شیدائی ، « آمالم » می آوردید هم  مناسب بود . به سلیقه ی بنده ی کمترین :
شرار سرخ آتش را به دامانم نیندازی 
به جای قصر آمالم به زندانم نیندازی
بیت دوٌم شما به همان شِکوه مندی شب است و به همان لطافت عطر یاس
البته اگر اشتباه نکنم بحر شعر هم که یکی از وزین ترین و روانترین بحرها است بر زیبائی و شیوائی غزل افزوده است و البته تصویر فرایند زمانی آن که از شب به صبح باشد بر خیال انگیزیِ آن .
در این شعر به اثبات مشکلی پرداخته اید که این روزها از هرکسی بر نمی آید و شخصا" هم به شما حسادت کردم : سرودن به زبان محاوره ای فاخر تر از زبان ادبی :
« « اگر از عشق مثقالی برایت مانده حرفی نیست
شاید بزرگترین ناقدانِ جهانی شعر های کهن رمانتیک در کشورهای توسعه یافته در شعر و ادبیات امروز هم نمی توانند بپذیرند که جائی کلام  محاوره ای در متانت و وزانت بر کلام ادبی سبقت گیرد که شما با این مصراع ، و شاید کلٌ بیت و حتی تمام غزل خلاف نظر مبتی بر جمود و خمود آنان را ثابت کرده اید .
ازاستعارات که بگذریم ؛ تشبیهاتتان بسیار عالی و گاه معرکه اند ؛ مثلا" در :
« « ترک برداشتم، رعشه به اَرکانم نیندازی 
 به عنوان یکی از خوانندگان معمولی و به خصوص از سر شعردوستی شعرِ شما آنچنان هم به رعایت فرمایشی رسم الخط فارسی و حتی دستور زبان فارسی در « هنر » و آفرینش شعر معتقد نیستم ؛ امٌا اگر به جای شما بودم حتی الامکان رسم الخط جدید را رعایت می کردم ؛ و مثلا"
به جای « میکنم » می نوشتم : می کنم
یا در مصراع آخر که البتٌه واژه ی « دعا » به معنی خواهش و آرزو کاملا" بجاست این آلترناتیو را هم بر رسی می کردم که :
نگاهت می کنم امٌا تضرٌع می کنم از تو
... و امٌا علاوه بر حُسن مطلع ، حُسن مقطع هم دارید : ایهام و ایماء و اشاره ای بس رمانتیک و خیال انگیز !
بازهم من نویسنده آنچنان به رعایت طابق النعل بالنعل بدیع و قافیه و عروض ، به خصوص در غزلیات ، نیستم و از اینجاست که این گروه از اشعار را شعرهای عروضی نمی خوانم ؛ امٌا با این وجود یاد آوری میکنم که معمولا" غزل را لااقل درهفت بیت می دانند و از طرف دیگر غزلی به این زیبائی از حسن الاستیسیتی برخوردار است و هنوز جا دارد که یکی دوبیت را در بخش متن خود ، و نه مبتدا و نه در انتها ، بپذیرد .
ببخشید ! امیدوارم اسائه ادب تلقی نشود ...
با آرزوی بهترین ها برای سرکار عالی
دلتان شاد و شعرتان آباد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

رباعی _ بارش مهر

از : منصوره نوروزی

بر بارش مهر او که مهمان بودم 
از هرچه به غیر او گریزان بودم 

من بودم و آغوش خدا وقتی که 
دیشب سر کوچه زیر باران بودم
 

نقد - معرفی شعر از علیرضا آیت اللهی :

سلام
زیبا سروده اید 
شیوا و بسیار پر محتوا
در بسیاری از شهر های جنوبی ایران به جای باران می گفتند : بارش
« اشاره ادبی » بسیار زیبا و به جائی دارید که موصوف را با صفت آورده اید : بارش مهر ...
اگرچه برخی « مهر » را در اینجا استعاره فرض می کنند .
مصراع دوٌم شما رامی توان به تفسیری از تکبیر ( الله اکبر ) تعبیر کرد و اینکه قبول ندارم کسی را به جز تو : لا اله الٌا الله .
پس از قبول بسم الله در این شعر وارد دو جزء اصلی دنیوی و اخروی خدا پرستی و به ویژه دین مبین اسلام می شویم :
رحمن برای این دنیا
رحیم برای آن دنیا
... و شما خودتان را در رحمت باریتعالی می بینید ؛ که به آغوش خدا تعبیر شده است .
تصویری است بازهم زیبا تر وشیوا تر ...
شعری است مختصر و نه تنها مفید ؛ بلکه بسیار بسیار مفید و در واقع مصداقی از « تو خود حدیث مفصٌل بخوان از این مجمل »
ممکن است مدعی بر من ایراد بگیرد که مگر ایشان با توجٌه به این نکات این شعر را « ساخته » اند ؟!
پاسخ بنده این است که : پس چرا میگویند شعر به نحوی « وحی منزل » است ؟ ؛ و از این رو شاعری پس از پیغمبری است ...
با تبریک و تهنیت برای سرایش چنین شعری . خوشحالم که برای نخستین بار شعری از شما خواندم . افزون باد .

