تبلیغات
شعرِ آ - مطالب آبان 1395
شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1396

نقد ؟ شعر امتداد سرخ از زهرا نعمتی در سایت شاعران پارسی زبان از علیرضا آیت اللهی

تاریخ:یکشنبه 30 آبان 1395-07:11 ب.ظ


نقد ؟ شعر امتداد سرخ از زهرا نعمتی در سایت شاعران پارسی زبان

امتداد سرخ

از : زهرا نعمتی

درامتدادِ سرخِ زمان ایستاده است
رودی که تا همیشه روان، ایستاده است
با چشمهای منتظرش بر فرازِ نی
تا فتحِ قله های جهان ایستاده است
هر بار جاودانه تراز سالهای قبل
با جذبه ی همیشه جوان ، ایستاده است
آتشفشانِ سرخِ عظیمی که تا هنوز
با شعله های در فوران ، ایستاده است
می خواند عاشقان جهان را به سوی خود
مردی که با براتِ امان ایستاذه است
هر سال بر بلندی سرنیزه های سرخ
با آیه های پرپرِ جان ایستاده است
مردِ قیام کرده ی  _قدقامت الصلوة_
در لحظه های سبز ِ اذان ایستاده است
منظومه ای که تکیه زده بر ستون عرش
تا بیکران ِ هرچه کران ایستاده است
منظومه ای عظیم که می تابدو هنوز
هفتاد ودو ستاره در آن ایستاده است
تا آن زمان که سر بزند صبح صادقش
با هرچه خون ِ در جریان ایستاده است

از علیرضا آیت اللهی :

 ...  اوج احساس است ؛ اوج صداقت ، و روایتی از عبادت . ماشاء الله عجب قریحه ای دارید ؛ به عشق تعالی در دنیای تعالا سروده اید . مرا به عنوان خواننده همیشگی شعرهایتان جا گذاشته اید . این است که چند بار خواندم و چندبار دیگر هم باید بخوانم . به درکِ و لذٌت همه ی تشبیهات و استعاراتتان نمی رسم . ناسوتی است ؛ و در دنیای عظمتی فراتر از جهان منِ خواننده . سراسر ایماء و اشاره ، سراسر استعاره و کنایه . سمبولیسمی به تمام معنی : ایرانی ، اعتقادی و به نظر من نه « آئینی » بلکه در آفرینشِ یک آئین جدید و جهانی ... همچنانکه این رود عظیم و افسانه ای نیز در ابتدای سفر آفرینش خود می نماید ...
چه کسی ، و حتی ازمشتاقان شعری ما و از میان مدرکمندان امروزی وسعت معنای « در امتداد سرخ » را در می یابد ؟ ؛ و حتی ، بدون آنکه شعر را خوانده باشد ، مفهوم عنوان آنرا ؟ و حتی اگر تمامی شعر را هم خوانده باشد و اهل دل نباشد ، اهل این محمل نباشد و اهل این محفل نباشد ....

تشبیهاتتان هم عالی است و هم متعالی . در یک شعر رئال ، واقعگرا و برخاسته از پدیده ای در زمان ،لاهوتِ لامکان را در نوردیده اید .؛ و بنا به برداشت خواننده ؛ مکان هائی در زمان :
« در امتداد سرخ زمان ایستاده است - رودی که تا همیشه روان ایستاده است »
مکان این رود ، از نجف اشرف تا کربلای معلی ، در زمان که یک پدیده ی واقع است و ؛ زمانی که لامتناهی است : انقلاب دائم . مرا به یاد تاکیدات مکرر « آقا » بر ادامه انقلاب اسلامی انداختید . جهانشناختی است ... حرکتی انقلابی و اعتقادی را به کلٌ جهان بشریٌت تعمیم بخشیده اید 

« « با چشمهای منتظرش بر فرازِ نی
مرا بی اختیار به گریه انداخت . در متون و اشعار دراماتیک معمولا" اوج درام ، و تاثر برانگیز ترین قسمت آن در انتها می آید . حتی در سخنرانی های مذهبی ما روضه در انتهاست و مشهور است که می گویند : « تا آنکه زد به صحرای کربلا » . امٌا ، اگر درست دریافته باشم و اشتباه نکرده باشم ، شاعر در این « غزل - قصیده » چنان در همان ابتدا پیام انتهائی شعر را میآورد که خواننده ، در عین غافلگیری ، هم پیامِ شعر را می گیرد و هم به کمال تاثر می رسد .
اینجا دیگر گریز به صحرای کربلا نیست ؛ و از این نظر من غزل - قصیده ی حاضر را شعر « آئینی » نمی دانم و بیشتر مبتنی بر راهپیمائی عظیم اربعین در جذبه و سلوک امام حسین (ع) می شمارم : توصیف یک واقعیت در یک قصیده ی کوتاه . حتی توصیف حاضر را ، اگر در « مدح » و مدٌاحی واقعی شاعر از شهید بزرگ قرون و اعصار عالم و آدم باشد ، من در توصیف آن رود عظیم و آن حرکت سیٌالی می بینم که چون انقلابی دائم تحت تاثیر ایثار و شهادت این سرور شهیدان صورت می گیرد ؛ و آتشی که از عشق به حق بر افروخته است و حال به نظاره ی نتیجه ی آن ( تا فتح های قلٌه های جهان ) ایستاده است .

