شعر های (ش) علی (ع) رضا (ر) آیت اللهی (آ) 1336 - 1396

غزل ، ای سفله ای که علم نداری و عالمی ، علیرضا آیت اللهی ، تهران ، فروردین 1394 ، سایت شعر ناب (3)

تاریخ:پنجشنبه 27 فروردین 1394-10:36 ق.ظ

توجٌه : رسمی نسبتا" نیکو در سایت شعر ناب وجود دارد که یک یا چند نفر میزبان صفحه ی شاعر می شوند . و آنهم بزرگانی چون مدیر سایت در جاهائی دیگر یا بحر الغزل در اینجا . لوگوی « اسب سوار » ، شاعر ارجمند و گرامی ، خانم فاطمه رها ، از میمانداران ِ شرمنده ساز این صفحه سبب طنز پردازی دیگری شده است که در هرمورد تشکری هم از ایشان بکنم که شاید به تنهائی خود یک غزل شود با مطلع : با اسب می تازی مرا ...  
علیرضا آیت اللهی یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۱۸:۵۹
(1)
با اسب می تازی مرا ، از عقل می بازی مرا
ای نازنین ماجرا ، با پیرِمُل بازی چرا ؟!
فاطمه رها(رهای رهاتر از قاصدک) یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۲۲:۵۶
استاد بداهه های زیبا   
پر كردن جاى خالى ش با آدم ها
حكایت پر كردن
گودال با تكه اى یخ است 
هر كدام در من
اندكى بعد آب مى شوند 
نیست مى شوند 
و انگار هیچ وقت نبوده اند 
جاى خالى "استــــــــــ   ـــــــــــــادم"
با هیچ چیزى پر نخواهد شد ، هیچ ..
علیرضا آیت اللهی سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۴ ۰۰:۱۱
ممنون و متشکٌر از لطف سرکار عالی . بیش از حدٌ شرمنده می فرمائید 
جمیله عجم(بانوی واژه ها) یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۰۶:۴۵
به به
بسیار زیبا
حکیمانه وروان قلم زدید استادبزرگوارم
لذت بردم             
پاسخ علیرضا آیت اللهی به نظر جمیله عجم(بانوی واژه ها) یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۱۸:۴۸
سلام به بزرگ بانوی واژه های اکسیری
صفحه ی بنده ی کمترین را منور فرمودید
بسیار بسیار از الطاف مدیدتان ممنونم
استوار و پایدار باشید انشاء الله .
علیرضا آیت اللهی یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۱۹:۰۴
(2)
من چون پدر مفتون تو ، در شاعری مغبون تو
این صحنه ی شعر مرا ، بهر چه کردی ماجرا 
فاطمه رها(رهای رهاتر از قاصدک) یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۲۲:۵۸
تو انگار از سیاره ی دیگری بوده ای   
یک حس ناشناخته و پیچیده
مثل هفتمین حس
یک رنگ ترکیبی عجیب
نه مجزا،نه درهم
مثل رنگین کمان   
مسافری از آخرین طبقه بهشت
ساکت اما پر از پیام
آمدی، .... رفتی
ولی انگار بودی   ...
خوشحالم برگشتی   
پاسخ فاطمه سادات بحرینی(بحرالغزل) به نظر جمیله عجم(بانوی واژه ها) شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ۱۶:۱۶
علیرضا آیت اللهی یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۰۶:۵۴
علیرضا آیت اللهی
 : داستان کوتاه 
مگر کشک است ؟!
این که میگویند چنگیز مغول خونخوار بود ، کجایش خونخوار بود ؟! ؛ پس چرا در کشور خودش ، و در فتح کشورهای همجوارش که خود سردار لشگر بود خونخواری نکرد ؟ ، و اینکه در کشورگشائی ها بنام وی خونخواری شده است مگر خودش حضور داشته است ؟ ... و مگر از اسماعیل صفوی و ندر بیک افشار و .... گرفته تا نانوهایشان که ماشاء الله خان کاشی باشند کمتر از او دزد و خونخوار بودند ؟! ؛ اسماعیل که حتی در کشور خودش و ماشاء الله خان فقط در کشور خودش !.
کسی چه میداند ؟ شاید سرداران چنگیز در ایران هم نامشان عیٌاش خان موش ممل فریبکار ، منوشخان اسپاهانی ، سیاهچش خان و همسرش یسوزان خاتون ، کوتوال پشت کوه و مخمٌر خان خندقی ... و...و...و... بوده است ؟ با پیراهن های سفید و شلوارهای مشکی سوار بر موتورهائی اهدائی ... ؛ حالا بگذریم از این که میگویند چنگیز در واقع ضدٌ اسلام ! و انگلیسی یا آمریکائی بوده است ... یا تا آنجا پیش می روند که مغولستانِ آنروز نه در چین و همجوار چین ، بلکه در آمریکا بوده است ! بازار چادر مشکی و جهانگردی حجازی ، اسلحه روسی را کساد کرده است ؛ و...
