تبلیغات
شعرِ آ
شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1396

غزلی از محبوبه راه پیما

تاریخ:جمعه 27 اسفند 1395-10:55 ق.ظ

از : محبوبه راه پیما

عید می آید و من هم هیجانی دارم
در خیابان دلم از تو نشانی دارم
مثل هر روز به آیینه ی چشمت خیره
مثل هر روز نفس هست... زمانی دارم
کشف کردند که من با همه ی غمهایم
ریشه در غصه و اندوه جهانی دارم
می رسد عید ولی فاصله داری تا من
چشم در راهم و چشم نگرانی دارم
روزها می گذرند و دل من بی تاب است
عید می آید و من بغض تکانی دارم....
محبوبه راه پیما

علیرضا آیت اللهی :
شعرهای دخترم محبوبه  راهپیما سراپا احساس اند ؛ طبیعی ، بی غلٌ و غش ، خلٌص و ناشی از قریحه ی سرشار وی . شاعری است از گروه هنر و شعر که  بیگمان ، اگرادامه بدهد ،شاعری صاحب سبک می شود . مهم ترین مختصٌه اش این است که روان می سراید . بخصوص وقتی شعر اخیرش  را خواندم به یاد آقا سی افتادم با آنهمه احساس  و روان سرائی  ؛ اگرچه آقا سی  ازعشق و عرفان نمی سرود . یاد پروین افتادم با آنهمه احساس و روانسُرائی . اگرچه پروین هم  از عشق و عرفان به ندرت سروده است ؛ امٌاهردو درصراحت وبلاغت کم نظیر اند . شیرین اند و شفٌاف .
بیان احساسش به حدٌی شفٌافاست که ناخود آگاه خودراجزئی ازیک جامعه معرفی می کند و آنهم در یک جامعه ی هیجان زده . شاید اگر نثر می نوشت یا اگر صانع شعربود از خیابان دل نمی سرود ؛ امٌا می پذیریم که اینجا مقتضای شعر عروضی است و لاغیر ؛ باضافه ی اینکه راهپیما هنوز بسیار جوان است و نمیتوان انتظار داشت که ادیبانه و کاملا" آگاهانه بسراید .
طبیعی است که در ادبیات وقتی جوانی و اوج احساس از در وارد می شود بند های منطق از هم بگسلد : جائی چشم در چشم می کند و جائی از هجران و فاصله می سراید .
می توان گفت شعری که با یک حسن طلع ضمنی شروع شده است با یک حسن مقطعی قوی تر ختم می شود :
عید می آید و من بغض تکانی دارم....
عالی است
و امٌا چون اکثر قریب به اتفاق موارد کوتاه تر از هنجار غزل و توقع مخاطب است که غزل را از هفت بیت به بالا می طلبد . اگرچه شخصا" به این قاعده چندان معتقد نیستم و غزلهائی کوتاه هم می توانند وجود داشته باشند . امٌا بگمانم نه تقریبا" همه ی غزلهای یک شاعر ...
توفیقتان افزون باد . عید شما مبارک .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نکند فکر کنی که مردی !

تاریخ:جمعه 27 اسفند 1395-08:48 ق.ظ


نکندفکرکنی سلطانی؟!

«جنبه» یعنی چه ؟
یعنی وقتی
به یکی گفتی « آقا »
نکند خود را سلطان بیند ؟!

« جنبه » یعنی چه ؟
یعنی وقتی
به یکی گفتی « خانم »
نکند فکر کند شهبانوست ؟!

و برون از خط قرمز به ادب
بکند کامروائی هائی
بر علیه مردم
مردمی که همه گفتند آقا
مردمی که همه از اهل ادب  می باشند...

نکند فکر کنی که مردی !
نامردی !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کلک الشعراء مَعرِ* تاک

تاریخ:پنجشنبه 26 اسفند 1395-12:37 ب.ظ


کلک الشعراء مَعرِ* تاک

کم شعورم گفت ؛ بی عقلم و خود کامه چرا ؟
گفتمش چون فطرتت پست است ؛ این خامه چرا؟
گفت فکرش کرده ام که شاعری آزادگی است
گفتمش آزاده باش و سعی کن ! شعری سُرا
گفت طبع منگ من اندر خور اشعار نیست
گفتمش پس نیست یک جو از ظرافت هم تو را ؟
گفت نان می جویم و راهی دگر نادیده ام ...
گفتمش ای کور اندر ظلمت کذ بت در آ :
شاعری بر پایه طبع است و آگاهی و علم
نه که خدعه و فریبی محض راه کربلا ! ...
تو اگر « گرته سُرا »ئی شعر در حدٌ تو نیست
نوحه خوانی کن و یا در پرسه ها هچو قراء
با تقلب و گدائی ... سالها دریوزگی ....
کرده اغفال هر رئیسی چون عجیب الشعرا
بار می برده ست در کاشان به سال انقلاب
وآنگه چون یک کارگر در شهریار و ماوراء
وارد چاپخانه گشته تا بچیند بس حروف
فکر کرده که نویسنده ست و پشتش ماجرا ...
این کپی کاری و سرقت معجزه کرده ست زود
از نوشتن بهر کودک تا .... « رئیس الشعراء » !
گر سپید و بند تنبانی بوَد اشعار خوب...
آی قورباغه بیا جشن است ! ؛ پس شعری سرا
آن وزغ هم ادعاهای عجیبی کرده است
تا زبان جنبانَد او  محتاجیِ یک مستراح

ببخشید قافیه تنگ آمد و شاعر به یادش تفنگ ! ... که پشت تفنگ یک سرجوخه است و پشت سرجوخه هم سلسله مراتب اراذل و اوباش صحنه ی شعر و ادب ! .

