تبلیغات
شعرِ آ - مطالب شهریور 1395
شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1396

عید غدیر مبارک

تاریخ:دوشنبه 29 شهریور 1395-12:55 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عید سعید قربان مبارک

تاریخ:یکشنبه 21 شهریور 1395-10:43 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

السلام علیک ! ای که طنٌازی

تاریخ:یکشنبه 21 شهریور 1395-10:36 ب.ظ

.


السلام علیک !
ای که طنٌازی

به طنازی و شعر ، می نازی

پسر خوب ! دخترم ! هشدار !
« با دم شیر می کنی بازی »

چون که هر دوست می زند لبخند
سرِخود پیشِ غیر می بازی

دشمنت شیر ، ببر و یک فیل است
نه که هر یک چو « موش یک غازی »

حرف مهمل اگر زنی سهل است
حرف حقٌ تلخ و حکم ِ سربازی

پس چرا طنز گو شدی مؤمن ؟!
گشته بیکار و محض یک بازی ؟

خُب ، بیا پیش ما و شاغل شو !
شاد ، چهچه بزن ، بزن سازی

فکر نت یا که دستگاه مباش
چون که استاد و ماهرِ جازی

من ندانم تفاوت اینها ...
هر کدام اند بهر خود فازی ؟

یکی از غرب آمده است به زور
دگری مانده از فلان تازی

فقط یک لحظه می شوی پررو
در ره « خانِ خود براندازی »

هاجرت می دهد کمی قر و فر
آسیه در بغل به تو گازی !

آن یکی در صف است که عاشقتم
خویشتن را رها ... و یک نازی ...

گر ز مائی و ازفلانها نه
گویمت سر به گوش یک رازی

این که « نجوا » مرا پذیرفته ست
سعه ی صدر کرده ، غمٌازی

السلام و علیک ، ای طنٌاز
پیش لوطی مکن مَلَق بازی !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این شعر از پروفسور محسن هشترودی نیست !

تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1395-11:30 ب.ظ

به مناسبت

چهلمین سال درگذشت پروفسور محسن هشترودی 

که افتخار شاگردی ( چند ساعته ) ی آن شاعر ارجمند 

و پژوهشگر مشتاق در ادبیات شفاهی - فولکلور فارسی را دارم


« شعر زیبایی که به اشتباه به پروفسور هشترودی منسوب شده است...

دانش > دانش‌های بنیادی - شعر «با تو در عالم ریاضیات» سروده دکتر محمدحسین قائمی است که اغلب به اشتباه به زنده‌یاد پروفسور محسن هشترودی منسوب شده و البته اغلب با غلط‌های فراوان بازگو شده‌است. اصل شعر را در خبرآنلاین بخوانید.

در طول تاریخ، دانشمندان زیادی به سرودن شعر علاقه داشتند و گاه می‌شد که برخی مسایل علمی را به زبان شعر بازگو می‌کردند. 

و اما شعر «با تو در عالم ریاضیات» که دکتر قائمی آن را به تضمین تک‌بیتی (بیت نخست: منحنی قامتم...) سروده که شاید تنها همان تک‌بیت از پروفسور محسن هشترودی باشد.

منحنی قامتم تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه‌ تعریف دل، در حرم کوی توست 

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

مهر تو چون می‌دهد سمت به بردار دل

هر طرفی روکنی، هم‌جهت و سوی توست

پرتو خورشید شد مشتق از آن چشم تو

گرمی و جان‌بخشی‌اش جزئی از آن خوی توست

چون به عدد، یک تویی، من همه‌ صفرها

آن چه که معنا دهد قامت دلجوی توست

گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم

سر به رهت می‌نهم، چون که سرم گوی توست

هجر و فراقت شکست قائمه قائمی

نقطه پرگار عشق واله و پی‌جوی توست »




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقد غزلی از لیلا صالح در سایت شعر پاک تحت عنوان چشمانم

تاریخ:سه شنبه 9 شهریور 1395-05:04 ب.ظ

چشمانم

از : لیلا صالح

حریر سرخ آتش را به دامانم نیندازی 
به جای قصر شیدایی به زندانم نیندازی 
 
خیال خسته ام را "شب" به عطر یاس می پیچد 
فروغ صبح فردا را به ایوانم نیندازی 
 
اگر از عشق مثقالی برایت مانده حرفی نیست
خریدارم ولی جانا به دکانم نیندازی 
 
تمام بند بند پیکرم را لاله گون کردی 
ترک برداشتم، رعشه به اَرکانم نیندازی 
 
نگاهت میکنم اما دعای آخرم این است 
نگاهت را به یک باره به چشمانم نیندازی 

نقد این شعر از علیرضا آیت اللهی :