چنگیز خان حالا کمی تا اندکی و بخشی چینی بود و لشکریانش نه همه شان مغول ، که سرزمینی بسیار - بسیار کم جمعیت بود ؛ بلکه بیشتر از سرزمین هائی که حال در چین بسیار بسیار عزیز ( که هیچگاه کاری به کار حکومت مٌلٌی ممصادق نداشته اند ) ! و روسیه که آنها هم « ظاهرا" » به همچنین ؛ و کوچکترین خیانتی نورزیده اند و نمی ورزند ! ؛ و بَخشَک هائی کم و بیش وسیع ... از ایران عزیز ! بودند و چه بسا تجاوز و تعدی به نسرین ها و ندا ها و دزدیها و غارتهای گسترده که هدف اصلی بود و اگر مقاومتی به عمل می آمد قتل ! .
گوسفندانی که نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز ، سال گوسفند را به فال نیک گرفته از شهر خارج شدند به سوی دشت و صحرا و بیابان که دیدند حتی بیابان ها هم گرگ و شغال و سگتور و گربه ی وحشی و عقرب کاشی ( که نیشش البتٌه از روی حُسن نیٌت و انجام و ظیفه ! نه از ره کین است ! ) دارند . در آن برٌ برهوت باغی دیدند و وارد آن باغ شدند . صاحب باغ که از روی آوردن چنین نعمتی خوشحال بود باغبانان خودی و ضدٌ خودیش را بسیج کرد ! و... گفت حتٌی با دسته ای از گل خرزهره و کاکنوس و غیره و غیره « مقدمشان را گلباران » کردند ...
امٌا بعدا" شنید که برخی از گوسفندان یحتمل بیش از پیش حسٌاس اند و متقاضی عدالت ! یع بع هائی می کنند که باغبانان را خوش نمی آید و شب به این نوا اضافه می شود که مرغ سحر ناله سر کن ! .
امٌا صاحب باغ که در منزلی امن به دور از باغ زندگی می کرد و یحتمل « تو باغ نبود » !...شاید هم از لاجونی و توهٌماتی بودن باغبانهایش چندان خبر نداشت که در واقع از پسِ پروار گوسفندان که چه عرض کنم حتی از پس نگهداری گوسفندان برای وی هم بر نمی آمدند ! و بنابر این دلواپسانه چند گرگ و سگتوره و شغال و گربه وحشی الی عقرب کاشی را به خدمت گرفته بودند ؛ و آنها هم با رؤیای حقٌ البوغ و حقٌ الدوغ خود از کفتار و لاشخور جنگل چه رؤیاهائی که در سر نمی پروراندند ...
هرروز صبح جای چند گوسفند خالی بود و چند تا از این به کمک باغبانها آمده ها ی محترم ! خوش به حالشان شده بود ؛ تا اینکه یک شب گربه وحشی به دیگ همسایه که هرروز با نگاه های عاقل اندر سفیه برلب دیوارباغ به تماشای مظلومیٌت گوسفندان می نشست دستبردی جانانه زد که داد وی را در آورد :
« هرچه هم در دیگ باز است ؛ حیای گربه چه کرده » ؟
رای گفت برهمن را که راست است ؛ اگر شاعران تقاضای نقد می فرمایند از منتقدان حقیقی نقد تقاضا می کنند و نه از آن بسیار کم سواد بنگاهی و در واقع شاگرد بنگاهی ( و فرزندش ) که نه تنها تفاوت شاعر مقیٌد با شاعر غیر مقیٌد را نمی داند از تفاوت عظیم نقد ادبی با ویراستاری شعر فارسی که چون اقیانوسی است نسبت به قطره هم سر در نمی آورد ، یا آن 17 سال پشت دیپلم مانده و حتی آن لبسانسیه مرغداری ... که در اینجا فریاد هائی بلند شد :
شغال گفت : « این منم ظاووس علٌیین شده » و
چندتا گرگ گفتند ما از همه گوسفند ها گوسفند تریم ؛ شاعر تر ، ادیب تر ، تحصیکرده تر ، دانشمند تر ...
که روح صائب ظاهر شد و به طنز گفت : « خُم در این مجلس بزرگی ها به افلاطون کند » ! ...
... مگر نقد ادبی نوشتن هم کشک سابیدن است ؟
و در تمام مدٌت عقرب داشت آن زیر برانداز می کرد تا توله سگ ها و بچٌه شغال های اطراف و به اصطلاح نوچه اش ! بیشتر برایش پرو پاگاند کنند و شخصیتی کاملا" جعلی برای چنین موجودی ...و کسی چه می داند ؟ شاید نوعی کودتا یا لااقل تخریب گسترده در عصر مذاکرات تفاهم رجز خوانانه ....
چون قصٌه به اینجا رسید نه رای مانده بود و نه برهمن ! و نقٌال پیر و فرتوت ، خسته و گرسنه گفت : بفرمائید شام ! . 
پاسخ فاطمه رها(رهای رهاتر از قاصدک) به نظر علیرضا آیت اللهی یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۱۷:۳۴
علیرضا آیت اللهی یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۱۹:۰۵
(3)
با آن کمان و تیرها ، بیمی زده بر شیرها
زهری ز چشم میرها ، بگرفته ای در سامرا
فاطمه رها(رهای رهاتر از قاصدک) یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۲۲:۵۹