* معر در آبادیهای جنوب کویر ایران به معنی شاخه ی درخت است ؛ همانجا که کرم مثلا" به تاک می چسبد تا بنیاد برگ و میوه تاک را براندازد تا بعدا" برسد به تمام بوته تاک ! . سابقه اش متعدد است ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یوم النسوان

تاریخ:چهارشنبه 25 اسفند 1395-11:49 ب.ظ


یوم النسوان

روزِ زن زندگی مرد الی زندان است
مردنِ مرد ، و آن مردترین مردان است

روز حوٌاست که شد حامله آدم به بهشت
روز وارونگی جوٌ و جهان و جان است

خشت اوٌل ز خوشی نه که ز سرخوشها بود
خشت خشت همه دنیا ز ازل ویران است

ننه حوٌا که چنان بود عزیز قابیل ......
بیل ها کرده به آدم ! عجبا پنهان است ؟

راستی مادر هابیل چه سرٌی میداشت 
که برادر کُشِ او آتش یخبندان است ؟!

آتش عشق بیفتاد به قابیل آن روز ؟ ...
آنکه مفتون کلیماست ز نامردان است

اوٌلین قتل جهان پای زنی بود میان
این قوانین مَلَکِ ذهن قوانیندان است

مادر : حوا ، دخترش بود کلیما نامی
وین کلیما فسد الارض به هر ایمان است

آدم و شیث و دگر مرد ، همه مُرسَلِ او
ننه حوٌا و کلیما ؟ : کلَکِ شیطان است ...

بگمانم بابا آدم نشد آدم جز آن
که بیفتاد به آن دام که از نسوان است

گر که مائیم پشیمان به زنی استاندن
بابا آدم سر سجٌاده به حق نالان است :

کای خدایا چه غلط بود که کردم آن روز
وین غلط مستحق زنده در این زندان است ؟

ای بسوزد دنیا ، مهر حوا کردم من !
که ندارد ثمری و همه اش خسران است

پسر نوح خیالش که شده همسر لوط
عقل سقراط در این دایره سرگردان است

پس فلاطون و ابو نصر ... و پورسینا
مانده اند از مثلِ زن که سر زندان است

زندگی نیز شروعش به همین زن باشد
دادگی در ته آن خانه و فرزندان است

پس فریبی است که خورده ست ابرجٌدِ جهان
زن به مکر است و هدف دایره ی مردان است !

کل یوم یوم النسوان !
روز زن برتمام زنان جهان ، بخصوص ادباء و شاعران عزیز و ارجمند این انجمن که واژه به واژه ی آثار گهربارِ چون چراغشان نور چشم من است ، مبارک باد ! . عید است ؛ حتی لبخندی بسیار کوتاه هم فرموده باشید بنده ی کمترین را کفایت است ! . ضمنا" ! هرگونه پاسخی را روی چشم نهاده با جان و دل می پذیریم ... « ما که رسوای جهانیم » ، شما هم بسُرا ! .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدیمی ترین شعر جهان ؟

تاریخ:سه شنبه 24 اسفند 1395-12:14 ق.ظ

 
قدیمی ترین شعر جهان ؟

نانوشته بودن تمام تاریخ جهان ، نا شناخته بودن تاریخ کامل جهان ، و بخصوص ناشناخته بودن مفهوم شعر در هزاره های پیشین سبب شده است که ا اطلاعِ قابلی از تاریخ شعر در جهان و بنابر این تاریخ باستانی شعر ، و حتی پیش از تاریخ شعر ، در ایران نداشته باشیم . آیا لوح کوروش یا سنگ نبشته های داریوش بزرگ به شعر نیستند ؟ . نمیتوان به درستی قضاوت کرد چون ما نمی توانیم واقعا" به زبان آن زمان ایرانیان ، یا در واقع زبان اصلی پارسیانِ آن زمان گویش داشته باشیم ؛ والٌا :
هر گفته و نوشته زیبا
هر گفته و نوشته حاوی آهنگ 
و به ویژه هرعبارتی که با طنطنین به زبان می آمده است لابد شعر بوده است.
از آنجا که در قرون اخیر بیشتر مطالعات پیشرفته از سوی غربی ها صورت گرفته است ؛ و آنان تمدن خود را ناشی از یونان باستان قلمداد می کنند ، با گرایشاتی اتنو سانتریک سعی کرد ه اند شروع شعر را در یونان باستان معرفی کنند ؛ امٌا به زودی متوجٌه تمدن هائی بسیار باستانی تر در هندوستان و مصر و... شدند و نهایتا" به این نتیجه رسیدند که چه بسا سیاه پوستان آفریقائی هم هزاران سال پیش دارای شعربوده اند .
امروز ه مطالعاتی در باره تاریخ و باستانشناسی شعر در سراسر جهان وجود دارد ؛ که طبیعتا" هر قوم و کشوری سعی می کند که این افتخار را حتی الامکان به خود نسبت دهد .
امٌا مجموعا" :
برخی وداهای هند را که مربوط به حدود شش هزارسال پیش هستند ، قدیمی ترین سروده های جهان می دانند .
برخی دیگر گاتاهای حضرت زرتشت (ع) که آن را نیز به حدود شش هزار سال قبل نسبت می دهند لااقل قدیمی ترین سروده در ایران بزرگ معرفی می کنند .
امٌا اکثرا" وداها و گاتها را شعر نمی دانند ؛ و بیش از همه نخستین حماسه ها در مدح خدایان و پادشاهان و پهلوانان ( به منظور الگو قرار دادن آنان نزد مردم ) را نخستین شعر های جهان معرفی می کنند .
مشهور ترین حماسه قدیمی جهان شاید حماسه گیلگمش باشد...
گیلگامش ، پادشاه - پهلوان در حدود 4700 سال پیش از این پادشاه شهراوروک ، در جنوب نجف کنونی و غرب آیادان و خرمشهر ، بوده است ؛ که نقش وی در حال کشتن دو گاو قوی همچنان باقی است . حماسه ای در مدح وی به نظم کشیده شده در دوازده عدد لوح گلی به خط میخی و شیوه ای که در شعر بودن آن تردیدی باقی نمی گذارد همچنان باقی است ؛ شامل مضامینی از عشق - تربیت - کوه - دشت - دریا - سیل - حیوانات وحشی - توفان - راز تولٌد و مرگ .. پس :
نخستین نوع شعرِ در دست که اتفاقا" در منطقه ی ایران هم هست : حماسه
از 4700 سال پیش
در شمال غربی خلیج فارس
شکل : منظومه
محتوا : حماسه
پیام : شرح زندگی تحسین آمیز ( مد یحه ) پادشاه - پهلوان سومری بنام گیلگمش
 و پس از آنها ایلیاد و اودیسه هومر، یونانی ، هم مشهورند .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اصول و عناصر (اجزاء) شعر