پاسخ شاعر :
هیچ چیز برای شاعر لذت بخش تر از این نیست که ببینه احساسش منتقل شده . یک دنیا سپاس



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دلم یاد تو افتاد

مجنون ،  غزلی خواند ، دلم یادِ تو افتاد
       یعنی که هنوزم نشدم از  غمت آزاد
     طرحی نکشیدی ، که وصالی شود حاصل
      نفرین به نفوسی  که کند فاصله ایجاد
 بی حس شده را کی خبراز سردی و گرمی 
  ویران شده ام   بی خبری ،  خانه ات آ باد   
  مثلِ علفِ یخ زده ی بر لبِ جو یم   
   شاید برسد بویِ بهار از گذر باد
  گفتم بشوم عاشقِ  افسانه ی شیرین
  شاید بزند گل به سرم تیشه ی فرها د
  من نازک چون شیشه و توسخت نظرسنگ
   اقبالِ من از جبر به  دنبالِ  تو،  فریاد  
  انصاف نباشد شبِ  بی حاصلی ات را
 هر روز به گوشِ منِ  بیچاره  کشی  داد

پاسخ غزل از :
علیرضا آیت اللهی
دوشنبه ۰۸ شهریور ۹۵ - ۱۴:۱۲

« مجنون غزلی خواند » برای لیلی
این را نه قیاسی است برای خیلی
چون لیلی او بود فسانه ، « شاهد »
لیک آنکه توگوئی نه که باران ، سِیلی !
غم می دهدت چونکه زنی هست ز ما
کی بر شتری هست ؟ ، تِرن بر ریلی !
او می رود و باز بیاید چو قطار ...
فاقد ز نوید است ، گذارم ذیلی ؟ ...
او یک زن امروزی و اهل کَش و کَش !
 دلبستگی و مهر ؟!!! ... ؛ ندارد کِیلی ... 
اقبال ز تو نیست ز این دور ه ی ما ست
شیرین دگرش نیست وفا و میلی ...
پس رنگ تعلق مپذیر ای آزاد * 
چون بر سر هر کو ست ؛ هزاران لیلی
شاعر عزیز
می دانید که پاسخ های من معمولا" جدٌی نیستند و به طنز اند .. به سوی عوض کردن هوا و فضا ... که بس آلوده است ! . « عشق » را بزرگترین موهبت الهی می دانم ... تا آنجا که مورد سوء استفاده قرار نگیرد و تبدیل به نفرت نشود . از اینجاست که :
غلام همٌت حافظ شیرازی هستم با این بیتش :
« غلام همٌت آنم که در کشاکش دهر
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است »
 و خاطرخواه شیخ مصلح الدین سعدی هستم با این بیت  :
« به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار 
که برٌ و بحر فراخ است و آدمی بسیار » ...
 و از آنجمله هزاران لیلی قدٌ و نیم قد و بلوند و موخرمائی و چشم و ابرو مشکی !. 

... و پاسخ به پاسخ ، در آستانه ی مشاعره ؟! ...
اله یار خادمیان :
دوشنبه ۰۸ شهریور ۹۵ - ۱۵:۴۰
   سلام و درود عرض ارادت صمیمانه  تقدیم  حضور زیجود شما استاد  ایت الهی  عزیز بی نهایت سپا س
هم چنین    تشکر می کنم ب که با سروده ای  مارا به فیض  از درونمایه ی معرفت   خویش رساندی
 عشق ما ،این  لیلیان  لول نیست
  رنگ ما،رنگ  و رخ معلول نیست
 چشم و لب هایی که در توصیف  ماست
   چشم و لب ها ی  گناه و گول نیست
 نقش ما نقاشی  توحید اوست
  شنگ ما هر دختر شنگول نیست
   ما  به  رسمی که صورت می  کشیم
    صورت  دونمایه و   مجهول نیست
  تو خودت   تصویری از  عشق  منی
 نقش  حق هر نقش نا معقول
 جان به قربان تو استاد عزیز
 جز  به  او هر صورتی معقول نیست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سهمی ولو ناچیز