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غزل ، ای سفله ای که علم نداری و عالمی ، علیرضا آیت اللهی ، تهران ، فروردین 1394 ، سایت شعر ناب (2)

تاریخ:پنجشنبه 27 فروردین 1394-09:10 ق.ظ

  غزل : ای سفله ای که علم نداری و عالمی (2)
دنباله نظرات :
رضا نظری
 درود ها جناب آیت اللهی...
یاد شاملو افتادم که گفت:
«... در این زمانه
کوته بانگی الکنان نیز
لامحاله خیانتی عظیم به شمار است...»
دستمریزاد...
هنر برای هنر نیست...
هنر باید و باید در خدمت انسان و انسانیت باشد...
پاسخ علیرضا آیت اللهی به نظر رضا نظری دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۴ ۱۸:۱۹
جناب آقای رضا نظری
شاملو دیگر آنچنان در صحنه نیست ...
... و الحمد لله والمنٌه که جناب عالی و امثال جناب عالی هستید که از هرگونه قید و بند اهریمنی رسته اید و به تفکری روشن و سازنده نشسته ...
امروز صبح که یادداشت جناب عالی در باره فاجعه عربستان و فجاعت ها و فضاحت های در پی آن را خواندم چنان بغض گلویم را گرفت که نتوانستم حتی کلمه ای ذیل آن بنگارم .
استوار و پایدار باشید انشاء الله
رضا نظری دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۴ ۲۲:۵۲
رضا نظری
 خوب است که ‌هستید...
بی دریغ هم هستید...
در حال آموختن هستم از شما، قواعد نوشتن طنز...
سپاس...
پاسخ علیرضا آیت اللهی به نظر رضا نظری سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۴ ۰۰:۰۶
علیرضا آیت اللهی
سلام به مرد مردان دنیای شاعری
تا زمانی که اجازه بدهند هستیم
وقتی هم که دیگر نخواستند شاید در جهان باشیم که اصل بر « بودن » در آن است چون آفتابه !
و اجدادمان که آخوند بوده اند به ما آموخته اند که هیچگاه آفتابه را خرج لحیم نکنیم ! ....
.... و سری که درد نمی کند دستمال نبندیم ...
... که ( اگر در جهان باشیم ) برٌ و بحر فراخ است و آدمی بسیار !
محمد رضا نظری(لادون پرند) چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴ ۲۲:۲۲
 سلام بزرگوار
به به...به به
چقدر حسرت خوردم که دیر آمدم و خوانش چه شعری را از دست دادم!
واقعا زیبا بود
چقدر حرف داشت این شعر
مرحبا...مرحبا...مرحبا
پاسخ فاطمه رها(رهای رهاتر از قاصدک) به نظر محمد رضا نظری(لادون پرند) پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۴ ۱۸:۴۲
فاطمه رها(رهای رهاتر از قاصدک)
 به صفحه استاد متعهدم خوش امدید  
پاسخ فاطمه سادات بحرینی(بحرالغزل) به نظر محمد رضا نظری(لادون پرند) شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ۱۶:۲۲
درود بر شما
به صفحه ی پربار و ارزشمند استاد آیت اللهی بزرگوار و شاگردنواز خوش آمدید 