تاریخ:یکشنبه 1 اسفند 1395-08:15 ب.ظ


اصول و عناصر (اجزاء) شعر

شعر بدون مخاطب تقریبا" هیچ مفهومی ندارد ؛ و ارزش اصلی هر شعری در این است که مخاطبان بیشتری یافته باشد . از این رو به ندرت شاعری می پذیرد که شعر خود را منحصر به روستا و شهر خود سازد و در پی آن بر می آید که پهنه های وسیع تری را با شعر خود فتح کند ؛ مثلا" تمام ایران یا تمام مناطق فارسی زبان ، یا تمام فارسی زبانان جهان ؛ و به منظور توفیقی بیشتر : ترجمه به سایر زبان های گسترده ی امروز . 
اعتلای شاعر بستگی به این دارد که « با تنگ نظری به مخاطبانی در یک گروه یا جامعه محدود قناعت کند » یا « با وسعت نظر و اراده ی جهانی شدن بسُراید » . 
از همینجاست که تعریف شعر و اصولا" شعر برای هر شاعری متفاوت می شود ؛ و از عناصر هفتگانه « تعریف شعر در جهان » برخی را می پذیرد و برخی را نمی پذیرد .
عناصر هفتگانه شعر :
بیان احساسات شخصی به صورتی هنر مندانه :
شکل شعر ( تعدادی مصراع بهم پیوسته ، پیاپی و دارای ساختار همگون معنائی )
واژه های زیبا و مناسب
آهنگ ( وزن - قافیه )
تصویر سازی ( و خیال انگیری ) گویا و شیوا
اثربخشی ( روحبخشی - تآثر انگیزی )
پیام (انتقال خواسته ی شاعر )  
از اینجاست که برخی تعریف زیر را بهترین تعریف و مقبول در سراسر جهان معرفی کرده اند :
شعر یعنی :
بیان حادترین احساسات شخصی ،
و انتقال این احساسات ، ادراکات و تالمات روحی و روانی
به وسیله انبوهی منسجم از آواهای موزون و همآهنگ
که گاه در چند و چندین و گاه هزاران مصراع بهم پیوسته و پیاپی 
می آیند . (1)
امٌا آیا این تعریف و مفهوم می تواند مصادیقی قابل توجٌه داشته باشد ؟
از اینجاست که برخی از ناقدان ادبی شعر را در شعر بودن خود نسبی می دانند و معتقدند که شعری بیشتر شعر است و شعر دیگری بالنسبه کمتر ! . 
برخی از بزرگترین شاعران معاصر جهان شعر را تنها در :
بیان احساسات به شکلی زیبا
تعریف کرده اند . امٌا این شکل زیبا بر چه اساس معنی م شود :
- شکل یا قالب شعر که مورد اولویت شکل گرایان ( قافیه پردازان ) است ؟ : هنر برای هنر
یا
- محتوا ، فایده و پیام شعر ؟ : هنر برای خدمت به جامعه
تعریف شعر نزد این شاعر تا آن شاعر متفاوت است ( و بزرگترین مجامع ادبی جهان به این نتیجه رسیده اند که هرکس خود شاعر نباشد ، هرچند هم شاعرنما بوده باشد ، نمی تواند نظری صائب در باره شعر و شاعری داشته باشد ) .
تعریف شعر در هر سرزمینی نسبت به سرزمین دیگر متفاوت است ؛ و در هر سرزمین :
تعریف شعر در هردوره ای نسبت به دوره دیگر تفاوت می کند .
به دلیل اتکای ایرانیان به زبان شفاهی و عدم تقیٌد ایشان به نوشتن ، شعرهای چندین قرن پیش از اسلام در ایران از بین رفته اند . یا به دلیل تغییر زبان امروز متوجٌه نمی شویم که فلان سنگ نوشته یا فلان گِل نوشته اصولا" در زمان خود و به زبان خود یک شعر بوده است .

( ادامه دارد انشاء الله )

(1) این تعریف یا نظیر این تعریف در بسیاری از فرهنگ های لاتین آمده است ؛ و ما از فرهنگ بزرگ لاروس گرفته ایم . تعریف استاد شفیعی کدکنی هم مشابه این تعریف است .
(2) تمنٌا دارد همکاری فرموده مرا ویرایش بفرمائید !.
(3) چون به تمام اجزاء شعر خواهیم رسید در مورد هربخشی به جای خودش پاسخگو خواهیم بود انشاء الله .
(4) این بحث در هیچ جای دیگری ارائه نشده است و برای نخستین بار است که ارائه می شود .
(5) پاسخ الطاف خود در بخش مطالب را در همین بخش جستجو فرمائید و نه در بخش شعر ... و نیز برعکس ! .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر چیست ؟ و شاعر کیست ؟

تاریخ:دوشنبه 25 بهمن 1395-07:39 ب.ظ



شعر چیست ؟ و شاعر کیست ؟

« شعر، یکی از انواع بسیار قدیمی آثار ادبی است که بر حسب زمان و مکان شکل هائی متفاوت یافته است ؛ و عموما" به صورت تعدادی مصراع نوشته می شود ؛ اگرچه می توان آنرا به صورت نثر ، یعنی نوشته ای پیاپی هم آورد و ایرادی ندارد . در هر حال :

 بیان احساس در شعر مهم تر است تا شکل آن . 