از : علی اصغر اقتداری

مرا در کوچه های خسته ی پاییز بگذارید
شبیه یک مترسک بر سر جالیز بگذارید
نمی خواهم بیاویزم به دنیای شمایانی
که می خواهید نام نیک بر چنگیز بگذارید
تنم را در بیابان های خشک ودور از آبادی
سرم را در منار وحشت  سرریز(1) بگذارید
تمام میوه های باغمان را می خورید ای کاش!
به ما که می رسد سهمی ولو ناچیز بگذارید!
بهار سبز گل پژمرد ازسرد ِنفس هاتان
که در هرجا چراغ اشکی از پاییز بگذارید
صدای شادخواری ها یتان پیچیده در دنیا
مجالی کم برای ناله ی ما نیز بگذارید!
نمی بینم نشانی اززلالی در تمام شهر
برایم فرصت پیوند با کاریز بگذارید
اگر شیرینی فرهادی ام را دوست می دارید
صدای شیونی در حجله ی پرویز بگذارید!

علیرضا آیت اللهی :
یکشنبه ۰۷ شهریور ۹۵ - ۱۸:۱۱

چرا باید بهاری را سر پائیز بگذاریم ؟! 
دهان خوشگواری را سر جالیز بگذاریم
بزرگی شاعرا ! حرمان دوران ، کم تواضع کن
نباید قلب نازک را به تیغ تیز بگذاریم ...
چو زیبا می سرائی رشک ما بیدار می گردد
فقیریم و اگرچه نام خود پرویز بگذاریم ...
نداریها سبب گشته ست تا باغ تو را روبیم
گناه خُلق خود را هم سر چنگیز بگذاریم !
تمام میوه ها پوچ اند بی مغز اند و بی دانه
کدامین شادخواری را به غم سر ریز بگذاریم ؟
به دلهامان زلالی نیست ؛ آبی نیست در دلها
ضرورت گشته یک ساغر لب کاریز بگذاریم
چو شیرین گشته ای هرگز نداری امن در این شهر 
کجا قولی ز فرهاد زمان رانیز بگذاریم ؟
صبوری کن سه قرن دیگر و دل دار و باما باش
که تا آقا (عج) بیاید پای در مهمیز بگذاریم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

هر آنچه دیده ، دیده می نویسم

از : طارق خراسانی

هرآنچه دیده، دیده، می نویسم
وزآنچه دل خریده، می نویسم
کجا من می نویسم غیرِِ واقع؟
به ما آنچه  رسیده، می نویسم
ز غم من بَد نگفتم، در زمانه
ز آنچه آفریده، می نویسم
اگر دزدی کند قاضی، همان را
بدیده، یا شنیده می نویسم
عزیزی هم اگر شیدِ فضا را
به زیرِ پا کشیده، می نویسم
به هسته دانشِ ما رهنورد است
همیشه زین پدیده می نویسم
اگر مالِ یتیمان را، کسی خورد
به دفتر یا جریده، می نویسم
اگر موشی، جریده تا جویده
به پستو زان جویده می نویسم
عدالت را مداری دیده ام من
خسی بر آن چخیده[1] می نویسم
از آن بی چاره ای در زیرِ باری
که پشتِ او خمیده، می نویسم
فقط تنها خدا ماند، من از آن
خداوندِ ندیده، می نویسم
خلاصه هر چه باشد طارقا، من
ز کارِِ بَد، حمیده [2]، می نویسم
30 آذر 1392
 
پ . ن
[1] - چخیده . [ چ َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) بمعنی کوشیده باشد. || ستیزه کرده . || دم زده . (برهان ) (ناظم الاطباء). || دشمن شده . خصومت ورزیده . رجوع به چخ و چخیدن وچخنده شود. || پیش رفته . (ناظم الاطباء).
  [2]  - حمیده . (حَ دِ) [ ع . حمیدة ] (ص .) ستوده ، پسندیده .

