تبلیغات
شعرِ آ - مطالب ابر شعر نو
شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1396

نقد ادبی ، نقد شعر ، شعر نو ، سپیداران ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، تیر 1394 ، سایت شعر ناب (2)

تاریخ:سه شنبه 16 تیر 1394-07:19 ب.ظ

علیرضا آیت اللهی
یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴ ۱۸:۰۳
علیرضا آیت اللهی
 

سپیداران ! سپیدی یارتان      

سپیداران سمبلی ، یا آنطور که در ادبیات کلاسیک ایران می آمد مظهری ، از رهائی ( اعتماد به نفس و خود اتکائی ) آزادگی ( از قید و بند وابستگی ) و سایر صفات و مشخصات و خصائل نیکوی یک انسان هستند ؛ و بنابر این اصولا" درخت ، چه در اشعار جدید غربی و چه در اشعار جدید ایرانی ، تقریبا" همیشه نمادی از انسان است ؛ (1) که اگر بخواهیم تفسیری سیاسی داشته باشیم مردم یا به خصوص ملٌت را تشکیل می دهند . سپیدار به گفته عموم و به صورتی نمادین ، بلند بالای سرفرازی است که :
- از نظر اقتصادی : عضوی از ملٌت است که غیرت و مردانگی دارد و می خواهد دستش توی جیب خودش باشد .
- از نظر اجتماعی نیز بدون توقعی که گاهی تا حد تکد یگری نزول می کند نمی خواهد انگل و سر بار جامعه باشد ؛ و برعکس به آبرو و حیثیت اجتماعی خود اهمبت می دهد 
- از نظر فرهنگی دارای « شخصیٌت » است ، بیدار و هوشیار است ؛ . مرام و مسلک مشخص دارد ، مستقل فکر می کند و تصمیم میگیرد و ... بله قربان گو نیست ....
و چنین هوشیاران و کنایتا" تا صبح بیدارانی هستند که گرد یکدیگر جمع می شوند :
« من از نجوای بی آوای دنیای سپیداران
درین شبهای پر افسانه این تا صبح بیداران
شنیدم داستانی را
که خواب از دیدگانم برد
هزاران مژده ام آورد
بسوی بی نشانم برد »
گرد یکدیگر جمع می شوند تا آسیب های اجتماعی را زایل سازند ، انگل های جامعه را هدایت نمایند ، و... جامعه ای بهتر بسازند یا به گفته ی خواجه شیراز : فلک را سقف یشکافند و طرحی نو در اندازند» یا لااقل از آنان کناره بگیرند و چون آنان نشوند ...
محمد رضا شفیعی کدکنی ( م . سرشک ) در آن زمان تقریبا" 25 ساله به دنبال آنچه که آمد ، سروده است :
« من از نجوای بی آوای دنیای سپیداران
درین شبهای پر افسانه این تا صبح بیداران
شنیدم داستانی را
که خواب از دیدگانم برد
هزاران مژده ام آورد
بسوی بی نشانم برد
.... »
که حال پس از نیم قرن من نیز همزبان با شفیعی کدکنی می خوانم :
« تمام همتم بادا نثار قامت آزادگیتان ای سپیداران !
در این شبهای پر افسانه ؛ ای تا صبح بیداران ! »

(1) نخستین بار که شعری نو با سمبل درخت دیده ام درسال 1342 و همان شعر مشهور درخت از سیاوش کسرائی بوده است که حدود پنج سال پس از آن افتخار شاگردیش را یافتم.

                    



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقد ادبی ، نقد شعر ، شعر نو ، سپیداران ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، تیر 1394 ، سایت شعر ناب

تاریخ:سه شنبه 16 تیر 1394-07:06 ب.ظ

ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴ ۱۸:۴۹ شماره ثبت ۳۸۳۹۸
  بازدید : ۳۶۱   |    نظرات : ۸۹

محمد رضا شفیعی کدکنی
سپیداران

من از نجوای بی آوای دنیای سپیداران

........


علیرضا آیت اللهی
شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴ ۲۲:۲۶
علیرضا آیت اللهی
 