واژه هایی که در شعر انتخاب شده اند ، با حس ، مفهوم و آهنگ خود ، و جایگاهشان در کلٌ شاکله ی شعر از نظر وزن ، قافیه ، تصاویری که ارائه می دهند و سبک سُرودن ، بیانگر اثری  بیشتر از ارزش و اندازه همان واژه در گفته ها و نوشته های عادی هستند .
از اینجاست که برخی حتی نثر مسجع را هم نوعی شعر می دانند . امٌا دامنه شعر حتی از شرط موزون بودن هم گذشت کرده نهایتا" :

هر آنچه که احساسی تر و بنابر این زیباتر و روح انگیز تر از گفته یا نوشته عادی باشد ، شعر است .

تعریف شعر
تعریف شعربه نظر سخت می رسد ، و بر حسب هر سرزمین ، و هر عصرو دوره ای نقش و معنائی متفاوت یافته است ؛ و عقیده شخصی هر شاعری هم به این موضوع اضافه شده است و می شود .
اصطلاح شعر از زبان عربی و بنابر این پس از اسلام و طی تهاجمات عرب وارد زبان فارسی شده و اصولا" به معنی « سروده » است .
در تعاریف قدیمی ایرانی دوران اسلامی ، زبان فارسی ، اصل شعر بر موزون بودن آن بوده است . در فرهنگ فارسی از دکتر محمد معین آمده است :

« سخن موزون و غالبا" مقفٌی ، حاکی از احساس و تخیٌل »

پس از تهاجم اعراب و طی 12 - 13 قرن اخیر شعر فارسی متاثر از قواعد عربی و بخصوص اصرار بر دو عنصر « موزون » بودن و « مقفٌی » بودن گشته است . در لغتنامه ی علی اکبر دهخدا آمده است : «نزد علمای عرب کلامی را شعر گویند که گویندهٔ آن پیش از ادای سخن قصد کرده باشد که کلام خویش را موزون و مقفی ادا کند و چنین گوینده‌ای را شاعر نامند ولی کسی که قصد کند سخنی ادا کند و بدون اراده سخن او موزون و مقفی ادا شود او را شاعر نتوان گفت». 
شعر عرب - فارسیِ کهن نه تنها مبتنی و مصرٌ بر وزن و قافیه است ؛ بلکه عملا" احساس و انگیزه ی شاعر را گاه به هیچ می شمارد . شاید بتوان گفت مکتب « شعر سازی » یا فنٌ و صنعت شعر سازی است : « شعر کوششی » .
در همین حوزه ی فارسی - عربی یا تا حدودی شرقی ، گروهی شعر را به معنی آگاهی دادن ، آموختن ، و افزایش شعور معرفی کرده اند و به صورتی اصالت آگاهی دادن را بر اصالت موزون بودن برتر دانسته اند . ( که نویسنده حاضر آرزو دارد که ازسوی خوانندگان شعرهایش جزو این گروه قلمداد شود ) .
برخی که سرودن را مشروط به اراده قبلیِ شاعر نمی دانند و معتقدند که شعر ، غریزی ، جوشش احساس و بنا بر قریحه است و به قریحه دارانش الهام می شود ، شاعری را نوعی پیامبری ( و نه تبوٌت ) ، و آگاه کننده و دارای پیام در شعر های خود می دانند ( که با قبول این عقیده نام دفتر خود را « وحی » نهاده ایم تا ضمنا" یه برکت آن در پناه خدا و حمایت رسول الله که پیام آورا ز سوی خدا ست ، قرار گیریم ) .
الهام ، وحی و خلٌاقیت از عناصر اصلی هنر نیز محسوب می شوند و اصولا" شعر در مکتب غربی ، به معنی خلق کردن و آفریدن ، ونوعی هنر و اثر خلٌاقیت است . ( و نویسنده حاضر چگونه می تواند اعتقاد خود به ضرورت قریحه برای شاعر ، و جوشش احساس راپنهان کند ؟! ) : « شعر جوششی » .

بگمان ما اصل شعر بر جوشش است و فرع یا تکمله ی آن بر کوشش .

( ادامه دارد )

منابع و مآخذ در پایان این سلسله مقالات ارائه خواهند گردید ؛ انشاء الله تبارک و تعالی



نوع مطلب : شعر شناسی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نظری به غزل رسوای عشق از مهران اسدپور در سایت شعر پاک

تاریخ:دوشنبه 25 بهمن 1395-01:44 ب.ظ

رسوای عشق

از : مهران اسد پور

دیگر اسیرِ رنگ و ریاها نمیشوم
بازیچه ای به دستِ خطاها نمیشوم
رفتم ولی بدان که من این بار تا ابد ؛
با وعده هایِ پوچِ تو اِغوا نمیشوم
وقتی به یادِ خاطره هایِ گذشته ای ؛
در سایه هایِ ذهنِ تو پیدا نمیشوم
رفت آن زمانِ عِشوه خریدن مگو دریغ ؛
از عِشوه ها و نازِ تو شیدا نمیشوم
رسوائی ام اگر چه مرا مَردِ عشق کرد ...
دیگر به پایِ عشقِ تو رسوا نمیشوم
گفتی که کوچکی بُرو... حالا بیا ببین ؛
از هیبتم به زندگی ات جا نمیشوم 
تنها شدم ولی؛ همه تاوانِ عشقِ توست 
« گفتم که با وجودِ تو تنها نمیشوم !!! »
از درکِ این مسائِلِ مجهول عاجزم
هرگز حریفِ حلِ معما نمیشوم
حالا بیا ببین چه شُدم در فراق تو
چون واژه ای غریب که معنا نمیشوم
دردیست بر دلم که نشاید به کس نمود
زین دردِ لاعلاج ، مداوا نمیشوم
میمیرم از درونم و چون کوه سربلند
یک دم مطیعِ پستیِ دنیا نمیشوم .
                   « مهران اسدپور » 
  