« هر بار جاودانه تراز سالهای قبل
با جذبه ی همیشه جوان ، ایستاده است
آتشفشانِ سرخِ عظیمی که تا هنوز
با شعله های در فوران ، ایستاده است »
آیا توصیفی روان تر و خوش بیان تر از این ؟ تصویر گریی فراتر از این : آتشفشان سرخ عظیم ... با شعله های در فوران ...
و زمانی این توصیفِ زیبا و شیوای عناصر مادٌیِ حماسه ، جان بیشتری می گیرد ، و روحانیت بیشتری را می نماید و می نمایاند که بیت پنجم قصیده را می خوانیم : 
« می خواند عاشقان جهان را به سوی خود
مردی که با براتِ امان ایستاده است »
و شاهد اتکای من بر سیل جمعیت فزاینده ی هرساله ی مشتاقان راهپیما نیز شاید ازجمله این بیت باشد که :
« هر سال بر بلندی سرنیزه های سرخ
با آیه های پرپرِ جان ایستاده است »
توصیف یک طبیعت بی جان نیست ؛ توصیف یک « هرسال » است ؛ توصیف یک استمرار است ؛ و به خصوص اعتلاء به سوی رستگاری انشاء الله تبارک و تعالی .

و امٌا شاه بیت یا نقطه ثقل این روایت نیز در نوع خود معرکه است ؛ معرکه ای در معرکه :
مردِ قیام کرده ی  _قدقامت الصلوة_« 
در لحظه های سبز ِ اذان ایستاده است »
قیامسینی در حدٌ صلوة اسلامی آمده است که یعنی واجب ترین و آنچه که رها سازی روزه و حج و هرچیز دیگری را توجیه می کند .
متناقضان شعر نیز نه تنهااز شیوائی آن نکاسته است بلکه آن را سماواتی ساخته است :
« « تا بیکران ِ هرچه کران ایستاده است
و الخ ....

واقعا" شعر است ؛ روح انگیز است
زیباست .... 
شیواست ؛ به رؤیا می برد ،
و فراتر از همه : نه فقط آئینی ، که فرا آئینی است ....
نوشتم غزل چون در شکل و قالب ، غزل است ؛ و نوشتم قصیده چون در محتوا و شیوه ی توصیفی خود از یک واقعیت ، قصیده است .
تاکید در انتهای شعر نیز توصیفی متعالی را می نماید :
« منظومه ای عظیم که می تابدو هنوز
هفتاد ودو ستاره در آن ایستاده است »
و پس ازچنین تاکیدی روائی است که پیام شعر با بیشترین صاحت و رساتریت بلاغت ابلاغ می شود :
« تا آن زمان که سر بزند صبح صادقش
با هرچه خون ِ در جریان ایستاده است »

شاعره ارجمند . مستفید شدم ؛ محظوظ شدم و تمام وجودم را در تسخیر بیت به بیت این شعر دیدم .
در صدر و ذیل این قصیده به اسمی با مسمٌی برخوردم : زهرا نعمتی
واقعا" زهرا هستید ؛ واقعا" نعمتی هستید . اجرکم من الله . خدا رحمت کند پدر گرامیتان را .عمرتان طولانی و طبعتان افزون باد .
آنچه آمد را نقد نشمارید که بنا بر اصول نقد ادبی ننوشته ام . حتی شاید « نظر » هم نباشد و شرایط تفسیری نظر را هم نداشته باشد . دریافت شخصی است طی یک تعبیر و یک پرسش از صاحبنظران :
چند نفر منظور از این رود سرخ را در می یابند و شعر را پی می گیرند ؟!
یا الله . 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چهلم ( اربعین ) سیٌد الشهداء (ع)

تاریخ:یکشنبه 30 آبان 1395-07:09 ب.ظ


چهلم ( اربعین ) سیٌد الشهداء (ع)

پس چهل روزی گذشت از آن حماسه شیعیان
قبح کار اهل شام و اهل کوفه ، شد عیان

این زمستان رفت گرچه سخت و بس رنج و تعب
روسیاهی بر زغال ، و خفٌتی اندر جهان

سر فرازی از حسین (ع) و خاندان جدٌ اوست
کاروان عشق جان ها داد و حق را داد جان

اینچنین عبرت بشد بر زورمندِ غرق کبر
در دروغ و حیله و تزویر و نیرنگ نهان

کِی تواند بود بر کرسی عدلِ اهل حق ؟!
ای امان از جهل غافل ، الامان و الامان

رو بکن بازی و میمونی به خود آویز جفت
ای که در پستی شدی تمثیل نزد شاعران

ذکر ما هر روز حق است و حسینِ حقشناس
و اینچنین هر ار بعین در راه او خیلِ گران 

علیرضا آیت اللهی 29 آبان 1395




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

می روید و می روید و می روید

تاریخ:شنبه 29 آبان 1395-05:00 ب.ظ



می روید و می روید و می روید
رودی از دل های پاکِ پر نوید

سیل جوشان ، بس خروشان ، خوشنوا
این دل من نیز با خود می برید

بس زلال است هرچه دل در این ره است
اطلس و آرام گو آمد پدید

کاین دلیل است و بهانه یا ز عشق ،
جمله ایمان خدا هست این : برید

کای بنی آدم خدائی هست و او
قدرتی دارد که هرگز کس ندید

کی گمان بردیم این سیل عشاق
همچو دریائی ز ایمان را که دید ؟!

خلق را حسٌی است از ذات وجود
بیم آن عقل از سر کافر پرید

لشکر فرعون و نمرود ش چه باک
بس شیاطین که ز کین جامه درید

وین همیشه هست و سرمایه به ماست
بارالها عبد خود را کن عبید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلامی به شاعری از نصر آباد

تاریخ:یکشنبه 23 آبان 1395-09:57 ب.ظ

 

 

سلامی به شاعری از نصر آباد


من نه از نصر آباد

بلکه از آنطرفش ، یزدستم

که هبوطم آنجاست

و سقوطم به محلٌی که مصلٌی نامند

کوچه ای گودترین بخش از آن

که هم امروز بنام خودم است

 

خانه ای روحانی ، که جوادش گفته ند : شیخ یا میرجواد

زاده یزدم من ،

پسر شیخ جواد

( که دوتا محضر داشت )

و به تحصیل دبستان و دبیرستانش :

به دبستان صدیق ، حکمت و چهار منار

و دبیرستان ؟

پهلوی ، میر کبیر

پس از آن ایرانشهر

وانگهی در البرز

و به رکنیه به ختم

هرکجا رفتم ، اخراج شدم

و در آن عهد شباب

من نوشتم چه بسا نشریٌه

و سرودی هم چند :

هم که شعری از نو

هم که شعری به کهن

و به ورزش هم ؛ اندک فالی

خط و نقاشی هم

تا به هجرت برسم بهر دیار تهران

و به دانشگاهی ، به همین نام ز آن

به علومی که بوَد انسانی

اجتماعات بود مکتب من ، همچون تو ...

 

وه که هفتاد برفت از زادن

وه که پنجاه برفت از آن هجر

 

زاده ی یزد که گفتم ؛

و علی هستم من

و رضا هستم من

آیت اللهی ها ...

کی شنیدی تو ز این قوم یکی شاعر را ؟

گر شنیدی ، تو شنیدی همه را ...

 

یادگارت خوش باد

روزگارت بهتر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شاعری در دل من هست ، که توست

تاریخ:سه شنبه 18 آبان 1395-06:30 ب.ظ


pour  d . s . r . a
برای د . س . ر . ا


شاعری در دل من هست ........ که توست !

من که شاعر نبُدم ، نیستم و هرگز هم 
نتوانم بودن
شاعری در دل من هست ، که توست
و سُرآید همه شب تا سر صبح
به زبانی زیبا
و بیانی شیوا
تا که خورشید بیاید 
و کند گرم 
حیاط ما را 
و بکارد به دل باغچه ها
عشق مرا
تا دهد گل
و بیاید بلبل
به درون دل من چون شاعر 
شعر نه سحرکند جان مرا
و
چو تاریک شود
او بسُراید تا صبح

صبح من ،
روح منی تا به ابد 
که بکاری به دل باغچه ها
عشق مرا 
و بیارد یک گل 
به دلم بنشیند
همچنان شاعره ای ... روح انگیز 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به چه می اندیشند ؟

تاریخ:جمعه 7 آبان 1395-09:29 ب.ظ

Image result for ‫شیخه قبیحه‬‎
.

به چه می اندیشند ؟
کودکی تازه رسیده به جهانِ هپروت ،
و عجیب ...
و غریب ... 
کهکشانی که سرش ناپیداست ...
و به این راه ، بشر سر به هواست
که چه بیند ؟
اندک ...
... تا نگویم هیچ ... هیچ

و پدر ؟ کوشیده است ؛
 و چه ها کاو دیده است 
چه عجیب ...
چه غریب ... و پس از عمری 
تا رسیده ست به تخت 
او ندیده است ز دنیا چیزی 
بس بزرگ است جهان...
... و حقیر است بشر 
چه زبانی باید 
تا که تعریف کند 
پوچ ز هیچ ؟

عمر خیٌام ؟ - بوده ست ولی ....
کوزه ای جایش هست ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()