پاسخ علیرضا آیت اللهی :

سلام
با تبریک مجدد برای سایت شعر پاک و به ویژه توفیقات عدیده ی آن
می بینید که شعرهای همه ی دوستان ِ « ندیده » و بزرگان صحنه ی شعر و ادب امروز را می خوانم و بهره میبرم
با آرزوی توفیقاتی بیش و بیشتر . دلتان شاد و سایتتان آباد . ع . ر . آ

 نوشتن از ندیده ها « خیال » است - و تو صیف « وقایع » را محال است
دل شاعر دچار بس خطا ها است - و منطق در دل عاشق ؟! ؛ وبال است
 اگر تو شاعری در بند دل باش - وقایع نزد عاشق در زوال است 
مگر عاشق نباشی طارقِ راه - و الٌا واقعیت چون غزال است
چه عاشق یا که شاعر ، بنده ی دل - ز درد عشق ، منطق در جوال است
هر آنچه که سرودی « مصلحت » هست - و الٌا شاعری اندر قوال است
مرا رد می کنی با یک چنین شعر - و الٌا خوب دانی اصلِ حال است
بلوف ها می زنی ! جدٌا" مدیری - سیاستهای تو سالانِ سال است 
عزیزم ، با همه بعله ! و ماهم ؟! - که چاه تو برای ما چو چال است
کدام هسته ؟ ز شفتالو و هلو ؟! - که دردش قصٌه است و قیل و قال است
دگر مال یتیمان گشته ناچیز - که هر بانکی برای ما چو آل است 
 مگرموشان به کاغذ بس نمایند - برای موش هم گنجینه کال است
عدالت هست واژه ، چیست مصداق - به نعلین است یا برچسب شال است ؟
کجا از من نوشتی ؟! خَم تر از من ؟! - زیاده عرض کردم ؟ یک سؤال است
 تو که گفتی نویسی آنچه دیده - عدالت بهر تو در این روال است ؟
ببین شاعر ! مبادا خورده ای آن؟ - اگر چه این خودش آغاز فال است ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 4 شهریور 1395 :: نویسنده : alireza ayatollahi





میشناسی آن را که خدا نشناس است

گفت : من عاشق موهای تو هستم والله !
گفتمش استغفار !
موی من « یعنی کشک » ؟
گفت : 
چشمان تو بس جذٌاب اند
لیک در دیدن من در خواب اند !
گفتمش : استغفار ! ؛
چشم بسته به تفکٌر دارم ،
که همان بیداری است 
و بصیرت به تمام !
گفت : که عجب شامٌه ای داری تو ،
میشناسی آن را که خدا نشناس است
لیک در گفتن ِ آن ... دستِ کم ، محتاطی !
با لبانی که بنفش اند و عجیب !
و دهانی که ندارد دندان ...،
و زبانی بس سرخ
لیک در بند تعلق که نگهبان سر است
شعر را کرده مهار
و خموشی چون سنگ
گفتمش : سنگ ؟! نه ! چون آئینه
مگرت ننمودم ؟ 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 مرداد 1395 :: نویسنده : alireza ayatollahi




کو؟ کجا یاری که چشم یاریَم ؟!

یا به هردردی دهد دلداریَم


دشمنی امروز یار من شده ست
 
در عمل مشغول بر خونخواریَم







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

قلبی به توان ابدیت                                      

از : شفیقه طهماسبی

قدر مطلق عشقت
مقیاس همه ی متغییر های مغزم را
بهم ریخته ...

وقتی بوسه ات را به توان مهربانیت می رسانی
من مات معادلات بی جوابی می شوم
که بی هیچ جبری
در چشم های تو به صفر میل می کنند !