علیرضا آیت اللهی :
سلام 
به شاعرارجمند و گرامی
جناب مهران اسدپور
چشم بسته وارد دفتر شعرتان می شوم چون تقریبا" مطمئن هستم که با شعری خوب مواجه خواهم شد ؛ و جناب عالی در قید و بند کمٌیت و نهایتا" ارائه ی فلٌه ای شعر نیستید .
« رسوای عشق » واقعا" که مصداق یک غزل است : عاشقانه
... و مصداق یکی از بزرگترین و شاید هم بزرگترین مضمون ادبیات کهن فارسی : شکوه از یار
زیبا
شیوا
وزین
متین
و دلنشین .
بخصوص روان ، و روح انگیز
داراس فرایندی منطقی و متداول : نامهربانی و تبختر یار > شکوه > گریز >انتقام و مقاومت از افتادن دوباره به دام .
پس : روایتی است یا یک فرایند نسبتا" صحیح و ساختاری نسبتا" صحیح تر  .
چرا می نویسم « نسبتا" » ... ؟
- چون بنظرم ابیات آخر به نوعی تزلزل شاعر را نشان می دهند که این تزلزل می تواند فرایند و ساختار غزل را اندکی سست کند .
نقطه ی ثقل شهر همانجاست که شاعر باصطلاح انگشت به چشم یار ش می کند :
گفتی که کوچکی بُرو... حالا بیا ببین ؛
از هیبتم به زندگی ات جا نمیشوم 
...و امٌا عجب حُین مقطعی دارد :
میمیرم از درونم و چون کوه سربلند
یک دم مطیعِ پستیِ دنیا نمیشوم
شاهکار است .
فدای آن طبع بلند
احسنت ، احسنت ، احسنت 
لذٌت بردم
زندگیتان آکنده از لذٌت باد ؛ و هر یار غدٌاری در مقابلتان مغلوب و پشیمان !



نوع مطلب : تفسیر شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انقلاب اسلامی 1357

تاریخ:پنجشنبه 21 بهمن 1395-10:56 ب.ظ

.

یک تلنگر مستحب در مکروه !

شعر گر در انقلاب روی باشد خوی ما ست
اشک شوق از چشم یک دلجوی باشد جوی ما ست

اندر این عمق زمستان و سیاهی ، شاعران !
آرزو های خوشی اندر تک و در پوی ما ست

انقلاب ارچه ز الله رحیم است و کریم
انقلاب مردمی هم وجهی از کند و ی ما ست

پرچم « الله اکبر » را به پا کردیم ، جمع
یا محمٌد « یا علی » چون تاج بر گیسوی ما است

لاله ها دادیم تا لاله بکاریم و به باغ
آوریم هر آن که در عشق خدا همبوی ما ست

نیٌت خیر تمام خلق اندر راه او
مردم چشمِ شب اندر طاقی ابروی ما ست

ما برای خیر جنگیدیم و خوبیها ، حبیب
چون کلام الله در خیر بشر الگوی ما ست

جنگ در قاموس ما هرگز نمی گنجید و شرٌ
سودجوئی های بعضی هم نه در پستوی ما ست

جنگ خیر و شرٌ دراین دنیا همیشه بوده است
« انقلابی » که تکاپو می کند همسوی ما ست

هیچ عالم فاقد شرٌ گشت تا گویم : چه پاک ؟!
عصمت و پاکی در این دنیای دون آهوی ما ست

پس نباید آرمانی شد به هر شعری ، عزیز !
شمع شعر مهر در قاموس حق بانوی ماست

قلب را باید بشوئی ، چشم را بندی به جزء
کلٌ عالَم نه فرا سو که همه این سوی ما ست

نقد کردن از جهانِ ناکسان خیر است ، خیر
شرٌ تباید کرد ! این بازیچه و این گوی ما ست

پس بپا خیزیم و بازوئی گشائیم و حریف
سر بکوبیمش اگر بدخواه بر مینوی ما ست

کندن هر مو زهر خرس جفاکاری رواست
بهتر از صدشعر کاین کک ها چرا در موی ما ست

گو عزیزم آنچه که باید بخیزاند به شام
صبحگاهان هر جوانی که چنین در کوی ما ست

گفتن از حق ٌ و تلاش توسعه در راه راست
این مسیر ما ست ؛ نقدِ صِرف یک تابوی ما ست

راه بنما ! گر که سیر الحق ٌ تو از این ره است
ور نه هر شعر سیه تنها ز های و هوی ما ست

من خودم یک ناقدم در خرده گیری ها شهیر
لیک این مام وطن هر روز چون زائوی ما ست




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گفته باشم که اگر هیچ نگفتم

تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1395-07:53 ب.ظ


گفته باشم که اگر هیچ نگفتم

گفته باشم که اگر هیچ نگفتم تو نگوئی که چرا هیچ نگفتی و ز گفتار چنینش نزدودی ز دلم دلشکنی های چنین دلبر دلدار و دل افسون که نموده است دلم خون و چو مجنون که چنین ساده که همچون لب لبتاب لبالب گهرِ دختِ دخانی دو خان ، خانی و یک خانمی و زاده خاتون ز خوانین خرمگاه و خرمشاه وخرمشهر و خرمدرٌه و خرٌمکده ی دوستی دوست پرستان زمستان که نشینند به بستانِ پر از برف و پر از حرف و شمارند دقایق که رسد فصل شقایق و نشینند چو قایق به سر رود و چه رودی بود آبی و پر از مرغ عنابی ز زن و زندگی و بندگیِ ایزددانا و توانا که سر آغاز شودشعر مرا نام وی و ملک ری ام را بنماید که در این صحنه ی معبود کنم سجده سجٌاد به سنٌی که گذشته ست ز هفتاد و زمن عشق نیفتاد که مغموم نشینم و  به عبث همچو کویری ز طبس ساکت و صامت نسرایم غزلی مثنویی بحر طویلی که چنین گشت ز گفتن به نوشتن که نویسند قلم را و نشینند بلم را به سوی مرز شفق عمق فلق ، فرش نمایند همه تا به سوی فرش حریمی ز خدا را و کریم کبریا را که به من داده چنین ذوق و همه شوق به دور از خطر طوق ز هر فوق به هر سوق سرایم همه حسنی که چه بوده ست شما را و نه من را همه در شعر و پر از مهر که آمد ؛ و بگیرید نه تنها ته شورش که شروعش :