حسین احسانی فر(رهای لنگرودی) جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۹۴ ۲۰:۱۹
 سلام و عرض ادب خدمت استاد آیت اللهی عزیز و گرانقدر
نقد شیوا و به حقتان ذیل شعر خانم خیاط پیشه مرا بر آن داشت که به عرصه هنرنمایی تان آیم و از اشعارتان بهره برم.
شعر فوق، حاوی مجموعه ای از مضامین ژرف است.
در واقع این شعر مصداق بارز اهمیت تام دادن به معناست.
چنان که از نقد حضرت عالی بر می آید ، معنا را مقدم بر لفظ و ویژگی های ظاهری شعر می دانید.
شاید علت پیدایش قوالب نو همین باشد.قوالبی که در آن وزن و عروض جایگاهی ندارند و شاعر آزاد است مفاهیم والای مد نظر را به منصه شعر در آورد.
گرچه تقدم معنا بر لفظ یا برعکس و یا تساوی جایگاه این دو مسأله ای اختلافی ست.
در آخر باز هم یادآور می شوم که شعرتان سراسر معناست.آرایه های ادبی زیادی در چشم وجود دارد که ذکر آن دفتری قطور و قلمی نستوه است.
عفو بفرمایید.
مؤید باشید.
فاطمه توکلی یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۰۶:۲۴
فاطمه توکلی
 سلام و درود جناب آیت اللهی استاد بزرگوارم
نفرین به سکوتی که این خدعه رذیلانه را خموش بنشیند گلویم بریده باد اگر فریاد نشود بر سر هر کبک سر به زیر برف   
درود به شرافت و انسانیت تان       
آتشفشانِ تو از کوهِ سینه ام
تا جنگهایِ صلیبی سررفت
در گدازه هایِ مذابِ سگالش
سنگی شدم در مشت ...
امروز سنگ هایِ آذرین
از زورِ استرس ، سردند و دگرگون ...
تا باز شناسد فردا
سرزمینِ تنم را
فرسایشِ وطنم
از لایِ رسوبه هایِ مغ سالار ...
ـــ شصت میلیون سال !
تاریخِ زمین شناسی تکراری ست
از انقراضِ دایناسورها ...
لاک پشت هایِ منقضی
سنگ پشتِ سنگ
پشت می کنند ... 
در کمال ادب و احترام یکی از سروده هایم تقدیم تان استاد گرانقدرم      
*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸¸.
برخی كتب را باید چشید، برخی دیگر را باید بلعید و تعداد محدودی را هم باید جوید و هضم كرد.
شعر، قسمتی از دانش بشری است.فرانسیس بیکن
*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸
پاسخ علیرضا آیت اللهی به نظر فاطمه توکلی یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۱۸:۴۵
سلام به بانوی بزرگ ادب
بسیار بسیار ممنونم
امٌا حقیقتش را بخواهید به یاد نمی آورم که این شعر را کِی ؟ کجب ؟ و چرا سروده ام ...
تصور می فرمائید این را « محض خنده » نوشته باشم ؟
خانمم ، که از خوانندگبن شعرهای شما ها هم هست ، زیاد به من میخندد ! هرچه را که فراموش می کنم میگوید در مترو جا نگذاشته ای ؟!
بینهایت از الطاف همیشگی سرکار عالی ممنونم .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات