تبلیغات
شعرِ آ
 
شعرِ آ
شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1394
درباره وبلاگ


. علی رضا آیت اللهی alireza ayatollahi
متولد 1324 . دارای تحصیلات ادبیات در ایران ، زبان و ادبیات و فرهنگ و تمدن در اکس آن پرووانس فرانسه ، علوم اجتماعی در ایران ، معماری در ایتالیا ، شهرسازی در اسپانیا ، و مدیریت دولتی ، و دوره های دکتری آمایش سرزمین ، مردم شناسی - جامعه شناسی و اقتصاد در دانشگاه اکس - مارسی . فعالیت سردبیری ماهنامه علمی - هنری ، سرویراستاری ادبی ، فنی و علمی در متون اقتصادی - اجتماعی - فرهنگی . سردبیری ماهنامه مجلس . آموزش آئین نگارش به مدیران کشور ، آموزش ادبیات فارسی در دانشگاه ( عضو هیئت علمی سابق دانشگاهها ) . دارای بیش از دویست تالیف و تصنیف ( استاد سابق پژوهش ) . هم اکنون : پژوهشگر آزاد . شعردوست ، شعرشناس و کمی هم شاعر و منتقد ! .

مدیر وبلاگ : alireza علیرضا ayatollahi آیت اللهی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نظری به غزل « غوٌاصان دلاور » از استاد علی اصغر اقتداری در سایت شعر پاک

از استاد علی اصغر اقتداری

برای غواصان دلاور

باعروری نجیب وروحانی وسعت دردرا شنا کردند
دل به توفان موج ها دادند ، میل دیدار آشنا کردند
دستشان بسته بود ومی ، تنشان خسته بود ومی رفتند
تا بیابند گوهر خودرا دردل موج ها، شنا کردند
آسمان از شکوهشان حیران  ، کوه از شورعزمشان مبهوت
آسمانی ترین زمینی ها،  دین ِخودرا چنین اداکردند
زخمی از خنجر خیانت دوست ، سرِتسلیمشان فرود آمد
بی مدال ونشان ترین هایی که به پیمان خود وفاکردند
عاشقان سپیده آمده اند ، کال های رسیده آمده اند
که به آن ها تمام مردم شهر، سرفرازانه اقتدا کردند
صدوهفتادوپنج رود دمان سر برآورده ازدل اروند
غصه ی تلخ غربت خودرا بعد سی سال بر ملا کردند
***********
خم به ابرویتان نمی آید   فکرتان جز شرر نمی زاید
نردبان صعودتان نشود آن چه اعجاز کار ها کردند!

نظر علیرضا آیت اللهی :

شعری هست به این شکل که :
تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن
به دمی ، یا درمی ، یا قدمی ، یا قلمی
و من با همین « دَم » و البته که « دَم شاعران » کار دارم .
این تک بیت ، مسیح مرام است و مشتمل بر احسان ؛ که اگر بود چه بهتر و اگر نبود « بدهی » نیست ؛ دِین نیست .
فرهنگ ما فرهنگ اسلامی است ؛ و باصطلاح « علیک در برابر سلام » و چشم دربرابر چشم ؛ و اگر بدینگونه مؤمن و عبد عبید باشیم ؛ « من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق » ؛ و از همین حکم و ضرورت اسلامی است که گفته اند « سلام مستحبٌ است و جوابِ سلام ، واجب » .
منِ شاعر و استاداقتداری شاعر اگر کسی کلوچه سبزواری بهمان تعارف کند متقابلا" با سوهان آردی یزدی جبران می کنیم ؛ و اگر کسی شعری برایمان بسراید متقابلا" شعری برایش می سرائیم . امٌا در جواب ، « آسمانی ترین زمینی ها » ، کسی که برای ما جان می دهد ، چه کنیم ؟! « کز عهده ی شکرش بدر آید » ... شاید باورتان نشود که اشکم سرازیر شده است ...
بحث من اینجاست : سرودن چنین غزلی نه تنها قریحه می خواهد ، که نزد استاد اقتداری بهترینش وجود دارد ؛ بلکه احساس می خواهد و آنهم احساس مثبت ؛ آگاهی ؛ شعور به جامعه حاضر و همان که این روزها می گویند « بصیرت » . با چنین شعوری است که یک صاحب قریحه « شاعر » می شود ؛ آموزگار و استاد . والٌا « ذات نا یافته ازهستی ، بخش - کی تواند که شود هستیبخش » ؟ .
استاد اقتداری فقط به خاطر اینکه قریحه دارد شاعر نیست ؛ که بسیاری دیگر هم دارند . وی بخصوص از اینجا بزرگ است و از بزرگان است که وجدان نیز دارد ؛ وجدانی اجتماعی ؛ و به محیط اطراف خود نیز عالم است :
سلامت باد ای شاعر که شعر سالمی داری
قریحه را خداداده ست ، ذهن عالمی داری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گردن یلدا