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مشاعره با محمدجواد منوچهری به بهانه غزل هی بلا در سایت شعر پاک

تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1395-10:28 ق.ظ

جناب محمد جواد منوچهری
هی بلا پشت بلا،گریه ی بی نبض سحر
از محمد جواد منوچهری

هی بلا پشت بلا،گریه ی بی نبض سحر
خفقان و طپش قلب و تب وتای کمر
 
مثل آن بچه یتیمم که پس از یک زد وخورد
هم کتک خورده و هم خورده تهش فحش پدر
 
آن درختم که پس از دادن کلی پر وبال
دیده عضوی زخودش گشته طرفدارتبر
 
حال من حال غربیست پس از رفتن تو
قهوه شور! به همراه دو پیمانه شکر
 
گریه کردم نروی هرچه تمنا کردم
در دل سنگ تو یکبار اثر کرد مگر
 
رفته ای از نظر و سهم تو کلی ای کاش...
کاش پیدا بکنی مثل منی جای دگر
*
نظر علیرضا آیت اللهی
سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵ - ۲۳:۴۵
سلام
از تجاتس الابیات که بگذریم مستفیدشدم و بخصوص این بیت را بیشتر از همه پسندیدم :
آن درختم که پس از دادن کلی پر وبال
دیده عضوی زخودش گشته طرفدارتبر

یک کمی بیشتر آشنا بودم به عنوان پاسخ می نوشتم :
مثل تو نیست درختی که منش بگزینم
چوب سختی که شود یار و مدد کار تبر !
*
چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵ - ۰۱:۳۱
استاد طارق خراسانی :
سلام و درود بی حد
اگر قضیه ی پیش کسوتان نبود امسال دوستان شما را بعنوان ملک الشعرای شعر پاک انتخاب می کردند.
شک ندارم خورشیدی درخشان در آسمان شعر و ادب ایران طلوع کرده است و دوستان یکی پس از دیگری به این مهم واقف خواهند شد.
بنده به نوبه ی خود ضمن تبریک به شما شاعر گرانقدر با احساس،  به خود می بالم که در خدمت شما عزیز می باشم ... خدمات ما هم فقط ثبت اشعار  و بررسی منصفانه ی آثار شاعران و انتخاب شان بعنوان برترین شاعران انجمن ادبی شعر پاک است .
بر خلاف فردی یاوه گو که تا کنون در فضای مجازی و سایت های شعر وجود نداشته است، امروز به همه ثابت شد که طارق نه تنها دستش را پل نساخته که از آبروی خود بگذرد بلکه یک معلم با حقوق ناچیز باز نشستگی سایتی را با قیمتی گزاف تأسیس و به صورت رایگان در اختیار شاعران گرانمایه ی سرزمین خود قرار داده است.
از آنجایی که هدف ما صزفاً خدمت به شاعران گرامی و فرهنگِ کشورو جهان است ، خداوند سبحان هم این انجمن را لحظه به لحظه یاری می کند تا به راه خود بهتر ادامه دهد.
وقتی یغما شاعر خشتمال نیشابوری درگذشت به خدای احد و واحد مسئولان بی درد فرهنگی ما اصلا نمی دانستند یغما کیست!! بدان خاطر که به دنبال امیال شخصی خود بودند و بس...  حالا هم در محافل خصوصی خود،  ضد ارزش ها را بال و پر می دهند.
جناب منوچهری عزیز حوشحالم شما در کنار بسیاری از شاعران خوب و پاک،  ما  را در راه رسیدن به اهداف مقدس یاری می فرمایید..
در پناه خداوند سبحان سلامت و شاد زی
*
  علیرضا آیت اللهی به طارق خراسانی
چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵ - ۰۸:۰۹
...و پس از عرض سلام :
عشٌاق همیشه سینه چاک اند
عِرض ملکوت و فخر خاک اند
اینان که حساب پاک باشد
دارای هنر ، بدون باک اند
هر مدٌعی ئی زحقد گوید
گو حقد نه ، عاقلان ملاک اند
گرچه حسدش طبیعت اوست
در راه خطای خود هلاک اند
طارق تو به دل مگیر این شرٌ
عشٌاق ! همیشه سینه چاک اند
محمد جواد منوچهری :

عرض ادب و احترام استاد آیت اللهی عزیز
نفهمیدم برای جناب طارق بود سروده زیبایتان یا برای حقیر
این سروده قبل از نشر تقدیم شما
چه حزن آلود می خواند قناری قصه تنهائی خود را
چو بگشاید لب از لب لو دهد دیوانه دل شیدائی خود را
خموشی بهترین کارست وقتی عقل حاکم نیست
به وزن حرفهایش هرادیبی روکند دانائی خود را
عزیز مردم چشم سیاهش بودم وامروز دانستم
خودم بر طبل کوبیدم بنای خواری ورسوائی خود را
سکوت پسته حتما درد دندان دارد اما درس هم دارد
در این بازار دنیا چون صدف پنهان کنی دارائی خود را
صداقت جنس نایاب است واینجا مدعی خروار در خروار
چو افتد پرده میبینی ندارد هیچ کس زیبائی خود را
تبی باید که ارزشمند باشد مرگ اما اوج نامردیست
فروافتادن از چشمی که دارد از خودت برپائی خود را
تو ساکت باش ای دیوانه دل،مستانه خوان،آخر نفهمیدی
برای خواب خوش هرگز نمیخواند کسی لالائی خود را
#محمدجوادمنوچهری
پاسخ علیرضا آیت اللهی :
دوبیتی بود نزد طارق ایثارگر تا که شناسد یاور خود را
منوچهری بیامد عطر پاشان و رسا نا باور خود را
چه گویم جز تشکٌر ؟ قاصرم در شعر در این سنٌ بالایم
چو گردم مست شعر تو ندانم باختر یا خاور خود را ...