بسیارخوب ، واضح تر می نویسم  

در بررسی سمبولیستی شعر « رؤیای صحرا » که در یادداشت قبلی آمد :
آسمان می تواند نمادی از فرماندهی و زعامت بر جهان باشد ؛ از جمله :
- خورشید که اصولا" سمبلی از نور (مقدس ) و زندگیبخشیِ روحانی است ؛ و
- ابر و باران و آب که نمادی از برکت و روشنائیِ معاش برای انسان است .
خواننده ی شعر شاعران بزرگی چون م . سرشک می بایست هم اصولا" از مکتب سمبولیسم اطلاع داشته باشد و هم حتی الامکان ، از مفهوم هر نماد نزد این شاعر ، و به طور کلٌی در ادبیات ، که البته در صورت عدم اطلاع قبلی هم دریافت و درک آن چندان دشوار نخواهد بود .
در سمبولیسم آنچنان فصاحت و بلاغت ِ مورد نظر ادبیات کلاسیک وجود ندارد ؛ و خواه نا خواه کار به رمز گشائی از محتوای شعر و پیام شاعر می کشد ؛ و خواندن فکر شاعر که این خواندن فکر ، یا نهایتا" تفسیر ، هم نیز غالبا" نزد خوانندگانِ گوناگون ، متفاوت است ؛ و به دنبال آن استنباط ها یا برداشت ها متفاوت اند : یکی ممکن است شعری را با محتوا و پیامی عاشقانه ببیند ، دیگری عارفانه ، سوٌمی اقتصادی ، و چهارمی با محتوا و پیام سیاسی .
هنر استاد محمد رضا شفیعی کدکنی در شعر « رؤیای صحرا » در این است که هم توصیفی واقعی از یک جریان ، چرخه و حلقه ی مفقوده طبیعی ( طبیعت ) به دست داده است ؛ و هم باب هرگونه تعبیر و تفسیر را برای خوانندگان خود بازگذاشته است .
شما چه فکر میفرمائید ؟
آیا منظورش از ابر ، حکومت بی خاصیت و زیان آور طاغوت بوده است که به جای انجام وظیفه و باریدن :
« آنسویتر دردور دست آسمان ابری است 
خاموش و بی باران »
جلوی نعمت خورشید جهانتاب را نیز گرفته است ؟ :
« امٌا کبود و ژرف و دریا رنگ
آیا درختان همان افراد مردم نیستند ؟
« وینجا درختی چند
چشمانشان ازآرزویی سبز
لبهایشان ازانتظاری خشک
بگشوده دست التجا زین آسمان دور
هر برگ زیر لب دعائی گرم می خواند
شادابی فردای صحرارا . »
........
شعر های یک شاعر در یک برهه معمولا" در یک مقوله ؛ و در پس یکدیگر ، پیام هائی مشابه ، یا مکمٌل هستند که از جمله پیام نسبتا" واضح ( البته به تفسیر ما ) شعر « سپیداران » مکمٌل پیام شعر « رؤیای صحرا » می نماید .

                    
علی دولتی
یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴ ۰۱:۲۹
علی دولتی
 
درود بر جناب آیت اللهی و سپاس از مطالب آموزنده
     

نمادگرایی یا سمبولیسم یعنی به کار بردن سمبل یا نماد به عنوان یک نوع شیوه بیان در هنر و ادبیات. این روش در آثار ادبی دوره های تاریخی بیشتر ملت ها، کم و بیش به کار رفته است، اما آن چه به عنوان مکتب سمبولیسم یا نمادگرایی در ادبیات و به خصوص در شعر از آن بحث می شود و به عنوان یکی از مکتب های ادبی معروف شده، نهضتی است که در اواخر قرن نوزدهم در شعر فرانسه به وجود آمد. منشاء ظهور آن در ادبیات فرانسه می دانند. ظهور مکتب های ایماژیسم و سوررئالیسم را حاصل نفوذ مکتب نمادگرایی دانسته اند.