سلام
قبل از هرچیز باید بگویم که زیبا سروده اید و شیوا
رمانتیک است و آنهم رمانتیکی زنانه ؛ که یعنی رمانتیک تر
شِکوه محوریش دال بر اصالت ایرانی بودنش هم می شود و یکی از ژرفای چند هزارساله شعر و ادب فارسی
این که به سرعت وارد « اصل موضوع » می شوید اگرچه فرقتی با غزلهای کلاسیک مامی یابد امٌا بر صراحت و بلاغت شعرتان می افزاید : سریع و صریح ؛ ساده و بی پیرایه .
اگر چه در مورد استعاره ی حریر به جای شرار با سرکار عالی هم سلیقه نیستم امٌا مجموعا" این مصراع و به طور کلٌی بیت اوٌل را حسن مطلع تقویم می کنم . تفاوت سلیقه ی دیگر در اینجا در صفت « شیدائی » برای قصر است که شاعرانه تر و رمانتیک تر از نظر من است امٌا گمان می کنم از نظر رعایت زبان فارسی و قواعد صفت و موصوف در آن اگر به جای  شیدائی ، « آمالم » می آوردید هم  مناسب بود . به سلیقه ی بنده ی کمترین :
شرار سرخ آتش را به دامانم نیندازی 
به جای قصر آمالم به زندانم نیندازی
بیت دوٌم شما به همان شِکوه مندی شب است و به همان لطافت عطر یاس
البته اگر اشتباه نکنم بحر شعر هم که یکی از وزین ترین و روانترین بحرها است بر زیبائی و شیوائی غزل افزوده است و البته تصویر فرایند زمانی آن که از شب به صبح باشد بر خیال انگیزیِ آن .
در این شعر به اثبات مشکلی پرداخته اید که این روزها از هرکسی بر نمی آید و شخصا" هم به شما حسادت کردم : سرودن به زبان محاوره ای فاخر تر از زبان ادبی :
« « اگر از عشق مثقالی برایت مانده حرفی نیست
شاید بزرگترین ناقدانِ جهانی شعر های کهن رمانتیک در کشورهای توسعه یافته در شعر و ادبیات امروز هم نمی توانند بپذیرند که جائی کلام  محاوره ای در متانت و وزانت بر کلام ادبی سبقت گیرد که شما با این مصراع ، و شاید کلٌ بیت و حتی تمام غزل خلاف نظر مبتی بر جمود و خمود آنان را ثابت کرده اید .
ازاستعارات که بگذریم ؛ تشبیهاتتان بسیار عالی و گاه معرکه اند ؛ مثلا" در :
« « ترک برداشتم، رعشه به اَرکانم نیندازی 
 به عنوان یکی از خوانندگان معمولی و به خصوص از سر شعردوستی شعرِ شما آنچنان هم به رعایت فرمایشی رسم الخط فارسی و حتی دستور زبان فارسی در « هنر » و آفرینش شعر معتقد نیستم ؛ امٌا اگر به جای شما بودم حتی الامکان رسم الخط جدید را رعایت می کردم ؛ و مثلا"
به جای « میکنم » می نوشتم : می کنم
یا در مصراع آخر که البتٌه واژه ی « دعا » به معنی خواهش و آرزو کاملا" بجاست این آلترناتیو را هم بر رسی می کردم که :
نگاهت می کنم امٌا تضرٌع می کنم از تو
... و امٌا علاوه بر حُسن مطلع ، حُسن مقطع هم دارید : ایهام و ایماء و اشاره ای بس رمانتیک و خیال انگیز !
بازهم من نویسنده آنچنان به رعایت طابق النعل بالنعل بدیع و قافیه و عروض ، به خصوص در غزلیات ، نیستم و از اینجاست که این گروه از اشعار را شعرهای عروضی نمی خوانم ؛ امٌا با این وجود یاد آوری میکنم که معمولا" غزل را لااقل درهفت بیت می دانند و از طرف دیگر غزلی به این زیبائی از حسن الاستیسیتی برخوردار است و هنوز جا دارد که یکی دوبیت را در بخش متن خود ، و نه مبتدا و نه در انتها ، بپذیرد .
ببخشید ! امیدوارم اسائه ادب تلقی نشود ...
با آرزوی بهترین ها برای سرکار عالی
دلتان شاد و شعرتان آباد .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقد ( معرفی ) یک رباعی از منصوره نوروزی در سایت شاعران پارسی زبان

