تبلیغات
شعرِ آ
 
شعرِ آ
شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1394
درباره وبلاگ


. علی رضا آیت اللهی alireza ayatollahi
متولد 1324 . دارای تحصیلات ادبیات در ایران ، زبان و ادبیات و فرهنگ و تمدن در اکس آن پرووانس فرانسه ، علوم اجتماعی در ایران ، معماری در ایتالیا ، شهرسازی در اسپانیا ، و مدیریت دولتی ، و دوره های دکتری آمایش سرزمین ، مردم شناسی - جامعه شناسی و اقتصاد در دانشگاه اکس - مارسی . فعالیت سردبیری ماهنامه علمی - هنری ، سرویراستاری ادبی ، فنی و علمی در متون اقتصادی - اجتماعی - فرهنگی . سردبیری ماهنامه مجلس . آموزش آئین نگارش به مدیران کشور ، آموزش ادبیات فارسی در دانشگاه ( عضو هیئت علمی سابق دانشگاهها ) . دارای بیش از دویست تالیف و تصنیف ( استاد سابق پژوهش ) . هم اکنون : پژوهشگر آزاد . شعردوست ، شعرشناس و کمی هم شاعر و منتقد ! .

مدیر وبلاگ : alireza علیرضا ayatollahi آیت اللهی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : alireza علیرضا ayatollahi آیت اللهی









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نقد ؟ شعر امتداد سرخ از زهرا نعمتی در سایت شاعران پارسی زبان

امتداد سرخ

از : زهرا نعمتی

درامتدادِ سرخِ زمان ایستاده است
رودی که تا همیشه روان، ایستاده است
با چشمهای منتظرش بر فرازِ نی
تا فتحِ قله های جهان ایستاده است
هر بار جاودانه تراز سالهای قبل
با جذبه ی همیشه جوان ، ایستاده است
آتشفشانِ سرخِ عظیمی که تا هنوز
با شعله های در فوران ، ایستاده است
می خواند عاشقان جهان را به سوی خود
مردی که با براتِ امان ایستاذه است
هر سال بر بلندی سرنیزه های سرخ
با آیه های پرپرِ جان ایستاده است
مردِ قیام کرده ی  _قدقامت الصلوة_
در لحظه های سبز ِ اذان ایستاده است
منظومه ای که تکیه زده بر ستون عرش
تا بیکران ِ هرچه کران ایستاده است
منظومه ای عظیم که می تابدو هنوز
هفتاد ودو ستاره در آن ایستاده است
تا آن زمان که سر بزند صبح صادقش
با هرچه خون ِ در جریان ایستاده است

از علیرضا آیت اللهی :

 ...  اوج احساس است ؛ اوج صداقت ، و روایتی از عبادت . ماشاء الله عجب قریحه ای دارید ؛ به عشق تعالی در دنیای تعالا سروده اید . مرا به عنوان خواننده همیشگی شعرهایتان جا گذاشته اید . این است که چند بار خواندم و چندبار دیگر هم باید بخوانم . به درکِ و لذٌت همه ی تشبیهات و استعاراتتان نمی رسم . ناسوتی است ؛ و در دنیای عظمتی فراتر از جهان منِ خواننده . سراسر ایماء و اشاره ، سراسر استعاره و کنایه . سمبولیسمی به تمام معنی : ایرانی ، اعتقادی و به نظر من نه « آئینی » بلکه در آفرینشِ یک آئین جدید و جهانی ... همچنانکه این رود عظیم و افسانه ای نیز در ابتدای سفر آفرینش خود می نماید ...
چه کسی ، و حتی ازمشتاقان شعری ما و از میان مدرکمندان امروزی وسعت معنای « در امتداد سرخ » را در می یابد ؟ ؛ و حتی ، بدون آنکه شعر را خوانده باشد ، مفهوم عنوان آنرا ؟ و حتی اگر تمامی شعر را هم خوانده باشد و اهل دل نباشد ، اهل این محمل نباشد و اهل این محفل نباشد ....