در ادبیات فارسی، مکتبی با خصوصیات مکتب نمادگرایی و شاعرانی با چنین شیوه کار، در دوره ای مشخص وجود ندارد، اما می توان بعضی از خصوصیات آن را در اشعار بیشتر شاعران تصوف یافت که بیت های آغازین مثنوی مولانا از بهترین نمونه های آن به شمار می آید. علاوه بر آن در شعر فارسی معاصر نوعی شعر اجتماعی نمادگرا که تفاوت کلی با نمادگرایی فرانسوی دارد، رایج شده است که پیشاهنگ و مبدع آن، نیما است. این نوع شعر، به خصوص از سال ۱۳۳۲ به بعد، تحت تاثیر محیط سیاسی ایران رواج بیشتری یافت و بسیاری از شاعران معاصر آن را تجربه کردند. شعر تمثیلی و نمادین زمستان اثر مهدی اخوان ثالث نمونه درخشانی از این نوع است. 
پاسخ علی غلامی به نظر علی دولتییکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴ ۰۴:۰۷
علی غلامی
چارلز چدویک در آغاز فصل اوّلِ کتاب کلمۀ سمبولیسم به صورتِ اسم عامّ، مانند « :می گوید »تئوری سمبولیسم« کلمه های رمانتیسیسم و کلاسیسیسم، می تواند حیطۀ معنایی بسیار وسیعی داشته باشد. آن را می توان برای تعریفِ هر گونه بیانی که به جای اشارۀ مستقیم به چیزی، به طورِ غیر مستقیم، با وساطتِ چیزی دیگر به آن اشاره کند، به کار به منزلۀ اصطلاحی در نقد »سمبولیسم« برد . بنا بر این اگر بخواهیم که کلمۀ ادبی مفهومی داشته باشد، باید معنای آن را محدود کنیم. اوّلین مرحله در این کار این است که بپذیریم که سمبولیسم به معنیِ صرفاً چیزی را جانشینِ چیزی دیگر کردن به واسطۀ شباهت نیست... بلکه کاربردِ تشبیهات و استعاراتِ عینی و مادّی است برای بیانِ صُورِ ذهنی مُجرّد و عواطف و احساسات. امّا این تعریف هم باز حیطۀ معنای آن را همچنان در مقاله ای با عنوانِ » تی. اس. الیوت «نامحدود می گذارد، چون به طوری که اشاره کرده است، یگانه راهِ بیانِ عواطف و هیجانات »هَملت و مشکلهایش« »نظیرِ عینی«در قالبِ هنر، یافتنِ چیزی است که او آن را نه سمبول، بلکه رده ای از اشیاء، موقعیتی،« )می خواند، یعنی objective correlative( ».زنجیره ای از وقایع که می تواند نمودارِ آن حالتِ عاطفی و هیجانی باشد »شعرِ سمبولیک«و »سمبول« به این ترتیب از هر شاعر یا منتقدی برای تعریفی بخواهید، جوابی خواهید شنید که با جوابِ شاعران و منتقدانِ دیگر شباهتهایی و نیز تفاوتهایی خواهد داشت، و مجموعِ آن شباهتهاست که را تا اندازه ای مشخّص »شعرِ سمبولیک«و »سمبول«می تواند حیطۀ معنایی کند. امّا اینکه گویندۀ غامض نماترین شعرها و پیشوای شاعرانِ سمبولیست از هر چیزی فقط به کنایت باید یاد « فرانسه، استفان مالارمه، گفته باشد که به دست نمی دهد، زیرا که »سمبولیسم«، کلیدی برای گشودنِ معنای »کرد بوده اند شاعرانی که از ساده ترین ملاحظات، چنان به کنایت یاد کرده اند که کنایتِ ایشان به معمّا تبدیل شده است، و خواننده برای تلاشی که در گشودنِ این گونه معمّاها می کند، پاداشی به سزا نمی گیرد، چون در نهایت به ملاحظه ای ساده می رسد، نه به وجدی و جذبه ای حاصلِ ورود به پهنۀ مکاشفه ای شاعرانه، نمودارِ چهره ای از بیشمار چهره های حقیقت در جهانِ ورایی، و خواننده می بیند که با شاعر در یک بازی کلامی شرکت کرده است، و این بازی، هرچند سرگرم کننده، هرچند حیرت انگیز، آن چیزی شعر به او نشان می داده است. بهترین نمونۀ این ِ»درِ باغ سبز«نبوده است که »سبک هندی« بازیهای کلامی را شاعرانی عرضه کرده اند که سبک آنها به معروف است، و البتّه معروف ترینِ آنها ، صائب تبریزی »سبک اصفهانی«یا در بسیاری از غزلهاشان بیتهایی ، و غالب دهلوی ، طالب آملی ،کلیم کاشانی دارند که هر یک به تنهایی شعری است کامل در بیانِ نگرش و دریافتی فلسفی یا عرفانی، یا تجربه ای از زندگی اجتماعی، با اشارتهایی به خصلتهای انسان، به صورت اندرزی حکیمانه، با ایجاز در قالبِ یک بیت نشانده، با چنان ترکیبِ کلامی ای که توانسته است در حافظه ها بماند و در حکمِ ضرب المثل باقی بماند.
پاسخ علیرضا آیت اللهی به نظر علی دولتیسه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۸:۳۴
علیرضا آیت اللهی
    
علیرضا آیت اللهیسه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۸:۳۸
علیرضا آیت اللهی
    
,
,



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقد ادبی ، نقد شعر، شعر نو ، رؤیای صحرا ، محمد رضا شفیعی کدکنی تیر 1394 ، سایت شعر ناب (3)

تاریخ:سه شنبه 9 تیر 1394-09:51 ب.ظ

علیرضا آیت اللهی
شنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۲۰:۳۶
علیرضا آیت اللهی
 