علیرضا آیت اللهی :
چند ماهی می شود که دیگر به حافظه ام اعتماد صد در صد ندارم . شعر های کیومرث منشی زاده را ، که در آن 50 - 55 سال پیش خود را پیشگام در شعر ریاضی به زبان فارسی می دانست ، نمی خواندم . چون این نوع شعر دو زبان دارد :
- زبان ادبی
- زبان ریاضی 
و برای درک و احساس شعر ، زبان ریاضی را هم باید دانست که من آنطور که بایست و شایست نمی دانستم .
حوالی 1360 خورشیدیِ خودمان یک انجمن شعر ( البته شعر به زبان فرانسه ) در پاریس ، خانه ی فرهنگ محله ی ایسی له مولینو ، تشکیل می شد که غالبا" در آن شرکت می کردم . در آنجا یک کارگاه شعر ریاضی برپا کرده بودند و رونق هم گرفته بود . حال اگر شعر متداول انگلیسی ها همان « سپید » است ( که شعر شما را هم بیتاثیر از زبان انگلیسی نمی بینم ) شعر فرانسویها به مقتضای زبانشان ، که به اندازه ی زبان انگلیسی آهنگین و دارای موزیک درونی نیست ، شعر « آزاد » است . یک روز رئیس کارگاه شعر ریاضی به من گفت : چرا با ما نمیجوشی ؟ گفتم : حالاتاحدودی زبان و فرهنگ فرانسه را درک می کنم ؛ امٌا ریاضیات را درک نمی کنم ؛ و زیبانمی بینم ؛احساسی در منِ مخاطب تولید نمی کنند اگرچه ممکن است برای کسانی که آنها را درک می کنند و متاثر می شوند زیبا باشند . من در آنجا بیشتر در کارگاه نقد شعر فعٌال بودم ؛ و کمتر شعر می گفتم ؛ چرا که اگر چه به خیال خودم به زبان فرانسه شعر می سرودم امٌا کاملا" به فرهنگ فرانسه نبود . مثلا" یک بار دختری همکلاسی را به عنوان زیبا به ماه تشبیه کرده بودم ؛ امٌا بسیار از من رنجید ! چون در فرانسه به کسی که میگویند « مثل ماه » یعنی ساده لوح ! احمق !.
در شعر ریاضی نقش مخاطب بسیار بسیار مهم تر می شود ؛ چون باید هم ریاضی را به خوبی بداند و هم نسبت به اصطلاحات آن احساس داشته باشد یا احساس پیدا کند . قضیه این است که : - در زبان و ادبیات ؛ شعر منهی الیه احساسات است ؛
و
در منطق و برداشت عقلانی ، ریاضیات در منتهی الیه قرار گرفته است . 
چگونه می توان این دو منتهی الیه را به یکدیگر پیوند داد؟
به این ترتیب شعر ریاضی در زمره شعر های خاص ، و آنهم بسیار خاص ، برای خواص است و دامنه نفوذ اجتماعی خود را محدود کرده است...
با اینهمه اگر این نوشته ی بسیار زیبای شما ( که مشابهش در سالهای 1337 - 1338 در دانشگاهها و دبیرستانها دست به دست می چرخید ؛ و گفته می شد که کوچکترین غلط ریاضی نیز در آن وجود ندارد  ) به اصطلاح مرا نگرفته بود ؛ تحت تاثیر قرار نداده بود ، ازش خوشم نیامده بود ؛ و به سلیقه من نخورده بود ؛ این عبارات را نمی نوشتم .
زیباست و از زیبائیش بهره بردم ؛ از زیبائیش ...
نخستین بار است که از شما می خوانم ، طبعی لطیف دارید ؛ و از این به بعد هم خواهم خواند انشاء الله .
سرائیدنتان در سلامت ، فزون باد و فزونتر   





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بارقه ی راه زندگی

از : طلعت خیاط پیشه ( طلای کرمانی )

کسیکه بغض غریبی نشسته بر جانش
شکسته شیشه دل را هوارِ پنهانش

قسم به داغِ شقایق که خسته میمیرد
دلی که پرشده از سایه سایه ایمانش

درون تنگ بلوری اسیر دلتنگی است
کسی که پر شده از بغض بیکسی جانش

سپیده سرزده امٌا هوای دل ابریست
گرفته ظلمت غربت شب زمستانش

پگاه فصل سرودن میان تنهائی
شکسته زورقِ بی بادبان وجدانش

چگونه دست نیایش برآورد از شوق
کسی که آتش آهی گرفته دامانش

بیا که بارقه ی راه زندگی عشق است
گرفته رنگ طلائی دوباره ایوانش


علیرضا آیت اللهی :