تاریخ:دوشنبه 8 شهریور 1395-10:14 ب.ظ

رباعی _ بارش مهر

از : منصوره نوروزی

بر بارش مهر او که مهمان بودم 
از هرچه به غیر او گریزان بودم 

من بودم و آغوش خدا وقتی که 
دیشب سر کوچه زیر باران بودم
 

نقد - معرفی شعر از علیرضا آیت اللهی :

سلام
زیبا سروده اید 
شیوا و بسیار پر محتوا
در بسیاری از شهر های جنوبی ایران به جای باران می گفتند : بارش
« اشاره ادبی » بسیار زیبا و به جائی دارید که موصوف را با صفت آورده اید : بارش مهر ...
اگرچه برخی « مهر » را در اینجا استعاره فرض می کنند .
مصراع دوٌم شما رامی توان به تفسیری از تکبیر ( الله اکبر ) تعبیر کرد و اینکه قبول ندارم کسی را به جز تو : لا اله الٌا الله .
پس از قبول بسم الله در این شعر وارد دو جزء اصلی دنیوی و اخروی خدا پرستی و به ویژه دین مبین اسلام می شویم :
رحمن برای این دنیا
رحیم برای آن دنیا
... و شما خودتان را در رحمت باریتعالی می بینید ؛ که به آغوش خدا تعبیر شده است .
تصویری است بازهم زیبا تر وشیوا تر ...
شعری است مختصر و نه تنها مفید ؛ بلکه بسیار بسیار مفید و در واقع مصداقی از « تو خود حدیث مفصٌل بخوان از این مجمل »
ممکن است مدعی بر من ایراد بگیرد که مگر ایشان با توجٌه به این نکات این شعر را « ساخته » اند ؟!
پاسخ بنده این است که : پس چرا میگویند شعر به نحوی « وحی منزل » است ؟ ؛ و از این رو شاعری پس از پیغمبری است ...
با تبریک و تهنیت برای سرایش چنین شعری . خوشحالم که برای نخستین بار شعری از شما خواندم . افزون باد .

پاسخ شاعر :
هیچ چیز برای شاعر لذت بخش تر از این نیست که ببینه احساسش منتقل شده . یک دنیا سپاس


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاسخی به غزلِ دلم یاد تو افتاد از اله یار خادمیان در سایت شعر پاک

تاریخ:دوشنبه 8 شهریور 1395-08:03 ب.ظ


دلم یاد تو افتاد

مجنون ،  غزلی خواند ، دلم یادِ تو افتاد
       یعنی که هنوزم نشدم از  غمت آزاد
     طرحی نکشیدی ، که وصالی شود حاصل
      نفرین به نفوسی  که کند فاصله ایجاد
 بی حس شده را کی خبراز سردی و گرمی 
  ویران شده ام   بی خبری ،  خانه ات آ باد   
  مثلِ علفِ یخ زده ی بر لبِ جو یم   
   شاید برسد بویِ بهار از گذر باد
  گفتم بشوم عاشقِ  افسانه ی شیرین
  شاید بزند گل به سرم تیشه ی فرها د
  من نازک چون شیشه و توسخت نظرسنگ
   اقبالِ من از جبر به  دنبالِ  تو،  فریاد  
  انصاف نباشد شبِ  بی حاصلی ات را
 هر روز به گوشِ منِ  بیچاره  کشی  داد

پاسخ غزل از :
علیرضا آیت اللهی
دوشنبه ۰۸ شهریور ۹۵ - ۱۴:۱۲

« مجنون غزلی خواند » برای لیلی
این را نه قیاسی است برای خیلی
چون لیلی او بود فسانه ، « شاهد »
لیک آنکه توگوئی نه که باران ، سِیلی !
غم می دهدت چونکه زنی هست ز ما
کی بر شتری هست ؟ ، تِرن بر ریلی !
او می رود و باز بیاید چو قطار ...
فاقد ز نوید است ، گذارم ذیلی ؟ ...
او یک زن امروزی و اهل کَش و کَش !
 دلبستگی و مهر ؟!!! ... ؛ ندارد کِیلی ... 
اقبال ز تو نیست ز این دور ه ی ما ست
شیرین دگرش نیست وفا و میلی ...
پس رنگ تعلق مپذیر ای آزاد * 
چون بر سر هر کو ست ؛ هزاران لیلی
شاعر عزیز
می دانید که پاسخ های من معمولا" جدٌی نیستند و به طنز اند .. به سوی عوض کردن هوا و فضا ... که بس آلوده است ! . « عشق » را بزرگترین موهبت الهی می دانم ... تا آنجا که مورد سوء استفاده قرار نگیرد و تبدیل به نفرت نشود . از اینجاست که :
غلام همٌت حافظ شیرازی هستم با این بیتش :
« غلام همٌت آنم که در کشاکش دهر
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است »
 و خاطرخواه شیخ مصلح الدین سعدی هستم با این بیت  :
« به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار 
که برٌ و بحر فراخ است و آدمی بسیار » ...
 و از آنجمله هزاران لیلی قدٌ و نیم قد و بلوند و موخرمائی و چشم و ابرو مشکی !. 