تشبیهاتتان هم عالی است و هم متعالی . در یک شعر رئال ، واقعگرا و برخاسته از پدیده ای در زمان ،لاهوتِ لامکان را در نوردیده اید .؛ و بنا به برداشت خواننده ؛ مکان هائی در زمان :
« در امتداد سرخ زمان ایستاده است - رودی که تا همیشه روان ایستاده است »
مکان این رود ، از نجف اشرف تا کربلای معلی ، در زمان که یک پدیده ی واقع است و ؛ زمانی که لامتناهی است : انقلاب دائم . مرا به یاد تاکیدات مکرر « آقا » بر ادامه انقلاب اسلامی انداختید . جهانشناختی است ... حرکتی انقلابی و اعتقادی را به کلٌ جهان بشریٌت تعمیم بخشیده اید 

« « با چشمهای منتظرش بر فرازِ نی
مرا بی اختیار به گریه انداخت . در متون و اشعار دراماتیک معمولا" اوج درام ، و تاثر برانگیز ترین قسمت آن در انتها می آید . حتی در سخنرانی های مذهبی ما روضه در انتهاست و مشهور است که می گویند : « تا آنکه زد به صحرای کربلا » . امٌا ، اگر درست دریافته باشم و اشتباه نکرده باشم ، شاعر در این « غزل - قصیده » چنان در همان ابتدا پیام انتهائی شعر را میآورد که خواننده ، در عین غافلگیری ، هم پیامِ شعر را می گیرد و هم به کمال تاثر می رسد .
اینجا دیگر گریز به صحرای کربلا نیست ؛ و از این نظر من غزل - قصیده ی حاضر را شعر « آئینی » نمی دانم و بیشتر مبتنی بر راهپیمائی عظیم اربعین در جذبه و سلوک امام حسین (ع) می شمارم : توصیف یک واقعیت در یک قصیده ی کوتاه . حتی توصیف حاضر را ، اگر در « مدح » و مدٌاحی واقعی شاعر از شهید بزرگ قرون و اعصار عالم و آدم باشد ، من در توصیف آن رود عظیم و آن حرکت سیٌالی می بینم که چون انقلابی دائم تحت تاثیر ایثار و شهادت این سرور شهیدان صورت می گیرد ؛ و آتشی که از عشق به حق بر افروخته است و حال به نظاره ی نتیجه ی آن ( تا فتح های قلٌه های جهان ) ایستاده است .

« هر بار جاودانه تراز سالهای قبل
با جذبه ی همیشه جوان ، ایستاده است
آتشفشانِ سرخِ عظیمی که تا هنوز
با شعله های در فوران ، ایستاده است »
آیا توصیفی روان تر و خوش بیان تر از این ؟ تصویر گریی فراتر از این : آتشفشان سرخ عظیم ... با شعله های در فوران ...
و زمانی این توصیفِ زیبا و شیوای عناصر مادٌیِ حماسه ، جان بیشتری می گیرد ، و روحانیت بیشتری را می نماید و می نمایاند که بیت پنجم قصیده را می خوانیم : 
« می خواند عاشقان جهان را به سوی خود
مردی که با براتِ امان ایستاده است »
و شاهد اتکای من بر سیل جمعیت فزاینده ی هرساله ی مشتاقان راهپیما نیز شاید ازجمله این بیت باشد که :
« هر سال بر بلندی سرنیزه های سرخ
با آیه های پرپرِ جان ایستاده است »
توصیف یک طبیعت بی جان نیست ؛ توصیف یک « هرسال » است ؛ توصیف یک استمرار است ؛ و به خصوص اعتلاء به سوی رستگاری انشاء الله تبارک و تعالی .

و امٌا شاه بیت یا نقطه ثقل این روایت نیز در نوع خود معرکه است ؛ معرکه ای در معرکه :
مردِ قیام کرده ی  _قدقامت الصلوة_« 
در لحظه های سبز ِ اذان ایستاده است »
قیامسینی در حدٌ صلوة اسلامی آمده است که یعنی واجب ترین و آنچه که رها سازی روزه و حج و هرچیز دیگری را توجیه می کند .
متناقضان شعر نیز نه تنهااز شیوائی آن نکاسته است بلکه آن را سماواتی ساخته است :
« « تا بیکران ِ هرچه کران ایستاده است
و الخ ....