استاد ! افتاد ؟ صحرا یعنی چه ؟   

ایرانی جماعت نسبت به مردم اروپای غربی بسیار کم حوصله است و بنابر این سطحی نگر و معتاد به پیشداوری . شاید عنوان شعر را که بخواند فکر کند که شعری است در باره صحرا و بنابر این به وی چه مربوط ؟! غافل از این که ما از زمان کلیله و دمنه به اینطرف سمبولیسمی بسیار قوی داریم که در آن حیوانات ، گیاهان و درو دشت نقشی بسیار اساسی ایفاء می کنند ....
گذشته از این که شاعری که شاعر تر باشد در اکثر قریب به اتفاق موارد حرف خود را به صورتی غیر مستقیم و از جمله در چهارچوب سمبولیسم عنوان می کند شفیعی کدکنی دهه ی 1350 شاعری است :
سمبولیست
و چون در سمبولیسم خود به طبیعت گرایش دارد :
طبیعت گرا ( در قدم نخست )
و بنابر این مشابه عطار نیشابوری که برخی گفته اند وی نیز در همان محل تولد شفیعی کدکنی ، یعنی روستای کدکن تربت حیدریه ، متولد شده است ؛ با آن سیمرغش ... و مهدی اخوان ثالث ( م . امید ) که بیگمان بر استاد شفیعی کدکنی تاثیر گذار بوده است .
البته این را باید نظر ما بدانید که عمری باشد بیشتر در باره اش گفتگو می کنیم ؛ و قبلا" نیز گفاه ایم که نظر خواننده شعر و برداشت وی از یک شعر یک شاعر می تواند متفاوت با نظر و هدف اصلی شاعرش یاشد و حتی آن را خلاف مقصود شاعرش به کار برد ؛ چرا که :
شعر ابزاری است عمومی
و حال با این تفسیر ( که نقد مارا بیش از این که یک نقد دانشگاهی باشد به یک نقد تفسیری نزدیک می کند ) رؤیای صحرا شعری است در :
آسیب شناسی
« آنسویتر دردور دست آسمان ابری است »
ابری اودن آسمان به عنوان یک مسئله ؟
- ما قبلا" گفته ایم که در شعر و یه ویژه پیام آن اصل بر صفات و تدصیفات اسامی نیست ؛ بلکه بر افعال است و حال : فعل « آسمان ابری » ... 
خاموش و بی باران
نعمت و فایده ای از این ایر حاصل نمی شود ؛ مگر این که برعکس جلوی نور خورشید را نیز گرفته است . 
آیا کنایه ای است سمبولیک ؟

                  



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقد ادبی ، نقد شعر از رضا نظری ، شعر نو ، رؤیای صحرا ، محمد رضا شفیعی کدکنی تیر 1394 ، سایت شعر ناب

تاریخ:سه شنبه 9 تیر 1394-09:47 ب.ظ

رضا نظری
شنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۱:۵۹
رضا نظری
 
درود بر شما...
از «محمدرضا شفیعی کدکنی» گفتید ، اگرچه اندیشه و قلمم در حدی نیست که در مورد این به قول شما «غول ادبیات» چیزی بنویسم اما... لااقل از احساسم بگویم...
خرداد هشتاد و هشت...
عجب خردادی بود؟!
با معلم و استادم آشنا شدم... «کوروش قنبری» معلم ادبیات در کرمانشاه، عاشق اخوان و شاملو... شیفته ی شفیعی کدکنی... تا آن زمان جز چند شعر از نیما، گزیده ای از اخوان و فروغ و سهراب/در سنین نوجوانی/ از شاعران نوپرداز چیز خاصی نخوانده بودم و گمان می کردم ادبیات ما با خاتم الشعرا تمام شده/در آن میان اخوان از جنس دیگری بود و پروین.../ کتاب «شاعر آینه ها» را خواندم به قلم شفیعی کدکنی در مورد غزلیات بیدل ...گزیده بود با توضیحات و تفاسیری سحرانگیز... /غزلیات بیدل و غرق شدن در گرداب بیدل حاصل سحر قلم شفیعی کدکنی بود، وگرنه مرا چه به بیدل و مقدمه ی شگفت انگیز محمدسرور مولایی؟!/ دفاتر شعر کدکنی را گرفتم و شروع کردم به خواندن... منطق الطیر عطار اینبار با تعلیقات شفیعی کدکنی حیرت زده ام کرد...در پی آن اسرارنامه و الهی نامه و ... هنرنمایی شفیعی کدکنی در تصحیح و ... نمی دانم بگویم دفاتر شعرش بیشتر مرا حیرت زده می کند یا شرح هایش بر آثار گذشته گان و یا... آثار تحقیقی اش؟!
«با چراغ و آینه » که منتشر شد تازه فهمیدم که شعر چیست و اندیشیدن...
برایم یک دانشگاه تمام عیار بود... نه فقط ادبیات ... که علوم انسانی...
شبی که «موعظه ی غوک» را خواندم /چه شبی بود.../ تا صبح گریستم...
هنوز هم هربار که می خوانم:
«خنیاگر غرناطه را 
باری بگویید
با من هماوازی کند 
از آن دیاران...»
پای چشمانم خیس می شوند...
گفتن از شفیعی کدکنی شیرین است و دشوار...
«به پایان رسیدیم اما...
نکردیم پرواز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز...»
پاسخ رضا نظری به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۳:۱۵
رضا نظری
به پایان رسیدیم اما...
نکردیم آغاز...
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز...»
اشتباه تایپی!
عذرخواهی می کنم...
شعر «موعظه ی اوک» و همچنین «خنیاگر غرناطه» را اینجا می آورم...
پاسخ رضا نظری به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۳:۱۷
رضا نظری
در هجوم تشنگی؛ در سوز ِ خورشید ِ تموز

پای در زنجیر خاک ِ تفته، می نالد گون :

"روزها را می کنم پیمانه، با آمد شدن"

غوک ِ نیزاران لای و لوش گوید در جواب :

"چند و چند این تشنگی؟ خود را رها کن همچو ما

پیش نِه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن"

بوته خشک ِ گون در پاسخش گوید: "خمش !