نوع مطلب : شعر من  تفسیر شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

استقبال از غزل « ای که روی ... » از حامد علی بیگی در سایت شعر پاک

تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1395-07:03 ق.ظ

حامد علی بیگی :

ای که روی ماه تو ما را پریشان کرده است
پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۱۵:۴۱

 
ای که روی ماه تو ما را پریشان کرده است
وی که فضلت عشق را در قلب مهمان کرده است
 
پس دمی بر ما نگاهی کن که یاد روی تو
عقل را در عرصه ی عالم چه حیران کرده است
 
آسمان در حسرت دیدار تو در گریه است
شوق تو در ابر ها ایجاد باران کرده است
 
عشق های دنیوی گاهی تلاطم آورند
عشق تو در قلب عشاقت چه طوفان کرده است
 
هر که میبیند مرا از حال من جا میخورد
سوزش عشق است کاین موی من افشان کرده است
 
من ز وقتی یاد دارم بهر تو بنوشته ام
این قلم را عشق سوزان تو رقصان کرده است
 
حامی

علیرضا آیت اللهی
جمعه ۱۷ دی ۹۵ - ۱۲:۱۳
سلام بر شاعر متفکٌرو متدیٌن
یوسفی که چاه تو ما را به کنعان کرده است
وین سرودت چشم من را نیز مهمان کرده است
عشق هایت آسمانی ، شعرهایت دنیوی است
وین دو خصلت بنده را مجذوب عرفان کرده است
بس تفکٌر داری و در پشت ابیات تو هست
آنچه را در فلسفه ، گفتار ِ انسان کرده است
حمد ها بر حامدی باشد که یار منتظَر
منتظِر مانده ست ، صابر ، لیک توفان کرده است
واینچنین توفان که در شعر تو پنهان گشته است
قلب خیلِ منتظِر را بس پریشان کرده است
عشق مهدی عشق پاکی چون نسیمی از شمال
وز جنوب و شرق و غرب این عقل حیران کرده ست
حامیا بس خوش سرودی باش دائم در سرود
کاین سرودت آسمان را عشقباران کرده است
صلواة 



نوع مطلب : شعر من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مشاعره ، پاسخ غزل « من افتادم ... » از استاد رضا کرمی در سایت شاعران پارسی زبان

تاریخ:سه شنبه 19 بهمن 1395-11:56 ب.ظ


من افتادم ولی دیوانگی از سر نمی افتد
از : رضا کرمی

من  افتادم ...ولی دیوانگی از سر نمی افتد
بزن....با سنگ این دیوانه از باور نمی افتد
 
غم پیچیده ای دارم ولی  ای عشق می دانم
که با پیچیدگی ، از پای ، نیلوفر نمی افتد
 
به سمت خانه ی خورشید او تا روزنی دارم          
گذار  پنجه ی دیوار ها بر  در نمی افتد
 
دلت را خوش نکن بر نامه ی خونین من ای تیر
که با یک برگ پاره رونق از دفتر نمی افتد
 
به شیدایی فریب سیب سرخش را نخواهم خورد
به چال افتاده در یک چاله ی دیگر نمی افتد
 
برو...جا خوش نکن بر شاخه های خشک من پاییز
گذار  پای  تو  بر ریشه های تر نمی افتد
 
رضا کرمی – بهمن ماه 1395
کلمات کلیدی این مطلب :  غزل ، رضا کرمی ، سبک نو هندی ، سبک نو اصفهانی ،
موضوعات :  عاشقانه و عارفانه ، اجتماعی ،

   تاریخ ارسال  :   1395/11/18 در ساعت : 20:34:56   |  تعداد مشاهده این شعر :  164
خوشم آمد
کسانی که این شعر را می پسندند :
محمد یزدانی جندقی،مصطفی پوركریمی،سید مهدی نژاد هاشمی ،راشین گوهرشاهی،اکرم بهرامچی،عبدالرحیم سعیدی راد،ناصر عرفانیان،ابراهیم حاج محمدی ،علی میرزائی،علی نظری سرمازه،محمدرضا جعفری،علی اصغر اقتداری،خدابخش صفادل،زهرا علی بابایی،محمد رحیمی(رحیمی رامهرمزی)،ثریا خلیق خیاوی،

پاسخ علیرضا آیت اللهی :

نیفتادی که در این ده ، سوارِ خر نمی افتد -
مبارک باد « آن دیوانگی کز سر نمی افتد »*
چنین نعلی یه این وارونگی و شاعری والا-
چو گفته « عاقلان دانند » پس ابتر نمی افتد*
غم تو یک غمی از شرکت کلٌ عقیلان است -
و غم هرگز ز دنیای گل برتر نمی افتد *
تمام حاصل خورشید تابش بر گل و گلهاست -
که جز این یک مزیٌت او دگر برتر نمی افتد *
چه ابری شد هوا ، یا آنکه توفان ویکی تیری ؟-
« که با یک برگ پاره رونق از دفتر نمی افتد »*
توئی خالق ، فریب سیب سرخ از اوست میدانم -
جلوی شاعری هزمش ... از این بدتر نمی افتد*
عجب بهلولی ای شاعر ! کدامین چال را گوئی ! -
توئی در اوج و شاعر از سرِ سر تر نمی افتد *
تواضع میکنی بازهم ؟ کریمی ! شاعر والا ؟!-
که پائیز و زمستان در ره مجمر نمی افتد ... *
بسوزانی تمام حاسدان را با چنین اشعار ، میدانم -
برای آزمایش گفته ای ، آنکه بداند خر نمی افتد !*  



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نظری به غزل « مرگ انسانیت ... » از مهران اسد پور در سایت شعر پاک

تاریخ:سه شنبه 19 بهمن 1395-10:47 ق.ظ

مهران اسدپور :

مرگ انسانیت ...