واقعا" شعر است ؛ روح انگیز است
زیباست .... 
شیواست ؛ به رؤیا می برد ،
و فراتر از همه : نه فقط آئینی ، که فرا آئینی است ....
نوشتم غزل چون در شکل و قالب ، غزل است ؛ و نوشتم قصیده چون در محتوا و شیوه ی توصیفی خود از یک واقعیت ، قصیده است .
تاکید در انتهای شعر نیز توصیفی متعالی را می نماید :
« منظومه ای عظیم که می تابدو هنوز
هفتاد ودو ستاره در آن ایستاده است »
و پس ازچنین تاکیدی روائی است که پیام شعر با بیشترین صاحت و رساتریت بلاغت ابلاغ می شود :
« تا آن زمان که سر بزند صبح صادقش
با هرچه خون ِ در جریان ایستاده است »

شاعره ارجمند . مستفید شدم ؛ محظوظ شدم و تمام وجودم را در تسخیر بیت به بیت این شعر دیدم .
در صدر و ذیل این قصیده به اسمی با مسمٌی برخوردم : زهرا نعمتی
واقعا" زهرا هستید ؛ واقعا" نعمتی هستید . اجرکم من الله . خدا رحمت کند پدر گرامیتان را .عمرتان طولانی و طبعتان افزون باد .
آنچه آمد را نقد نشمارید که بنا بر اصول نقد ادبی ننوشته ام . حتی شاید « نظر » هم نباشد و شرایط تفسیری نظر را هم نداشته باشد . دریافت شخصی است طی یک تعبیر و یک پرسش از صاحبنظران :
چند نفر منظور از این رود سرخ را در می یابند و شعر را پی می گیرند ؟!
یا الله . 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهلم ( اربعین ) سیٌد الشهداء (ع)

پس چهل روزی گذشت از آن حماسه شیعیان
قبح کار اهل شام و اهل کوفه ، شد عیان

این زمستان رفت گرچه سخت و بس رنج و تعب
روسیاهی بر زغال ، و خفٌتی اندر جهان

سر فرازی از حسین (ع) و خاندان جدٌ اوست
کاروان عشق جان ها داد و حق را داد جان

اینچنین عبرت بشد بر زورمندِ غرق کبر
در دروغ و حیله و تزویر و نیرنگ نهان

کِی تواند بود بر کرسی عدلِ اهل حق ؟!
ای امان از جهل غافل ، الامان و الامان

رو بکن بازی و میمونی به خود آویز جفت
ای که در پستی شدی تمثیل نزد شاعران

ذکر ما هر روز حق است و حسینِ حقشناس
و اینچنین هر ار بعین در راه او خیلِ گران 

علیرضا آیت اللهی 29 آبان 1395





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



می روید و می روید و می روید
رودی از دل های پاکِ پر نوید

سیل جوشان ، بس خروشان ، خوشنوا
این دل من نیز با خود می برید

بس زلال است هرچه دل در این ره است
اطلس و آرام گو آمد پدید

کاین دلیل است و بهانه یا ز عشق ،
جمله ایمان خدا هست این : برید

کای بنی آدم خدائی هست و او
قدرتی دارد که هرگز کس ندید

کی گمان بردیم این سیل عشاق
همچو دریائی ز ایمان را که دید ؟!

خلق را حسٌی است از ذات وجود
بیم آن عقل از سر کافر پرید

لشکر فرعون و نمرود ش چه باک
بس شیاطین که ز کین جامه درید

وین همیشه هست و سرمایه به ماست
بارالها عبد خود را کن عبید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


pour  d . s . r . a
برای د . س . ر . ا


شاعری در دل من هست ........ که توست !

من که شاعر نبُدم ، نیستم و هرگز هم 
نتوانم بودن
شاعری در دل من هست ، که توست
و سُرآید همه شب تا سر صبح
به زبانی زیبا
و بیانی شیوا
تا که خورشید بیاید 
و کند گرم 
حیاط ما را 
و بکارد به دل باغچه ها
عشق مرا
تا دهد گل
و بیاید بلبل
به درون دل من چون شاعر 
شعر نه سحرکند جان مرا
و
چو تاریک شود
او بسُراید تا صبح

صبح من ،
روح منی تا به ابد 
که بکاری به دل باغچه ها
عشق مرا 
و بیارد یک گل 
به دلم بنشیند
همچنان شاعره ای ... روح انگیز 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

Image result for ‫شیخه قبیحه‬‎
.

به چه می اندیشند ؟
کودکی تازه رسیده به جهانِ هپروت ،
و عجیب ...
و غریب ... 
کهکشانی که سرش ناپیداست ...
و به این راه ، بشر سر به هواست
که چه بیند ؟
اندک ...
... تا نگویم هیچ ... هیچ

و پدر ؟ کوشیده است ؛
 و چه ها کاو دیده است 
چه عجیب ...
چه غریب ... و پس از عمری 
تا رسیده ست به تخت 
او ندیده است ز دنیا چیزی 
بس بزرگ است جهان...
... و حقیر است بشر 
چه زبانی باید 
تا که تعریف کند 
پوچ ز هیچ ؟

عمر خیٌام ؟ - بوده ست ولی ....
کوزه ای جایش هست ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بیدارباش صبح « ستیز» ی است ضدٌ ظلم

 

فریاد واحسینا در تمام شهر ،

 

در گوش هر كَرِ غافل ز « حقٌ ناس » !

 

چون صور رستخیز ،

 

بیدار باش صبح « ستیز » ی است « ضدٌ ظلم » !

 

روز حساب مجدٌد ؛

 

دوباره دیدن ها :

 

چه شد كه خون ناحق او شیعه را قوام آورد ؟ ،

 

و دین پاک محمٌد چنین دوام آورد ؟

 

چه شد كه شمر و یزیدان آن زمان به ابد ،

 

خفیف و خوار شدند؟ :

 

فروش « حقٌ » همه مردمان پاكنهاد

 

به یك پیاله شراب !!!

 

چه سر نوشتی داشت ؟ .

 

نگر كه عبرت كل جهان همین حرف است :

 

حسین ؛

 

سمبل مردانگی و صلح و صفا !

 

مگر که ظلم بخیزد ...

 

و لعن خلق بر این خیل بی شرف بادا ! : اهالی شام ...

 

« حسین مظلوم ؟ » خواهم خواند و باز خواهم خواند !


 امٌا :

 

حسین سمبل حقخواهی تمام مظلومان !


فسانه نیست ...

 

چنین بزرگ شهید ...


علیرضا آیت اللهی . ساعت هفت صبح جمعه ۴/۹/۱۳۹۰

ویرایش 20 مهر 1395





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

.
.


باز این محرم آمد ؛ یادآور قیامش



باز این محرم آمد ؛ یادآور قیامش

تا بربنر نویسند هرجمله از پیامش


آن که شهید حق شد در راه اهل کوفه

نگذاشت حق به پنهان ، شمشیر در نیامش


از خاندان حق بود ، مغضوب سلطه خواهان

آتش به ناحق افتاد در جان و در خیامش


ناموس او که بودند ناموس کلٌ اسلام ...

با زجر و ضجٌه بردند تا صوم و تا صیامش


ما در عزای اوئیم ، نی در ره درستش ؟!

باز این محرٌم آمد یاد آور قیامش ... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


« کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست »
قبل از این که « تا حدودی » شاعر باشم ، « شعردوست » و بازهم « تاحدودی » شعرشناس هستم . از نوجوانی این علاقه ، و اصولا" علاقه ای قابل توجٌه به هنر و ادبیات ، در من پدیدار شده است و ماجرا همچنان ادامه دارد .
شعر خوب چه بود ؟
آن زمانها ، حوالی 1340 ، شعر های خوب را در دفترچه گلچین اشعارمان یادداشت می کردیم و برخی را هم از بَر .
شعر خوب هم شعری بود که شاعرش خوب باشد !
شاعر خوب هم شاعری بود که مردم بگویند !
مردم هم شاعری را ( شاید اگر حتی یک شعرش را هم نخوانده بودند !) خوب می دانستند که شهرت یافته باشد !....
کتابهایش چاپ شده باشند ...
در کتابهای درسی و غیر درسی شعرهایش را شاهد آورده باشند
معلمان امر به حفظ کردن آنها داده باشند ...
.... در مطبوعات آمده باشند ...
البته شهرت این وآن کاملا" بیجهت نیست ؛ امٌا تمام حقیقت هم نیست ؛ و این « شهرت » کاملا" به جای « شایستگی » ! امروز نیز از مسائل اساسی جامعه ی ایرانی  ...
در دفتر چه شعر 55 سال قبل از این ، که هنوز هم دارم ، غزل هایی شهره ی خاص و عام آمده است از جمله این غزل جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی که امروز روز بزرگداشت او در ایران است :
....
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
فکر می کنم ایٌام نوروز سال 1347 بود که برای تبریک عید سراغ انجوی شیرازی ، که در جمع آوری فولکلور یزد با برنامه رادیوئی فرهنگ مردم  تحت مسؤولیت وی همکاری هائی داشتم ، رفتم . پروفسور هشترودی آمده بود کپی برخی از شعرهای عامیانه تبریز را از انجوی بگیرد و درآنجا با وی آشناشد م ؛ بحث از « تکیه کلام » بود . هشترودی گفت در روانشناسی و روانکاوی ، « تکیه کلام » بسیار اهمٌیت دارد . در نقد ادبی نیز تکیه کلام ها و اصولا" واژه ها ، و عباراتی ( ضرب المثل ها ، شعرها و ... ) که زیاد تکرار می شوند ...
شعرِ مقتضیِ جامعه
حوالی 1350 خواندن این بیت شاید مد شده بود چنانکه یک روز در مراسم صبحگاهی پادگان شاهپور تهران تیمسار سرلشکر رفعتجو هم این شعر را خواند . لابد مقتضی جامعه ی آن روز ایران بود ؟!
چرا ؟ پاسخ به چرایش در اینجا بماند ، امٌا امروز و در رابطه با جامعه ی امروز و مثلا" بزرگداشت مولوی :
کدام از ما تمام دیوان مولوی را خوانده ایم ؟
چرا بسیاری از ما به همین غزل ( البته طولانی ) وی بسنده کرده ایم ؟...
.... و در این غزل نیز به این بیت چسبیده ایم ؟
چرا در آنهمه ابیات بسیار نغز و پر محتوای مولوی دقت نمی کنیم تا ابتدا به بزرگی مولوی پی ببریم ؛ آنگاه درس بگیریم و عمل کنیم ؛  و سپس به پاسداشت این تاثیر گذاریش در جامعه قرنها بعد از خود برایش بزرگداشت بگیریم ؟!
چون این شعر را فقط ابزار نفسانیات خود قرارداده ایم ؟ مورد تشبٌث ؟ ...
حوصله ی آموزش یافتن حقیقی را از دست داده ایم ؟ ؛مگر چقدر فرصت می خواهد ؟
شاید هم اعتقاد به آموختن را از دست داده باشیم ؟
و آنهم تحت تاثیر این فرهنگ !
مگر این فرهنگ مقتضای کدام « انسان » است ؟ : انسان فرهنگی ...
و « انسان » مورد نظر مولوی ( که مردم معمولی را دیو و دد میشمارد ؟! ) کدام انسان است ؟
( ادامه دارد )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شاعران یزد اندر خواب ناز !


شاعرانِ یزد  اندر خواب ناز
خورده نان و کشک با روغنپیاز

حس ٌ و حال عاشقیشان را نجور
حرفهائی میزنند یک من یک غاز

شعرِ عشقی بد قدیمی گشته است
شعر دستوری ؟ دوبیتی یک پیاز

روغنِ ارده ؟ بباید پنج بیت !!
بابت نان هم غزل باید دراز

مانده است این کشک کلشوریِ شور
در به روی کشکمالی هاست باز ...

رفت وحشی ، عشق را همراه برد
شاعر یزدی است غرق اندر نیاز

باز یزدی گوید این هم شعر شد ؟!
راه باز است ای عزیز ! ، جاده دراز

تو بگو بهتر زمن ای کشک خور !
من به چوب خود نمی گردم دراز

خورده ام بس دوغ ها ، یارانه ای
تا زبان کردم به این شوخی دراز !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 29 شهریور 1395 :: نویسنده : alireza علیرضا ayatollahi آیت اللهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

.

السلام علیک !
ای که طنٌازی

به طنازی و شعر ، می نازی

پسر خوب ! دخترم ! هشدار !
« با دم شیر می کنی بازی »

چون که هر دوست می زند لبخند
سرِخود پیشِ غیر می بازی

دشمنت شیر ، ببر و یک فیل است
نه که هر یک چو « موش یک غازی »

حرف مهمل اگر زنی سهل است
حرف حقٌ تلخ و حکم ِ سربازی

پس چرا طنز گو شدی مؤمن ؟!
گشته بیکار و محض یک بازی ؟

خُب ، بیا پیش ما و شاغل شو !
شاد ، چهچه بزن ، بزن سازی

فکر نت یا که دستگاه مباش
چون که استاد و ماهرِ جازی

من ندانم تفاوت اینها ...
هر کدام اند بهر خود فازی ؟

یکی از غرب آمده است به زور
دگری مانده از فلان تازی

فقط یک لحظه می شوی پررو
در ره « خانِ خود براندازی »

هاجرت می دهد کمی قر و فر
آسیه در بغل به تو گازی !

آن یکی در صف است که عاشقتم
خویشتن را رها ... و یک نازی ...

گر ز مائی و ازفلانها نه
گویمت سر به گوش یک رازی

این که « نجوا » مرا پذیرفته ست
سعه ی صدر کرده ، غمٌازی

السلام و علیک ، ای طنٌاز
پیش لوطی مکن مَلَق بازی !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

به مناسبت

چهلمین سال درگذشت پروفسور محسن هشترودی 

که افتخار شاگردی ( چند ساعته ) ی آن شاعر ارجمند 

و پژوهشگر مشتاق در ادبیات شفاهی - فولکلور فارسی را دارم


« شعر زیبایی که به اشتباه به پروفسور هشترودی منسوب شده است...

دانش > دانش‌های بنیادی - شعر «با تو در عالم ریاضیات» سروده دکتر محمدحسین قائمی است که اغلب به اشتباه به زنده‌یاد پروفسور محسن هشترودی منسوب شده و البته اغلب با غلط‌های فراوان بازگو شده‌است. اصل شعر را در خبرآنلاین بخوانید.

در طول تاریخ، دانشمندان زیادی به سرودن شعر علاقه داشتند و گاه می‌شد که برخی مسایل علمی را به زبان شعر بازگو می‌کردند. 

و اما شعر «با تو در عالم ریاضیات» که دکتر قائمی آن را به تضمین تک‌بیتی (بیت نخست: منحنی قامتم...) سروده که شاید تنها همان تک‌بیت از پروفسور محسن هشترودی باشد.

منحنی قامتم تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه‌ تعریف دل، در حرم کوی توست 

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

مهر تو چون می‌دهد سمت به بردار دل

هر طرفی روکنی، هم‌جهت و سوی توست

پرتو خورشید شد مشتق از آن چشم تو

گرمی و جان‌بخشی‌اش جزئی از آن خوی توست

چون به عدد، یک تویی، من همه‌ صفرها

آن چه که معنا دهد قامت دلجوی توست

گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم

سر به رهت می‌نهم، چون که سرم گوی توست

هجر و فراقت شکست قائمه قائمی

نقطه پرگار عشق واله و پی‌جوی توست »





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چشمانم

از : لیلا صالح

حریر سرخ آتش را به دامانم نیندازی 
به جای قصر شیدایی به زندانم نیندازی 
 
خیال خسته ام را "شب" به عطر یاس می پیچد 
فروغ صبح فردا را به ایوانم نیندازی 
 
اگر از عشق مثقالی برایت مانده حرفی نیست
خریدارم ولی جانا به دکانم نیندازی 
 
تمام بند بند پیکرم را لاله گون کردی 
ترک برداشتم، رعشه به اَرکانم نیندازی 
 
نگاهت میکنم اما دعای آخرم این است 
نگاهت را به یک باره به چشمانم نیندازی 

نقد این شعر از علیرضا آیت اللهی :

سلام
قبل از هرچیز باید بگویم که زیبا سروده اید و شیوا
رمانتیک است و آنهم رمانتیکی زنانه ؛ که یعنی رمانتیک تر
شِکوه محوریش دال بر اصالت ایرانی بودنش هم می شود و یکی از ژرفای چند هزارساله شعر و ادب فارسی
این که به سرعت وارد « اصل موضوع » می شوید اگرچه فرقتی با غزلهای کلاسیک مامی یابد امٌا بر صراحت و بلاغت شعرتان می افزاید : سریع و صریح ؛ ساده و بی پیرایه .
اگر چه در مورد استعاره ی حریر به جای شرار با سرکار عالی هم سلیقه نیستم امٌا مجموعا" این مصراع و به طور کلٌی بیت اوٌل را حسن مطلع تقویم می کنم . تفاوت سلیقه ی دیگر در اینجا در صفت « شیدائی » برای قصر است که شاعرانه تر و رمانتیک تر از نظر من است امٌا گمان می کنم از نظر رعایت زبان فارسی و قواعد صفت و موصوف در آن اگر به جای  شیدائی ، « آمالم » می آوردید هم  مناسب بود . به سلیقه ی بنده ی کمترین :
شرار سرخ آتش را به دامانم نیندازی 
به جای قصر آمالم به زندانم نیندازی
بیت دوٌم شما به همان شِکوه مندی شب است و به همان لطافت عطر یاس
البته اگر اشتباه نکنم بحر شعر هم که یکی از وزین ترین و روانترین بحرها است بر زیبائی و شیوائی غزل افزوده است و البته تصویر فرایند زمانی آن که از شب به صبح باشد بر خیال انگیزیِ آن .
در این شعر به اثبات مشکلی پرداخته اید که این روزها از هرکسی بر نمی آید و شخصا" هم به شما حسادت کردم : سرودن به زبان محاوره ای فاخر تر از زبان ادبی :
« « اگر از عشق مثقالی برایت مانده حرفی نیست
شاید بزرگترین ناقدانِ جهانی شعر های کهن رمانتیک در کشورهای توسعه یافته در شعر و ادبیات امروز هم نمی توانند بپذیرند که جائی کلام  محاوره ای در متانت و وزانت بر کلام ادبی سبقت گیرد که شما با این مصراع ، و شاید کلٌ بیت و حتی تمام غزل خلاف نظر مبتی بر جمود و خمود آنان را ثابت کرده اید .
ازاستعارات که بگذریم ؛ تشبیهاتتان بسیار عالی و گاه معرکه اند ؛ مثلا" در :
« « ترک برداشتم، رعشه به اَرکانم نیندازی 
 به عنوان یکی از خوانندگان معمولی و به خصوص از سر شعردوستی شعرِ شما آنچنان هم به رعایت فرمایشی رسم الخط فارسی و حتی دستور زبان فارسی در « هنر » و آفرینش شعر معتقد نیستم ؛ امٌا اگر به جای شما بودم حتی الامکان رسم الخط جدید را رعایت می کردم ؛ و مثلا"
به جای « میکنم » می نوشتم : می کنم
یا در مصراع آخر که البتٌه واژه ی « دعا » به معنی خواهش و آرزو کاملا" بجاست این آلترناتیو را هم بر رسی می کردم که :
نگاهت می کنم امٌا تضرٌع می کنم از تو
... و امٌا علاوه بر حُسن مطلع ، حُسن مقطع هم دارید : ایهام و ایماء و اشاره ای بس رمانتیک و خیال انگیز !
بازهم من نویسنده آنچنان به رعایت طابق النعل بالنعل بدیع و قافیه و عروض ، به خصوص در غزلیات ، نیستم و از اینجاست که این گروه از اشعار را شعرهای عروضی نمی خوانم ؛ امٌا با این وجود یاد آوری میکنم که معمولا" غزل را لااقل درهفت بیت می دانند و از طرف دیگر غزلی به این زیبائی از حسن الاستیسیتی برخوردار است و هنوز جا دارد که یکی دوبیت را در بخش متن خود ، و نه مبتدا و نه در انتها ، بپذیرد .
ببخشید ! امیدوارم اسائه ادب تلقی نشود ...
با آرزوی بهترین ها برای سرکار عالی
دلتان شاد و شعرتان آباد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 38 )    1   2   3   4   5   6   7   ...