پای در زنجیر، خوشتر تا که دست اندر لجن "

«محمدرضا شفیعی کدکنی»
پاسخ رضا نظری به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۳:۲۱
رضا نظری
خنیاگر غرناطه را

باری بگویید

با من هماوازی کند

از آن دیاران

کاینجا دلم

در این شبان شوکرانی

بر خویش می لرزد

چو

برگ از باد و باران

اینجا و آنجا

لجه ای از یک شب است آه

نیلینه ای

تلخابه ی زهر سیاهی ست

با من هماوازی کن از آنجا

که آواز

در تیره ی تنها تاری شب

جان پناهی ست

در کودکی

وقتی که شب از کوچه تنها

بهر خرید نان و سبزی می گذشتم

آواز می خواندم

که یعنی نیست باکم

از هر چه آید پیش و باشد سرنوشتم

امروز هم

در این شبان شوکرانی

وقتی شرنگ شب گزندش می گزاید

تنها پناهم چیست ؟

آوازم

که آن هم

در ژرفنای شب

به خاموشی گراید

خنیاگر غرطانه را امشب بگویید

با من

هماوازی کند از آن دیاران

کاینجا دلم

در این شبان شوکرانی

بر خویش می لرزد

چو برگ از باد و باران



"شفیعی کدکنی"
پاسخ علی غلامی به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۳:۵۳
علی غلامی
درود بر شما و انتخاب های زیبایتان
   
پاسخ جمیله عجم(بانوی واژه ها) به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۵:۳۰
جمیله عجم(بانوی واژه ها)
  
پاسخ صفیه پاپی به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۴:۵۵
صفیه پاپی
  
پاسخ صفیه پاپی به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۴:۵۹
صفیه پاپی
  
پاسخ امیدمرادی به نظر رضا نظریشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۹:۰۲
امیدمرادی
 
امیدمرادیشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۹:۰۴
امیدمرادی
عباسعلی استکی(چشمه)
شنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۲۰:۳۹
عباسعلی استکی(چشمه)
 
درود استاد عزیز
بهره بردم
آموختم
متشکرم
شاد باشید   



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقد ادبی ، نقد شعر ، شعر نو ، رؤیای صحرا ، محمد رضا شفیعی کدکنی تیر 1394 ، سایت شعر ناب

تاریخ:سه شنبه 9 تیر 1394-09:39 ب.ظ

از : محمد رضاشفیعی کدکنی ( م . سرشک )

رؤیای صحرا


آنسویتر دردور دست  آسمان ابری است
........ 

علیرضا آیت اللهی
شنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۰۹:۴۰
علیرضا آیت اللهی
 
« غول ادبیات فارسی »  
ایرانی اصیل ، آزاده و هخامنش با مناعت طبعی بی نظیر ، مسلمانی بدون کوچکترین ریب و ریا ( در حوزه علمیه مشهد « م . سرشک » ما را « حجت الاسلام شفیعی کدکنی » می دانستند ) ، ترقیخواهی پیشرو و دانائی محور و دانائی پیشه ، با تسلط به زبان های فارسی - عربی - اتگلیسی و... آنهمه آثار متنوع امٌا مستند و دقیق که اطلاع دارید ، و به اندازه دو - سه قرن کار یک انسان معمولی بر آورد می شود ؛ استاد محمد رضا شفیعی کدکنی ، نه تنها بین اسامی یی که آورده ایم ، مجموعا" بزرگترین می نماید ، بلکه« برند » ادبیات ایران و خاورمیانه است و چون سعدی و حافظ از بزرگان تمام قرون و اعصار ادبیٌات فارسی و عربی .... اروپائیان به جز کاربرد اصطلاح برند ، وی را به اصطلاح کلاسیک خودشان « غول » ادبیات فارسی کنونی ایران می شناسند و...
... با اینهمه ، ما از این استاد شفیعی کدکنی گفتگو نمی کنیم ؛ بلکه از شاعری 25 ساله که حتی باوجود تواضع بسیارش گرچه با معرفی مهدی اخوان ثالث ( م . امید ) ، امٌا به هر حال ، بیشتر بر اساس قریحه ، استعداد و به خصوص مثبت اندیشی و پشتکار خود ، در رده ی ده و شاید پنج شاعر بزرگ زبان فارسی در سال 1344 قرار داشت و اینکه چگونه این انسان غول شد ؟ و چرا ؟ ...
... شاید بنا به دلایلی که تا به اینجا آمد ، و به خصوص به دلیل اینکه وی واقعا" به اصل « توانا بود هرکه دانا بود » در شعر نیز اعتقاد داشته است ، به اعتقاد خود عمل کرده است ؛ و البته و از جمله با پژوهش هایش که در شعر هایش منعکس شده اند :
آگاهانه و دانشمندانه و شاعرانه شعر سرودن ، آگاهانه و بنا به رسم الخط صحیح جهانی آن را نگاشتن ، بنا به مقتضای زمان آن را منتشر کردن یا احتمالا" پنهان داشتن برای انتشار در زمان مناسب ، و ... از خصوصیات بارز شاعری است که وی نیز مثل برخی از دیگر بزرگان شعر نو ، ابتدا با سرودن شعر کهن شروع کرده است و توانائی همه جانبه شعری خود را به رخ شعر دوستان کشانده است .
به احتمال زیاد ، شاعر و محقق ارجمند و گرامی استاد علی دولتی زندگینامه شعری مختصری از این ابر شاعر ایران خواهند آورد و بنابر این ما فقط به بررسی شعر « رؤیای صحرا » در یادداشت بعدی اکتفا می کنیم ؛ ضمن آنکه هر بررسی و نقدی در این باره از سایرین را نیز میبوسیم و به روی چشم خود می نهیم : استاد شفیعی کدکنی و شعر هایش متعلق به بنده و دیگری نیستند ، به همه شعردوستان فارسی زبان و حتی همه ی جهانیان تعلق دارند .... 

                  
پاسخ صفیه پاپی به نظر علیرضا آیت اللهیشنبه ۶ تیر ۱۳۹۴ ۱۱:۳۸
صفیه پاپی
  



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر نو ، چلچله ها ، رضا براهنی

تاریخ:دوشنبه 1 تیر 1394-10:35 ق.ظ

چلچله ها

 شعری از 

علیرضا آیت اللهی

 از دفتر شعر نو پارسی نوع شعر نیمائی

ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴ ۱۷:۳۵ شماره ثبت ۳۷۹۳۲
  بازدید : ۴۰۴   |    نظرات : ۱۳۶


، هرکس هرچه می خواهد و ب
این دفتر را برای مروری بر شعر نو در پنجاه سال اخیر باز کردم که گویا « در عمل » مطبوع و مقبول مدیر سایت واقع نشد . در این پست مطالب ارزشمندی می خوانید از ( به ترتیب درج : محمد رضا نظری ( لادون پرند ) - رضا نظری - علی دولتی - فاطمه توکلی - علیرضا کاشی پور محمدی - علی غلامی - سودابه برزگر - امید مرادی - سیده نسترن طالبزاده - مسیحا ( ناجی ) - و.... یادداشتی هم از بنده ی کمترین :
علیرضا آیت اللهی
جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ۱۴:۱۸
علیرضا آیت اللهی
 
لطفا" مارا نقد کنید !    
در تمام شهر یزد سال 1341 ، دقیقا" چهل سال پس از چاپ و انتشار شعر مشهور « افسانه » از نیما یوشیج ، شاید پذیرندگان شعرنو به ده نفر هم نمی رسید . عموما" نه تنها شعر نو را ، که گویا مبدائش از سال 1316 و با چاپ و نشر شعر « ققنوس » از نیما یوشیج باشد ، نمی پسندیدند بلکه آن را به تمسخر و تحقیر می نگریستند ؛ و به نظر من این که ، در باره کلٌ ایران ، نوشته اندشعر های نیمائی : 
« در آغاز کار مورد لعن و طعن قرار گرفت » (1) 
و این مطلب در یکی از مجموعه های « اطلاعات عمومی » آمده است . متاسفانه صحٌت دارد .
ای کاش سایرین در باره شهر خودشان هم بنویسند !....
در کتاب تاریخ ادبیات سال ششم متوسطه که کتابی رسمی و انتشار یافته از سوی رژیم پهلوی بود آمده بود : 
« عده ای نیز در این اواخر به تقلید محض و کورکورانه از ادبیات اروپائی ، اشعاری به اوزان هجائی می سرایند و به قول خود می خواهند تحولی در شعر و ادبیات به وجود آورند ؛ ولی چون پایه و مایه ای ندارند ، کاری از پیش نخواهند برد » .
و ما قاعدتا" هرچه که در کتاب های درسی می آمد برایمان حجٌت بود .
چند نفر دبیر ادبیات ، تازه فارغ التحصیل از دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران ، و غیر یزدی که خود را نسبت به عموم یزدیها تجدد طلب می دانستند ، و حق هم داشتند ، و چند نفر فارغ التحصیل یزدی جدید دانشگاه تهران ، مثل آقای م . قدوسی ، هم محله ای تابستانهای ما ، و دوستان نزدیکش ، نیز در زمره نوگریان و ازجمله مروج شعر نو نیز بودند که یکی از ایشان ببیست - سی شعرنو را که از مطبوعات بریده بود به کتابخانه شرف الدین علی آورد و ابتدا بنده و پس از آن یک دبیر غیر یزدی ، که آنجا حضور داشتیم چند شعر را که پس ازخوانش وی ( خود نمی توانستیم بخوانیم ) پسندیدیم یادداشت کردیم . در اینجا چند ملاک مشاهده می فرمائید :
1 - توصیه پیشگامان دوستداری شعر نو
2 - شعر های مشاهیر این رشته در آن زمان ( که آن پیشگامان می شناختند و نه بنده 16 ساله ) .
2 - مذاق و سلیقه خود که بیشتر متمرکز بر شکل و وزن شعر بود ؛ و بنابر این :
4 - نیمائی ها را
5 - آنها که کوتاه تر بودند چون حوصله بلند تر ها را نداشتیم . ( یکی از شعرهائی را که هرچه به یادداشتش اصرار کرد بنده یادداشت نکردم شعر « سرود مردی که تنها به راه میرود » مرخ 28 آبان 1334 از احمد شاملو بود که بعدا" آن را در تهران یافتم ... )
حیف شد که ادامه نیافت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و نمیفهمد او