شنبه ۱۶ بهمن ۹۵ - ۱۵:۲۷
                 
 
بعد از این هرگز نمی رنجم ز کج رفتارها
لب فرو میبندم از تفسیرِ این کردارها
 
بیشه هایِ خالی و خاموش گاهی میشوند
در غیابِ شیرها ، جولانگهِ کفتارها 
 
از ازل در گوشه ای تنها بِه از دیدارِ خلق
میگریزم تا ابد از شرّ این دیدارها
 
حد و مرز عشق را دانستم ، اما با جنون؛
بی محابا رد شدم ، از مرزِ آن هشدارها
 
توبهٔ گرگ است میدانم، پشیمان نیست او
چون که در این راه من هم توبه کردم بارها
 
گفتمش آن راز را، اما هویدا کرد و رفت
محرمی دیگر نمیبینم ، به جز دیوارها
 
مست باید بود و لایعقل ، در این دنیای پست
چون که دائم میرسد ،  بر عاقلان آزارها
 
رتبه هر کس در این عالم به انسان بودن است
کشته شد انسانیت ، با دستِ بی مقدارها
 
کافر مطلق بخوانیدم ، اگر این است دین
آبروی شرع را بُردید ، ای دین دارها.
 
              « مهران اسدپور »
*
علیرضا آیت اللهی
سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵ - ۰۷:۴۲
سلام
راستش را بخواهید شور و حال یک جوانتر از شور و حال یک سالخورده تر بسیار متفاوت است ؛ و همین امر روی قضاوت وی که به عنوان قضاوت یک عضو از جامعه قاعدتا" مطلوب شاعر می نماید ، فرق می کند . من در جامعه ی عام شما هستم ؛ امٌا در جامعه ی خاصٌ اگرهم بخواهم ، به مقتضای سن نمی توانم باشم .
و امٌا این غزل شما یکی از بهترین غزل هائی است که در این بهمن ماه خوانده ام ...
... اگر چه از نظر شکل به « قصیده » هم می زند ؛ از جمله قصاید ملک الشعراء بهار ، « باز زنده سازیِ » شور و حال این سراینده ی مرغ سحر و به طور کلی فضای زمان مشروطیت و اوایل حکومت پهلوی اوٌل .
از نظر محتوا برای کسی که ده ها شاعر معاصر را بر رسی کرده باشد یاد آور سروده های میرزاده عشقی و بخصوص میرزا محمد فرخی یزدی است  ...
منتهی انتقادی صریح از نظام فرهنگی اخلاقی جامعه است وفرصت طلبان در آن که اینجا غزل جناب عالی « شخصیت » خودش را می یابد : اگر میرزاده عشقی و فرخی یزدی از نظام سیاسی حاکم شکوه دارند و با آن در می آویزند جناب عالی بیشتر به نظام اجتماعی - فرهنگی - اخلاقی جامعه سر و کار دارید و برخوردی « عارفانه » دارید ... شاید هم به قول عوام به خدا پناه می برید ؟ .. که این موضوع ما را از فضای مشروطیت و شبه مشروطیت خارج کرده یه قرن های تصوٌف و البته عرفانِ صرف باز می گرداند ....
با این همه توصیفاتی انقلابی دارید با تشبیهاتی انقلابی ؛ امٌا کاملا"فارسی و ایرانی همچنان که کنایه ی « توبه گرگ »...
صریح می نویسم : غزل خوبی است که ارزش مرور و صیقل دادن در طول سالها و دهه های بعدی را دارد و پیش بینی می کنم که جناب عالی هم به اندکی تغییر و تحول و صیقل آن خواهید پرداخت ... در طول زمان که هنوز آن زمان فرا نرسیده است .
مهرتان را شکر و شعرتان افزون



نوع مطلب : تفسیر شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نظری به دختر غزلم از استاد علی اصغر اقتداری در سایت شاعران پاک

تاریخ:سه شنبه 19 بهمن 1395-09:30 ق.ظ

دختر غزلم

 از علی اصغر اقتداری

نشسته ای تو مگر در برابر غزلم
که بوی عشق گرفته ست دفتر غزلم
 
دمیده است به یادت چمن چمن گل ناز
مزین است به نامت سراسر غزلم
 
بلوع می چکد ازواژه واژه ام شاید
شبیه چشم تو زیباست دختر غزلم
 
به احترامت اگر ایستاده است بهار
شنیده وصف تورا از صنوبر غزلم
 
امید بسته ام امشب مگر زلب هایت
شراب بوسه بریزی به ساغر غزلم
 
دوباره میل پریدن وزیده بر جانم
هوای بام تودارد کبوتر غزلم
 
مرا مباد به توفان درد بسپاری
نخواه یاس بپیچد به باور غزلم
****
فرار کرده قرار از من وبر آنم تا
دهم شکاف دلم را به خنجر غزلم!

از علیرضا آیت اللهی :
دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ - ۰۸:۲۱
سلام به استاد اقتداری بسیار عزیز
با اینکه این روزها چندان حال خوشی ندارم و مرا حتی از خواندن هم منع کرده اند ؛ و با این وجود وظیفه خود می دانم که هرروز سری به سایت شهر پاک بزنم و سلامی بفرستم ، امروز این غزل بسیار زیبا و روح انگیز را چند بار خواندم ؛ از اصالت سبک خراسانیش به روح سبک عراقی حافظگونه اش رفتم و از تشیسهات و سایر ادوات سبک هندیش لذٌت بردم .
همیشه بسلامت باشبد و هنرتان افزون
« به احترامت اگر ایستاده است بهار
شنیده وصف تورا از صنوبر » غزلت



نوع مطلب : تفسیر شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :40
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...