ستبر سینه و دل چون فراخنای جهان

همه به دور بزرگی ز قوم سرداران

نبرد با دل سنگ و سیاه اهریمن

به کوری چشمش :

به شادمانی و عشق 

مگر که صبح بخیزد ...


نگر که صبح بخیزد به پایداری ما 

و شب فرو افتد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




محمٌد (ص) راز دارِ آفرینش


محمٌد (ص) راز دارِ آفرینش
به هر خوبی فراتر از ترینش

چرائی های دنیا گردِ هم شد
چرا تر از همه بوده در اینش :

خدا کو ؟. ای خدا گوی خدا جو
ز هستی ها مرا بگذار بینش

همه بر سفره ی او گیج و حیران
نه از حقدوستان ، یا شاکرینش !

به یاری محمد ( ص) هست امٌید
که ما گرد یم هم از چاکرینش

خدایش آفریدی نور از نور
خدا وند برین تر از برینش

علیرضا آیت اللهی . 25 آذر 1395





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



برو گر راست می گوئی به پیشش ، 

چرا باید بگویم آنچه که برگوش نی باشد نیوشیدن 
و چشم دشمنِ خود را بخاراند که باش اینجا ! 
که من پرواز بنمایم و زیر پای تو بس رویش صدها هزاران بوته از مرگِ به جاماندن ! ؛
! و تنها خواستن ! ... از
که ؟
کجا ؟
کی ؟
با کدامین بخردی شاید ؟
چرا باید ؟

برو گر راست می گوئی به پیشش ، 
پیشوازی که بود زیبنده ی مردی چنین افسانه و آزاد ؛
بزرگی آنچنان و راه را سازد چنان کوتاه که برچشم بدون سوی ما گامی نهد...
بیدار سازد دست کم این هیکلِ 
بیعار را 
بیکار را 
بیمار را 
کز هرچه می خواهد بهانه یافته 
در خواب خوش رؤیا بسازد مردم خود را 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 15 آذر 1395 :: نویسنده : alireza علیرضا ayatollahi آیت اللهی


دیدم که نوشته است : 16 . آذر
گفتم که برای من یکی چون مادر
کافیست که دستی بکشد پُر از مهر
بر این کچلی های مه شهریور ...
آبان به صدا در آمد و مرا نفرین کرد 
« ای خشک شود در دی و بهمن این سر »
ناگاه بدیدم که گروهی حمله !!!    
کردند که مائیم به 16 ، آذر !
آبان به عقب نشست در دامن مهر
و آنجا نگهی به گرمیِ شهریور 
اسپند بیاورید و کندر پردود ! ... 
بر شعر چنین دختر و اشعار پدر

سروده ای از خانم مژگان روحانی فرزند استاد گرانقدر استاد محمد روحانی ( نجوا ) الهامبخش این سروده شده است .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نقد ؟ شعر امتداد سرخ از زهرا نعمتی در سایت شاعران پارسی زبان

امتداد سرخ

از : زهرا نعمتی

درامتدادِ سرخِ زمان ایستاده است
رودی که تا همیشه روان، ایستاده است
با چشمهای منتظرش بر فرازِ نی
تا فتحِ قله های جهان ایستاده است
هر بار جاودانه تراز سالهای قبل
با جذبه ی همیشه جوان ، ایستاده است
آتشفشانِ سرخِ عظیمی که تا هنوز
با شعله های در فوران ، ایستاده است
می خواند عاشقان جهان را به سوی خود
مردی که با براتِ امان ایستاذه است
هر سال بر بلندی سرنیزه های سرخ
با آیه های پرپرِ جان ایستاده است
مردِ قیام کرده ی  _قدقامت الصلوة_
در لحظه های سبز ِ اذان ایستاده است
منظومه ای که تکیه زده بر ستون عرش
تا بیکران ِ هرچه کران ایستاده است
منظومه ای عظیم که می تابدو هنوز
هفتاد ودو ستاره در آن ایستاده است
تا آن زمان که سر بزند صبح صادقش
با هرچه خون ِ در جریان ایستاده است

از علیرضا آیت اللهی :

 ...  اوج احساس است ؛ اوج صداقت ، و روایتی از عبادت . ماشاء الله عجب قریحه ای دارید ؛ به عشق تعالی در دنیای تعالا سروده اید . مرا به عنوان خواننده همیشگی شعرهایتان جا گذاشته اید . این است که چند بار خواندم و چندبار دیگر هم باید بخوانم . به درکِ و لذٌت همه ی تشبیهات و استعاراتتان نمی رسم . ناسوتی است ؛ و در دنیای عظمتی فراتر از جهان منِ خواننده . سراسر ایماء و اشاره ، سراسر استعاره و کنایه . سمبولیسمی به تمام معنی : ایرانی ، اعتقادی و به نظر من نه « آئینی » بلکه در آفرینشِ یک آئین جدید و جهانی ... همچنانکه این رود عظیم و افسانه ای نیز در ابتدای سفر آفرینش خود می نماید ...
چه کسی ، و حتی ازمشتاقان شعری ما و از میان مدرکمندان امروزی وسعت معنای « در امتداد سرخ » را در می یابد ؟ ؛ و حتی ، بدون آنکه شعر را خوانده باشد ، مفهوم عنوان آنرا ؟ و حتی اگر تمامی شعر را هم خوانده باشد و اهل دل نباشد ، اهل این محمل نباشد و اهل این محفل نباشد ....

تشبیهاتتان هم عالی است و هم متعالی . در یک شعر رئال ، واقعگرا و برخاسته از پدیده ای در زمان ،لاهوتِ لامکان را در نوردیده اید .؛ و بنا به برداشت خواننده ؛ مکان هائی در زمان :
« در امتداد سرخ زمان ایستاده است - رودی که تا همیشه روان ایستاده است »
مکان این رود ، از نجف اشرف تا کربلای معلی ، در زمان که یک پدیده ی واقع است و ؛ زمانی که لامتناهی است : انقلاب دائم . مرا به یاد تاکیدات مکرر « آقا » بر ادامه انقلاب اسلامی انداختید . جهانشناختی است ... حرکتی انقلابی و اعتقادی را به کلٌ جهان بشریٌت تعمیم بخشیده اید 

« « با چشمهای منتظرش بر فرازِ نی
مرا بی اختیار به گریه انداخت . در متون و اشعار دراماتیک معمولا" اوج درام ، و تاثر برانگیز ترین قسمت آن در انتها می آید . حتی در سخنرانی های مذهبی ما روضه در انتهاست و مشهور است که می گویند : « تا آنکه زد به صحرای کربلا » . امٌا ، اگر درست دریافته باشم و اشتباه نکرده باشم ، شاعر در این « غزل - قصیده » چنان در همان ابتدا پیام انتهائی شعر را میآورد که خواننده ، در عین غافلگیری ، هم پیامِ شعر را می گیرد و هم به کمال تاثر می رسد .
اینجا دیگر گریز به صحرای کربلا نیست ؛ و از این نظر من غزل - قصیده ی حاضر را شعر « آئینی » نمی دانم و بیشتر مبتنی بر راهپیمائی عظیم اربعین در جذبه و سلوک امام حسین (ع) می شمارم : توصیف یک واقعیت در یک قصیده ی کوتاه . حتی توصیف حاضر را ، اگر در « مدح » و مدٌاحی واقعی شاعر از شهید بزرگ قرون و اعصار عالم و آدم باشد ، من در توصیف آن رود عظیم و آن حرکت سیٌالی می بینم که چون انقلابی دائم تحت تاثیر ایثار و شهادت این سرور شهیدان صورت می گیرد ؛ و آتشی که از عشق به حق بر افروخته است و حال به نظاره ی نتیجه ی آن ( تا فتح های قلٌه های جهان ) ایستاده است .

« هر بار جاودانه تراز سالهای قبل
با جذبه ی همیشه جوان ، ایستاده است
آتشفشانِ سرخِ عظیمی که تا هنوز
با شعله های در فوران ، ایستاده است »
آیا توصیفی روان تر و خوش بیان تر از این ؟ تصویر گریی فراتر از این : آتشفشان سرخ عظیم ... با شعله های در فوران ...
و زمانی این توصیفِ زیبا و شیوای عناصر مادٌیِ حماسه ، جان بیشتری می گیرد ، و روحانیت بیشتری را می نماید و می نمایاند که بیت پنجم قصیده را می خوانیم : 
« می خواند عاشقان جهان را به سوی خود
مردی که با براتِ امان ایستاده است »
و شاهد اتکای من بر سیل جمعیت فزاینده ی هرساله ی مشتاقان راهپیما نیز شاید ازجمله این بیت باشد که :
« هر سال بر بلندی سرنیزه های سرخ
با آیه های پرپرِ جان ایستاده است »
توصیف یک طبیعت بی جان نیست ؛ توصیف یک « هرسال » است ؛ توصیف یک استمرار است ؛ و به خصوص اعتلاء به سوی رستگاری انشاء الله تبارک و تعالی .

و امٌا شاه بیت یا نقطه ثقل این روایت نیز در نوع خود معرکه است ؛ معرکه ای در معرکه :
مردِ قیام کرده ی  _قدقامت الصلوة_« 
در لحظه های سبز ِ اذان ایستاده است »
قیامسینی در حدٌ صلوة اسلامی آمده است که یعنی واجب ترین و آنچه که رها سازی روزه و حج و هرچیز دیگری را توجیه می کند .
متناقضان شعر نیز نه تنهااز شیوائی آن نکاسته است بلکه آن را سماواتی ساخته است :
« « تا بیکران ِ هرچه کران ایستاده است
و الخ ....

واقعا" شعر است ؛ روح انگیز است
زیباست .... 
شیواست ؛ به رؤیا می برد ،
و فراتر از همه : نه فقط آئینی ، که فرا آئینی است ....
نوشتم غزل چون در شکل و قالب ، غزل است ؛ و نوشتم قصیده چون در محتوا و شیوه ی توصیفی خود از یک واقعیت ، قصیده است .
تاکید در انتهای شعر نیز توصیفی متعالی را می نماید :
« منظومه ای عظیم که می تابدو هنوز
هفتاد ودو ستاره در آن ایستاده است »
و پس ازچنین تاکیدی روائی است که پیام شعر با بیشترین صاحت و رساتریت بلاغت ابلاغ می شود :
« تا آن زمان که سر بزند صبح صادقش
با هرچه خون ِ در جریان ایستاده است »

شاعره ارجمند . مستفید شدم ؛ محظوظ شدم و تمام وجودم را در تسخیر بیت به بیت این شعر دیدم .
در صدر و ذیل این قصیده به اسمی با مسمٌی برخوردم : زهرا نعمتی
واقعا" زهرا هستید ؛ واقعا" نعمتی هستید . اجرکم من الله . خدا رحمت کند پدر گرامیتان را .عمرتان طولانی و طبعتان افزون باد .
آنچه آمد را نقد نشمارید که بنا بر اصول نقد ادبی ننوشته ام . حتی شاید « نظر » هم نباشد و شرایط تفسیری نظر را هم نداشته باشد . دریافت شخصی است طی یک تعبیر و یک پرسش از صاحبنظران :
چند نفر منظور از این رود سرخ را در می یابند و شعر را پی می گیرند ؟!
یا الله . 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهلم ( اربعین ) سیٌد الشهداء (ع)

پس چهل روزی گذشت از آن حماسه شیعیان
قبح کار اهل شام و اهل کوفه ، شد عیان

این زمستان رفت گرچه سخت و بس رنج و تعب
روسیاهی بر زغال ، و خفٌتی اندر جهان

سر فرازی از حسین (ع) و خاندان جدٌ اوست
کاروان عشق جان ها داد و حق را داد جان

اینچنین عبرت بشد بر زورمندِ غرق کبر
در دروغ و حیله و تزویر و نیرنگ نهان

کِی تواند بود بر کرسی عدلِ اهل حق ؟!
ای امان از جهل غافل ، الامان و الامان

رو بکن بازی و میمونی به خود آویز جفت
ای که در پستی شدی تمثیل نزد شاعران

ذکر ما هر روز حق است و حسینِ حقشناس
و اینچنین هر ار بعین در راه او خیلِ گران 

علیرضا آیت اللهی 29 آبان 1395





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



می روید و می روید و می روید
رودی از دل های پاکِ پر نوید

سیل جوشان ، بس خروشان ، خوشنوا
این دل من نیز با خود می برید

بس زلال است هرچه دل در این ره است
اطلس و آرام گو آمد پدید

کاین دلیل است و بهانه یا ز عشق ،
جمله ایمان خدا هست این : برید

کای بنی آدم خدائی هست و او
قدرتی دارد که هرگز کس ندید

کی گمان بردیم این سیل عشاق
همچو دریائی ز ایمان را که دید ؟!

خلق را حسٌی است از ذات وجود
بیم آن عقل از سر کافر پرید

لشکر فرعون و نمرود ش چه باک
بس شیاطین که ز کین جامه درید

وین همیشه هست و سرمایه به ماست
بارالها عبد خود را کن عبید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


pour  d . s . r . a
برای د . س . ر . ا


شاعری در دل من هست ........ که توست !

من که شاعر نبُدم ، نیستم و هرگز هم 
نتوانم بودن
شاعری در دل من هست ، که توست
و سُرآید همه شب تا سر صبح
به زبانی زیبا
و بیانی شیوا
تا که خورشید بیاید 
و کند گرم 
حیاط ما را 
و بکارد به دل باغچه ها
عشق مرا
تا دهد گل
و بیاید بلبل
به درون دل من چون شاعر 
شعر نه سحرکند جان مرا
و
چو تاریک شود
او بسُراید تا صبح

صبح من ،
روح منی تا به ابد 
که بکاری به دل باغچه ها
عشق مرا 
و بیارد یک گل 
به دلم بنشیند
همچنان شاعره ای ... روح انگیز 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

Image result for ‫شیخه قبیحه‬‎
.

به چه می اندیشند ؟
کودکی تازه رسیده به جهانِ هپروت ،
و عجیب ...
و غریب ... 
کهکشانی که سرش ناپیداست ...
و به این راه ، بشر سر به هواست
که چه بیند ؟
اندک ...
... تا نگویم هیچ ... هیچ

و پدر ؟ کوشیده است ؛
 و چه ها کاو دیده است 
چه عجیب ...
چه غریب ... و پس از عمری 
تا رسیده ست به تخت 
او ندیده است ز دنیا چیزی 
بس بزرگ است جهان...
... و حقیر است بشر 
چه زبانی باید 
تا که تعریف کند 
پوچ ز هیچ ؟

عمر خیٌام ؟ - بوده ست ولی ....
کوزه ای جایش هست ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بیدارباش صبح « ستیز» ی است ضدٌ ظلم

 

فریاد واحسینا در تمام شهر ،

 

در گوش هر كَرِ غافل ز « حقٌ ناس » !

 

چون صور رستخیز ،

 

بیدار باش صبح « ستیز » ی است « ضدٌ ظلم » !

 

روز حساب مجدٌد ؛

 

دوباره دیدن ها :

 

چه شد كه خون ناحق او شیعه را قوام آورد ؟ ،

 

و دین پاک محمٌد چنین دوام آورد ؟

 

چه شد كه شمر و یزیدان آن زمان به ابد ،

 

خفیف و خوار شدند؟ :

 

فروش « حقٌ » همه مردمان پاكنهاد

 

به یك پیاله شراب !!!

 

چه سر نوشتی داشت ؟ .

 

نگر كه عبرت كل جهان همین حرف است :

 

حسین ؛

 

سمبل مردانگی و صلح و صفا !

 

مگر که ظلم بخیزد ...

 

و لعن خلق بر این خیل بی شرف بادا ! : اهالی شام ...

 

« حسین مظلوم ؟ » خواهم خواند و باز خواهم خواند !


 امٌا :

 

حسین سمبل حقخواهی تمام مظلومان !


فسانه نیست ...

 

چنین بزرگ شهید ...


علیرضا آیت اللهی . ساعت هفت صبح جمعه ۴/۹/۱۳۹۰

ویرایش 20 مهر 1395





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

.
.


باز این محرم آمد ؛ یادآور قیامش



باز این محرم آمد ؛ یادآور قیامش

تا بربنر نویسند هرجمله از پیامش


آن که شهید حق شد در راه اهل کوفه

نگذاشت حق به پنهان ، شمشیر در نیامش


از خاندان حق بود ، مغضوب سلطه خواهان

آتش به ناحق افتاد در جان و در خیامش


ناموس او که بودند ناموس کلٌ اسلام ...

با زجر و ضجٌه بردند تا صوم و تا صیامش


ما در عزای اوئیم ، نی در ره درستش ؟!

باز این محرٌم آمد یاد آور قیامش ... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


« کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست »
قبل از این که « تا حدودی » شاعر باشم ، « شعردوست » و بازهم « تاحدودی » شعرشناس هستم . از نوجوانی این علاقه ، و اصولا" علاقه ای قابل توجٌه به هنر و ادبیات ، در من پدیدار شده است و ماجرا همچنان ادامه دارد .
شعر خوب چه بود ؟
آن زمانها ، حوالی 1340 ، شعر های خوب را در دفترچه گلچین اشعارمان یادداشت می کردیم و برخی را هم از بَر .
شعر خوب هم شعری بود که شاعرش خوب باشد !
شاعر خوب هم شاعری بود که مردم بگویند !
مردم هم شاعری را ( شاید اگر حتی یک شعرش را هم نخوانده بودند !) خوب می دانستند که شهرت یافته باشد !....
کتابهایش چاپ شده باشند ...
در کتابهای درسی و غیر درسی شعرهایش را شاهد آورده باشند
معلمان امر به حفظ کردن آنها داده باشند ...
.... در مطبوعات آمده باشند ...
البته شهرت این وآن کاملا" بیجهت نیست ؛ امٌا تمام حقیقت هم نیست ؛ و این « شهرت » کاملا" به جای « شایستگی » ! امروز نیز از مسائل اساسی جامعه ی ایرانی  ...
در دفتر چه شعر 55 سال قبل از این ، که هنوز هم دارم ، غزل هایی شهره ی خاص و عام آمده است از جمله این غزل جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی که امروز روز بزرگداشت او در ایران است :
....
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
فکر می کنم ایٌام نوروز سال 1347 بود که برای تبریک عید سراغ انجوی شیرازی ، که در جمع آوری فولکلور یزد با برنامه رادیوئی فرهنگ مردم  تحت مسؤولیت وی همکاری هائی داشتم ، رفتم . پروفسور هشترودی آمده بود کپی برخی از شعرهای عامیانه تبریز را از انجوی بگیرد و درآنجا با وی آشناشد م ؛ بحث از « تکیه کلام » بود . هشترودی گفت در روانشناسی و روانکاوی ، « تکیه کلام » بسیار اهمٌیت دارد . در نقد ادبی نیز تکیه کلام ها و اصولا" واژه ها ، و عباراتی ( ضرب المثل ها ، شعرها و ... ) که زیاد تکرار می شوند ...
شعرِ مقتضیِ جامعه
حوالی 1350 خواندن این بیت شاید مد شده بود چنانکه یک روز در مراسم صبحگاهی پادگان شاهپور تهران تیمسار سرلشکر رفعتجو هم این شعر را خواند . لابد مقتضی جامعه ی آن روز ایران بود ؟!
چرا ؟ پاسخ به چرایش در اینجا بماند ، امٌا امروز و در رابطه با جامعه ی امروز و مثلا" بزرگداشت مولوی :
کدام از ما تمام دیوان مولوی را خوانده ایم ؟
چرا بسیاری از ما به همین غزل ( البته طولانی ) وی بسنده کرده ایم ؟...
.... و در این غزل نیز به این بیت چسبیده ایم ؟
چرا در آنهمه ابیات بسیار نغز و پر محتوای مولوی دقت نمی کنیم تا ابتدا به بزرگی مولوی پی ببریم ؛ آنگاه درس بگیریم و عمل کنیم ؛  و سپس به پاسداشت این تاثیر گذاریش در جامعه قرنها بعد از خود برایش بزرگداشت بگیریم ؟!
چون این شعر را فقط ابزار نفسانیات خود قرارداده ایم ؟ مورد تشبٌث ؟ ...
حوصله ی آموزش یافتن حقیقی را از دست داده ایم ؟ ؛مگر چقدر فرصت می خواهد ؟
شاید هم اعتقاد به آموختن را از دست داده باشیم ؟
و آنهم تحت تاثیر این فرهنگ !
مگر این فرهنگ مقتضای کدام « انسان » است ؟ : انسان فرهنگی ...
و « انسان » مورد نظر مولوی ( که مردم معمولی را دیو و دد میشمارد ؟! ) کدام انسان است ؟
( ادامه دارد )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شاعران یزد اندر خواب ناز !


شاعرانِ یزد  اندر خواب ناز
خورده نان و کشک با روغنپیاز

حس ٌ و حال عاشقیشان را نجور
حرفهائی میزنند یک من یک غاز

شعرِ عشقی بد قدیمی گشته است
شعر دستوری ؟ دوبیتی یک پیاز

روغنِ ارده ؟ بباید پنج بیت !!
بابت نان هم غزل باید دراز

مانده است این کشک کلشوریِ شور
در به روی کشکمالی هاست باز ...

رفت وحشی ، عشق را همراه برد
شاعر یزدی است غرق اندر نیاز

باز یزدی گوید این هم شعر شد ؟!
راه باز است ای عزیز ! ، جاده دراز

تو بگو بهتر زمن ای کشک خور !
من به چوب خود نمی گردم دراز

خورده ام بس دوغ ها ، یارانه ای
تا زبان کردم به این شوخی دراز !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 29 شهریور 1395 :: نویسنده : alireza علیرضا ayatollahi آیت اللهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 39 )    1   2   3   4   5   6   7   ...