... و پاسخ به پاسخ ، در آستانه ی مشاعره ؟! ...
اله یار خادمیان :
دوشنبه ۰۸ شهریور ۹۵ - ۱۵:۴۰
   سلام و درود عرض ارادت صمیمانه  تقدیم  حضور زیجود شما استاد  ایت الهی  عزیز بی نهایت سپا س
هم چنین    تشکر می کنم ب که با سروده ای  مارا به فیض  از درونمایه ی معرفت   خویش رساندی
 عشق ما ،این  لیلیان  لول نیست
  رنگ ما،رنگ  و رخ معلول نیست
 چشم و لب هایی که در توصیف  ماست
   چشم و لب ها ی  گناه و گول نیست
 نقش ما نقاشی  توحید اوست
  شنگ ما هر دختر شنگول نیست
   ما  به  رسمی که صورت می  کشیم
    صورت  دونمایه و   مجهول نیست
  تو خودت   تصویری از  عشق  منی
 نقش  حق هر نقش نا معقول
 جان به قربان تو استاد عزیز
 جز  به  او هر صورتی معقول نیست




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاسخی به غزل سهمی ولو ناچیز از استاد علی اصغر اقتداری در سایت شعر پاک

تاریخ:یکشنبه 7 شهریور 1395-08:08 ب.ظ

سهمی ولو ناچیز

از : علی اصغر اقتداری

مرا در کوچه های خسته ی پاییز بگذارید
شبیه یک مترسک بر سر جالیز بگذارید
نمی خواهم بیاویزم به دنیای شمایانی
که می خواهید نام نیک بر چنگیز بگذارید
تنم را در بیابان های خشک ودور از آبادی
سرم را در منار وحشت  سرریز(1) بگذارید
تمام میوه های باغمان را می خورید ای کاش!
به ما که می رسد سهمی ولو ناچیز بگذارید!
بهار سبز گل پژمرد ازسرد ِنفس هاتان
که در هرجا چراغ اشکی از پاییز بگذارید
صدای شادخواری ها یتان پیچیده در دنیا
مجالی کم برای ناله ی ما نیز بگذارید!
نمی بینم نشانی اززلالی در تمام شهر
برایم فرصت پیوند با کاریز بگذارید
اگر شیرینی فرهادی ام را دوست می دارید
صدای شیونی در حجله ی پرویز بگذارید!

علیرضا آیت اللهی :
یکشنبه ۰۷ شهریور ۹۵ - ۱۸:۱۱

چرا باید بهاری را سر پائیز بگذاریم ؟! 
دهان خوشگواری را سر جالیز بگذاریم
بزرگی شاعرا ! حرمان دوران ، کم تواضع کن
نباید قلب نازک را به تیغ تیز بگذاریم ...
چو زیبا می سرائی رشک ما بیدار می گردد
فقیریم و اگرچه نام خود پرویز بگذاریم ...
نداریها سبب گشته ست تا باغ تو را روبیم
گناه خُلق خود را هم سر چنگیز بگذاریم !
تمام میوه ها پوچ اند بی مغز اند و بی دانه
کدامین شادخواری را به غم سر ریز بگذاریم ؟
به دلهامان زلالی نیست ؛ آبی نیست در دلها
ضرورت گشته یک ساغر لب کاریز بگذاریم
چو شیرین گشته ای هرگز نداری امن در این شهر 
کجا قولی ز فرهاد زمان رانیز بگذاریم ؟
صبوری کن سه قرن دیگر و دل دار و باما باش
که تا آقا (عج) بیاید پای در مهمیز بگذاریم ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاسخی به غزل « هر آنچه دیده ، دیده می نویسم » از استاد طارق خراسانی در سایت شعر پاک

تاریخ:یکشنبه 7 شهریور 1395-12:15 ب.ظ

هر آنچه دیده ، دیده می نویسم

از : طارق خراسانی

هرآنچه دیده، دیده، می نویسم
وزآنچه دل خریده، می نویسم
کجا من می نویسم غیرِِ واقع؟
به ما آنچه  رسیده، می نویسم
ز غم من بَد نگفتم، در زمانه
ز آنچه آفریده، می نویسم
اگر دزدی کند قاضی، همان را
بدیده، یا شنیده می نویسم
عزیزی هم اگر شیدِ فضا را
به زیرِ پا کشیده، می نویسم
به هسته دانشِ ما رهنورد است
همیشه زین پدیده می نویسم
اگر مالِ یتیمان را، کسی خورد
به دفتر یا جریده، می نویسم
اگر موشی، جریده تا جویده
به پستو زان جویده می نویسم
عدالت را مداری دیده ام من
خسی بر آن چخیده[1] می نویسم
از آن بی چاره ای در زیرِ باری
که پشتِ او خمیده، می نویسم
فقط تنها خدا ماند، من از آن
خداوندِ ندیده، می نویسم
خلاصه هر چه باشد طارقا، من
ز کارِِ بَد، حمیده [2]، می نویسم
30 آذر 1392
 
پ . ن
[1] - چخیده . [ چ َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) بمعنی کوشیده باشد. || ستیزه کرده . || دم زده . (برهان ) (ناظم الاطباء). || دشمن شده . خصومت ورزیده . رجوع به چخ و چخیدن وچخنده شود. || پیش رفته . (ناظم الاطباء).
  [2]  - حمیده . (حَ دِ) [ ع . حمیدة ] (ص .) ستوده ، پسندیده .

پاسخ علیرضا آیت اللهی :

سلام
با تبریک مجدد برای سایت شعر پاک و به ویژه توفیقات عدیده ی آن
می بینید که شعرهای همه ی دوستان ِ « ندیده » و بزرگان صحنه ی شعر و ادب امروز را می خوانم و بهره میبرم
با آرزوی توفیقاتی بیش و بیشتر . دلتان شاد و سایتتان آباد . ع . ر . آ

 نوشتن از ندیده ها « خیال » است - و تو صیف « وقایع » را محال است
دل شاعر دچار بس خطا ها است - و منطق در دل عاشق ؟! ؛ وبال است
 اگر تو شاعری در بند دل باش - وقایع نزد عاشق در زوال است 
مگر عاشق نباشی طارقِ راه - و الٌا واقعیت چون غزال است
چه عاشق یا که شاعر ، بنده ی دل - ز درد عشق ، منطق در جوال است
هر آنچه که سرودی « مصلحت » هست - و الٌا شاعری اندر قوال است
مرا رد می کنی با یک چنین شعر - و الٌا خوب دانی اصلِ حال است
بلوف ها می زنی ! جدٌا" مدیری - سیاستهای تو سالانِ سال است 
عزیزم ، با همه بعله ! و ماهم ؟! - که چاه تو برای ما چو چال است
کدام هسته ؟ ز شفتالو و هلو ؟! - که دردش قصٌه است و قیل و قال است
دگر مال یتیمان گشته ناچیز - که هر بانکی برای ما چو آل است 
 مگرموشان به کاغذ بس نمایند - برای موش هم گنجینه کال است
عدالت هست واژه ، چیست مصداق - به نعلین است یا برچسب شال است ؟
کجا از من نوشتی ؟! خَم تر از من ؟! - زیاده عرض کردم ؟ یک سؤال است
 تو که گفتی نویسی آنچه دیده - عدالت بهر تو در این روال است ؟
ببین شاعر ! مبادا خورده ای آن؟ - اگر چه این خودش آغاز فال است ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میشناسی آن را که خدا نشناس است

تاریخ:پنجشنبه 4 شهریور 1395-09:06 ب.ظ






میشناسی آن را که خدا نشناس است

گفت : من عاشق موهای تو هستم والله !
گفتمش استغفار !
موی من « یعنی کشک » ؟
گفت : 
چشمان تو بس جذٌاب اند
لیک در دیدن من در خواب اند !
گفتمش : استغفار ! ؛
چشم بسته به تفکٌر دارم ،
که همان بیداری است 
و بصیرت به تمام !
گفت : که عجب شامٌه ای داری تو ،
میشناسی آن را که خدا نشناس است
لیک در گفتن ِ آن ... دستِ کم ، محتاطی !
با لبانی که بنفش اند و عجیب !
و دهانی که ندارد دندان ...،
و زبانی بس سرخ
لیک در بند تعلق که نگهبان سر است
شعر را کرده مهار
و خموشی چون سنگ
گفتمش : سنگ ؟! نه ! چون آئینه
مگرت ننمودم ؟ 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()