تاریخ:چهارشنبه 6 شهریور 1392-10:10 ق.ظ

و نمی فهمد اد
که چه می گوید!
چه اراجیفی را که به هم میبافد !
سلطه اش بر سبد ارزی ما دانه ای از ارزن ،
پری از کاه ،
و نمی از دریاست ؛
و تکبٌر هایش ؟
تو نگو ، اقیانوس ...
او که باشد که گدائی خدا را بکند ؟!
معتبر گشته به نیرنگ و ریا
مستند گشته به زور و تزویر
فکر کرده است که شاه است و وزیر
. به فرض ، که وزیری باشد ؛
اختیارش به چه حکمی ممهور ؟ ،
گشته و او مغرور ؟
معتبر نیست چنین 
( ناخوانا )

گروه : نو
نوع : نیمائی
موضوع : اداری - اقتصادی
نام : و نمی فهمد او
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : بهار 1365 
محل : وزارت اقتصاد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک رگم کاشانی است

تاریخ:چهارشنبه 6 شهریور 1392-10:07 ق.ظ

یک رگم کاشانی است
جای هیچ حاشا نیست
روزها در کاشان
کارِ چون فرٌاشان ،
علف هرز زمین را کندم
و به جایش ارزن ،
بهر مرغان ،
به هوا پاشیدم .
مرغ ها در کاشان ،
نه زمینی که هوائی هستند .
بس که آبش شور است ! ،
مرغ کاشان کور است !
و زمینش همه شنزار ، نَزار!
و زمینش همه شنزار...
...نزار ...


گروه : نو
نوع : نیمائی
موضوع : نژاد ! (1)
نام : یک رگم کاشانی است
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : بهار 1356
محل : ابیانه ی کاشان
(1) قلمرو مطالعات و تحقیقات شاعر درپژوهشگری اجتماعی - اقتصادی دانشگاه تهران در ناحیه کاشان و نزد مردم بسیار خوب و خومگرم و مهربان آن بود که بارها اخلاق و رفتار و طبیعت و فطرت پژوهشگر شاعر را نظیر کاشانی ها دانسته چون مسلم بود که تا چندین نسل اجداد پدری وی یزدی هستند کنایه می آمدند که لابد یکی از اجداد مادری وی کاشانی بوده است ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مثبت و منفی

تاریخ:چهارشنبه 6 شهریور 1392-06:49 ق.ظ


آنان که مثبت اند
ابیات عشق و صلح را 
فریاد می زنند :
نوسازی ملل .

آنانکه منفی اند 
چون عین انفیه
« عن » ، « فی » بهانه ها
تخریب می کنند

گروه : نو
نوع : نیمائی
موضوع : انتقادی - اجتماعی
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تابستان 1358 : یزد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر بند تنبانی

تاریخ:چهارشنبه 6 شهریور 1392-12:31 ق.ظ

شعر بند تنبانی (1)

بند تنبانت را
دیده بودم شاعر
كه به نام شعر !
آوردی تو ...
تو بپوش این در و دروازه ی...
... شهر قزوین

(1) اصطلاحی بود كه پنجاه سال قبل ، به خصوص در زادگاهم شهر یزد ، به شدت باب بود و بنده در این هجوبه ی خامسرائی جوانی بر علیه یكی از شاعران به اصطلاح استاد ادبیات ( كه علنا" به دانشجویان فحش هائی در همین ردیف می داد ) دانشگاه تهران آورده ام .

گروه : نو
نوع : نیمائی
موضوع :طنز ، هجویه
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : زمستان 1349
محل : تهران




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک قصٌه بیش نیست غم عشق و این عجب

تاریخ:چهارشنبه 6 شهریور 1392-12:15 ق.ظ


یک قصٌه بیش نیست ؛
این را شنیده ای که « غم عشق » را به آن
تعریف کرده اند .
و عجیب است ، وَه ، عجیب ؛
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است .