سلام به شاعره ارجمند و گرامی ؛ طلای ناب کرمانی
توصیفی تمثیلی و تا آنجا که من می دانم از ژرفای فرهنگ فارسی - ایرانی ، یا به هر حال فرهنگ محیط بر منطقه ی ریشه دار ما ، است :
« کسی که بغض غریبی نشسته بر جانش
شکسته شیشه دل را هوار پنهانش »
گذشته از مضمون غریبی که مضمونی کاملا" کلاسیک در ادبیات فارسی است ...
گفتگوئی است بیش از اینکه عارفانه باشد در مکاشفه و آنهم مکاشفه ای بدون جدل ؛ قاطع و با حکمی است بس واضح و مبرهن :
« قسم به داغ شقایق که خسته می میرد
دلی که پر شده از سایه سایه ایمانش »
در شکل : ایماء و اشاره و تشبیه و استعاره اش همه به حدٌ کافی دلچسب اند ؛ چرا که چنین فصیح و بلیغ ، یا گویاو رسا ، غریبی را روایت می کنند که خواننده متوجٌه نمی شود چگونه به سرعت و سهولت از بیت اوٌل به بیت دوٌم و از آنجا به سایر ابیات رسیده است .
امٌا در محتوا : کمال یاس و نومیدی از تبار سیاهی و آنهم نهایت نومیدی درانتزاع از ایمانِ در سایه قرار گرفته ...
با اینهمه مثل بسیاری از غزلهای سرکار عالی و فلسفه یا در واقع حکمت حاکم بر آنها « در نومیدی بسی امید است » :
« سپیده سرزده ...
جغرافیایِ دل شاعرباجغرافیای فضای مورد قضاوتش تطابقی تقریبا" همه جانبه دارد ... :
« گرفته ظلمت ِ غربت شب زمستانش ...»
  و آنگاه در یک کشمکش و جدال ...؛ امٌا و اگرها و .... 
« چگونه دست نیایش برآورد از شوق
کسی که آتش آهی گرفته دامانش »
و جالب توجٌه اینکه در مقطع تحسین انگیز غزل حافظ وار دعوت می کند ! :
« بیا که بارقه راه زندگی عشق است
.........»
 هم عاشقانه و هم عارفانه ؛ و در دنیائی که همه ی راهها به عشق ختم می شود و تمام دردها را درمانی نیست مگر عشق و لابد عشق ورزیدن به هستی با تمام واقعیات تلخ وشیرینش .
ای کاش که مخاطبانی نیز با همان احساسات سیٌال ، پهناور ، زلال و زیبا که شاعره شیرین سخن و نغزگوی این غزل .
تمنٌا دارم به من پاسخ ندهید . 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یک نیمائی زیبا از علیرضا کاشی پور محمدی در سایت شعر نو 


ترک افتاده برتصویر گنگ من

از هجوم لرزه های ناگهانی که

تب تردید پوشانده نگاهت را
 
نه این یرانی خاموش

شعری تر برانگیزد

نه ترک لذٌت آغوش
 
می ریزد گناهت را

رها کن در گلوی تاربسته

از سکوت سالیان سال

تا دریا

به بالا قد کشد وقتی ببیند

روی ماهت را


علیرضا آیت اللهی :
سلام
تصویر گنگ شما تصویری بسیار زیبا ساخته است و امٌا گویا ...
گرچه به نظرم ذوالمعانی می آید که این خود بر زیبائی شعر می افزاید و آنرا در نوعی وهم و گمان و تعبیر و تفسیر ، تنوع می بخشد .
عاشقانه است و در عین حال نه عارفانه ، بلکه به معنی غربی آن : فلسفی 
فلسفه ای که حکم می کند و آنهم به زیبائی :
یک زیبائی عینی و نقد و ملموس . 
امٌا بازهم تاکید می کنم که این کوتاه بسیار زیبا ، بسیار پر معنی هم می تواند باشد ؛ از آنجا که تفسیر بردار است و ذوالمعانی
ذهنی نسبتا" خسته داشتم وقتی به شعر شما رسیدم .
اینگونه شعرهای زیبا و پرمعنی را در صدر مجموعه می گذارند و نه به مصداق متانت و وزانت و حُسن مقطع در ذیل ! :

خواندم ! :
« ترک افتاده بر تصویر گنگ من »
و گفتم این چه تقدیری است ؟ :
« زیبا » ئی
که افتاده ست تک !
همچون درختی در بیابان ! ، در کویر لوت !
نه باهمسایه ای چون خود
نه با همصحبتی در عشق و زیبائی
گلی اندر زمستان
در میان سوز سرما ، برف ، یخبندان !
چرا شعری چنین زیبا ؛
 میان آنچه زیبا نیست ؟!
همه چون « مار و پلٌه » !
تخته نرد و 
گاه شانسی : پوچ !
که آزارد دو چشمان را 
چو شاخ قوچ !
مگر شعر است آنها ؟ !
شاعر شیرین سخن !
ایٌوب واری 
در نهادن شعر خود 
در دفتر تقدیر بی تدبیر
 
امٌیدی ست آیا ؟
یا کلیدی لااقل بهر دری دیگر ؟
خدا داند : سلام الله !
و در هر حال : سلامت باد ای شاعر !

و روزی شاعری گفته است :
« عجب صبری خدا دارد » !
شده یک حکم امروزه .... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 38 )    1   2   3   4   5   6   7   ...