گروه : نو
نوع : نیمائی
نام : یک قصٌه بیش نیست
موضوع : عاشقانه و عارفانه
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : تابستان 1348 :
محل : باقی آباد یزد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوستت میدارم ...

تاریخ:دوشنبه 4 شهریور 1392-09:11 ب.ظ

دوستت می دارم

« دوستت می دارم » 
به همین زیبائی
ای عزیز دل من
این که تو « تنهائی »
پس چرا « تن ها » ئی ؟!
هریکی را یک راه 
در پی آن بک چاه
چاه وبل غم و درد 
چاه ویل گل زرد
یک نگاهی به درخت مجنون ،
گل سُرخم ، بنداز !
بلبل تو اینجاست
گرچه زیبائی و رنگ نو ندارد هرگز 

و یهار ... و بهار ...
مگذار !
که زمستان آید...
که گل گونه ی تو یخ بزند
آب بر آتش عشق 
رنگ رویت بشود پنهان و
عطر و بویت به نهان

گل چه بوئی دارد ؟
گل چه روئی دارد ؟
و چه شاداب ...
... ولی فصل بهار

مگذار ،
مگذار ،
تا رود فصل بهار
به شکفتن واشو ! 
سوی این آوا شو !
و بگو !
« دوستت می دارم »
تا به تنهائی ما 
شاد نگردد هر زاغ ... 
... و بگوید در باغ 
که : « دوتن ها » هریک...
به عبث ، منتظر پائیز اند ...

دوستت می دارم
مگذار 
تا رود فصل بهار

گروه : نو
نوع : نیمائی
مام : دوستت می دارم
موضوع : عاشقانه
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : فروردین 1347
مکان : تهران ، دانشگاه تهران



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

می ترسم از نگاه

تاریخ:دوشنبه 4 شهریور 1392-08:08 ب.ظ



می ترسم از نگاه
نه ! تیر نیست !
من تیر یك نگاه 
هرگز ندیده ام
سحر است ؛ جادو است ؛ 
در ژرفنای آن 
یك كورسوی نور
پرتو ز یك نگاه
امید را به دل
می پرورد ز نو .


گروه : نو
نوع : نیمائی
موضوع : عاشقانه
نام : می ترسم از نگاه
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : پائیز 1345
مكان : دانشگاه تهران
ویرایش نشده 
منتشر نشده




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

كاش كه دستم می رسید !

تاریخ:دوشنبه 4 شهریور 1392-07:58 ب.ظ



كاش كه دستم می رسید...

كاش كه دستم می رسید...

ستاره ها را

دونه دونه می چیدم ؛

لا به لای شفق موهای تو جا می دادم ؛

كه شب و ماه و ستاره همگی با هم باشن !

*

كاش كه دستم می رسید ...

كاش كه دستم می رسید...

ماه را پائین می آوردم ، جلوی نیمرخ تو ،

شكلی می ساختم كه دوتا هلال ابروش دو تا ماه باشه ! .

*

كاش كه دستم می رسید...

كاش كه دستم می رسید...

آسمونو فرش می كردم زیر پاهات

كهكشانها ... كهكشانها ...

 و اونوقت ؟ ؛ هوار می كردم كه :

بیائین ! بیائین ! آتیش بازی! ...

... بعد ، با قد كشیده

با دودستانی كه طعم نرسیدن را چشیده

با همه تاب و توانی كه به هرفكر و خیالی می رسه

دست می بردم ...

... و می بردم تا كه خورشید رو دو دستام می گرفتم !

بعد ، بین دولبم ، روی زبون قورت می دادم ؛

تا شایدش سینه ام رو روشن بكنه ؛

 دنیای من را به تو هم نشون بده : قلب من رو ...

قلب منو : آنجا كه دنیای پر از عشق توئه...

*

 میرسه ؟ ؛ تو بگو ! ؛ این ، محاله برسه ؟!!

كاش كه دستم می رسید ...كاش كه دستم می رسید ...

گروه : نو
نوع : ( نیمائی )
وضوع : عاشقانه
نام : كاش كه دستم می رسید
شاعر : علیرضا آیت اللهی
زمان : آذر 1345 
مكان : تهران
ویرایش نشده




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حقٌ ، علی (ع)

تاریخ:دوشنبه 4 شهریور 1392-07:54 ب.ظ


در می زنند ، كیست ؟
- گوید كه « حق ، علی » فریاد رس بود
گوئید ! : « حق ، علی » فریاد رس بود ؟! .
پس ما چكاره ایم ؟
راه سفر بگیر
از انتهای كوچه ...
خواهی رسید ؛ پس 
منظور خود بخواه !


گروه : آزاد
نوع : نیمائی
رده : طنز
نام : حق = علی ؟!
شاعر : علیرضا آیت اللهی
زمان : پائیز 1345 
مكان : تهران ، سلسبیل
ویرایش نشده 
منتشر نشده




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2